
"او" را نمیشناسم، "او" این آدمی که جلوی رویم نشسته نیست. آدمی تا کی می تواند هر لحظه رنگی تازه به خود گیرد و نقابی جدید بر صورت زند؟! تبدیل شود، پنهان شود، گم شود... نه، "او" را نمیشناسم. "او" در نزدیکترین نقطه به من، درست در پیچ و تاب موهایم، نزدیک گوشم که نجوا میکرد، گم شد و به شکلی دیگر پیدا شد. آشنایی غریب یا غریبهای آشنا... هر چه بود، هر چه هست، هم "او" هست و هم نیست.
در پس کلمات جدیدش به دنبال "او"ی گمشدهی خودم میگردم، اما کلماتش چون تگرگی سفت و سرد بر سرم کوبیده میشوند.
"او" دیگری شده، گویی برای فرار از هزارتوی پیچ در پیچ ذهنش، هر نقشی را قبول میکند تا خودش را نجات دهد، غافل از این که، راه خروج ساده است. نیازی نیست هر لحظه شکلی تازه به خود گیرد. کافیست چون کودکی تخس، بازی را برهم زند و برود دنبال خوشیهای دیگرش...
خانم آلبالو