
روزی روزگاری خری بود که از کُرّگی دم داشت ولی پدر نداشت. یکه و تنها در مزرعهای درندشت حمالی میکرد و غروبها تا صبح در طویله برای خودش فکرهای خرکی میکرد. هر از گاهی از سَرِ خر بودن جفتگی میپراند و عرعری میکرد. خر با همهی نفهمیاش، یکسری رفتارها از خودش نشان میداد که آدمی شک میکرد به خر بودنش. مثلا همین بی اعتناییش به دیگران و روزگار، برایش مهم نبود که اطرافش چه میگذرد، مشکل مرغها و غازها چه هستند، گاو چرا ماغ میکشد، گوسفندان چرا فقط میچرند و چرا مزرعهدار بیشتر از همه به سگ توجه دارد. حتی از جای ناراحتش در طویله هم شکایتی نداشت. سرش به کار خودش گرم و بود و حمالیاش را میکرد.
اینگونه بود که پسرک، شبی لمیده زیر سایهی درخت توت که خار میجوید، تصمیم گرفت از فردا، کف پاهای خودش را هم نعل ببندد تا برای خرش پدری کند.
صبح که بیدار شد، گوشهایش مخملیشده بودند از خیالهای خامش...