ویرگول
ورودثبت نام
ابوالفضل هاشمی
ابوالفضل هاشمیSenior product designer
ابوالفضل هاشمی
ابوالفضل هاشمی
خواندن ۴ دقیقه·۲۳ روز پیش

چگونه نرخ فعال‌سازی کاربران TaskiFlow را از 22% به 38% رساندیم؟

روایتی از یک پروژه واقعی، از زاویه‌ی نگاه منِ طراح ارشد محصول

بنر
بنر

شروع داستان – جرقه‌ای که همه‌چیز را روشن کرد

سه‌شنبه صبح بود. داشتم گزارش هفتگی داده‌ها را مرور می‌کردم که یک عدد توجهم را جلب کرد:

نرخ فعال‌سازی = 22٪

اول فکر کردم اشتباه است. Refresh کردم. دوباره همان بود.🤔

این یعنی 88% کاربرانی که تازه ثبت‌نام می‌کنند، حتی اولین پروژه‌شان را نمی‌سازند.

در دنیای SaaS، این یعنی «کاربر هنوز محصول را ندیده که رفته».😑

رفتم سراغ PM و با هم نشستیم. هر دو سکوت کردیم. یک سکوت سنگین که معمولا قبل از پروژه‌های دشوار اتفاق می‌افتد.

گفتم:

«کاربر گیج می‌شود. وارد داشبورد می‌شود و نمی‌فهمد باید چه کند.»

PM آهی کشید و گفت:

«پس باید کمکش کنیم اولین قدم را بردارد.»

و همین، آغاز یک مسیر سه‌ماهه شد.


جست‌وجو برای فهمیدن واقعیت – برخورد با لحظه‌های انسانی

تصمیم گرفتیم به جای فرض‌کردن، کاربر را ببینیم.

با ۱۲ کاربر تازه‌وارد مصاحبه کردیم. یکی از آنها، سمانه مشکات، مدیر یک تیم کوچک مارکتینگ بود. گفت:

«وقتی وارد داشبورد شدم، حس کردم اشتباه آمده‌ام. هیچ چیزی نبود. نمی‌دانستم باید از کجا شروع کنم.»

این جمله مثل تیر به قلبم خورد.

داشبورد خالی ما، نه تنها کمکی نمی‌کرد، بلکه حس اشتباه‌بودن را منتقل می‌کرد.

در Session Recordingها هم همین را دیدیم:

کاربر وارد می‌شد، کمی حرکت ماوس، مکث، و خروج.

انگار محصول به او می‌گفت «تو اینجا جایت نیست».

این نقطه‌ای بود که فهمیدم باید روایت محصول را تغییر دهیم.


تعریف مسئله – تبدیل سردرگمی به فرصت

جلسه‌ای با تیم برگزار کردیم.

روی تخته نوشتم:

«کاربر نمی‌داند قدم اول چیست.»

سکوتی کوتاه شد، بعد از آن همه شروع کردند به حرف‌زدن:

Development گفت: «فرم ساخت پروژه خیلی سنگین است.»

Support گفت: «شکایت کاربران همیشه یکی است: بعد از ثبت‌نام، نمی‌دانیم چه کنیم.»

Data Analyst گفت: «۸۰٪ کاربران اصلاً پروژه‌ای نمی‌سازند. این عجیب نیست؟»

آن لحظه برای من واضح شد:

ما محصول را طوری طراحی کرده‌ایم که انگار کاربر از روز اول همه‌چیز را می‌داند. اما واقعیت این بود که کاربر تازه از راه رسیده و سردرگم است.

پس مسئله را این‌طور تعریف کردم:

«کمک به کاربر برای رسیدن به اولین موفقیت کوچک.»

و این شد قطب‌نمای کل پروژه.


طراحی راه‌حل – ساختن داستانی برای قدم اول

ایده اول: یک onboarding واقعی

نه یک Modal بزرگ با متن طولانی!

یک مسیر ساده، با سه قدم کوچک.

چیزی که کاربر «زندگی» کند، نه فقط بخواند.

ایده این بود:

وقتی کاربر وارد می‌شود، به جای یک صفحه خالی، با یک انتخاب ساده روبه‌رو شود:

«چه نوع پروژه‌ای می‌خوای بسازی؟»

من، PM و UX Researcher روی تخته سناریوهای مختلف را نوشتیم.

یک داستان کوچک ساختیم:

کاربر وارد می‌شود → اولین انتخاب → یک موفقیت کوچک → حس کنترل و پیشرفت.

ایده دوم: تبدیل داشبورد خالی به یک دوست

داشبورد خالی همیشه برای من مثل یک اتاق تاریک بوده.

یا کاربر را می‌ترساند، یا سردرگم می‌کند.

پس تصمیم گرفتم داشبورد خالی را به یک راهنما تبدیل کنم.

یک پیام ساده نوشتم:

«برای شروع، اولین پروژه‌ات را بساز. من اینجایم تا کمکت کنم.»

در کنارش سه کارت کوچک آموزشی، و یک CTA بزرگ و واضح.

هدف:

وقتی کاربر وارد می‌شود، حس کند تنها نیست.

ایده سوم: قالب‌های آماده

در ریسرچ فهمیدیم اکثر کاربران برای شروع به یک الگو نیاز دارند.

پس سه Template ساده ساختیم:

  • توسعه محصول

  • مارکتینگ

  • بهره‌وری فردی

کاربر با یک کلیک صاحب یک پروژه کامل می‌شد.

آن لحظه فهمیدم: قالب خوب می‌تواند مثل چرخ آموزش برای دوچرخه باشد.


اجرا – همکاری، بحث، تغییر

طراحی کردم. Iteration زدیم.

دولوپرها گفتند چند چیز از نظر فنی سخت است.

مجبور شدیم نسخه اولیه را ساده‌تر بسازیم.

گاهی بحث‌ها طولانی بود؛ گاهی مجبور شدیم به بعضی ویژگی‌ها «نه» بگوییم.

اما یک اصل ثابت بود:

«کاربر باید اولین موفقیتش را زود تجربه کند.»

هر کسی از دید خودش نگاه می‌کرد، اما هدف مشترک داشتیم.

و این چیزی بود که پروژه را زنده نگه داشت.


نتیجه – لحظه‌ای که همه‌چیز معنا پیدا کرد

چهار هفته بعد، داده‌ها آمدند.

نفس را حبس کردم.

• نرخ فعال‌سازی: 22٪ → 38٪

• تکمیل Onboarding:18٪ → 57٪

• ترک داشبورد: 46٪ → 27٪

PM با ذوق گفت: «یعنی الان نصف کاربران واقعا شروع می‌کنن؟»

گفتم:

«یعنی داریم کمک می‌کنیم بفهمن چرا باید بمونن.»

آن لحظه حس کردم همه چیز به هم رسیده:

تحقیق، طراحی، بحث‌ها، ساخت، تست…

و مهم‌تر از همه، حس انسانی پشت داستان.

این فقط یک تغییر طراحی نبود.

این یک تغییر در روایت محصول بود.


آموخته‌ها – داستان‌هایی که همیشه تکرار می‌شوند

  • کاربر وقتی وارد یک محصول جدید می‌شود، «ترس» دارد. کمکش کن.

  • خالی‌ترین نقطه محصول، پراثرترین نقطه است.

  • فرم‌های کوتاه‌تر، اعتماد بیشتری می‌سازند.

  • اولین موفقیت کاربر، مهم‌ترین لحظه تجربه است.

  • بهترین طراحی‌ها، از مکالمه با انسان‌ها شروع می‌شود، نه از Figma.


نقش من در این داستان

هدایت Discovery

طراحی جریان‌ها و رفتارها

ساخت UI نهایی

مذاکره با Dev برای ساده‌سازی نسخه اول

همکاری با Data برای تعریف funnel جدید

نوشتن مستندات و ارائه نتیجه

مالکیت تجربه‌ی فعال‌سازی از آغاز تا پایان

اگر تا اینجا همراهم بودی و کلمه‌به‌کلمه‌ی این نوشته رو نفس کشیدی، ازت یه خواهش صمیمانه دارم؛

برام بنویس چی تو دلت گذشت…

نظرت رو، انتقادت رو، هر چیزی که فکر می‌کنی می‌تونه کمکم کنه بهتر بنویسم

اگه حتی ذره‌ای لذت بردی، لطفاً این نوشته رو برای دوستات هم بفرست؛

شاید همین کار کوچیک تو، بزرگ‌ترین دلگرمی برای من باشه تا توی این دنیای بی‌اعتبار،

هنوز به نوشتن، به حرف زدن با دل‌های ناشناس، ادامه بدم 🙏🏻✨

با تمام قلبم،

دوستدار تو،

آلن (ابوالفضل) هاشمی 💌

تجربه کاربریطراحی محصولدیزاینطراحی رابط کاربریمدیریت محصول
۶
۴
ابوالفضل هاشمی
ابوالفضل هاشمی
Senior product designer
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید