ویرگول
ورودثبت نام
علی دادخواه
علی دادخواهنانوا هم جوش شیرین می زند...
علی دادخواه
علی دادخواه
خواندن ۶ دقیقه·۱ روز پیش

آیاد اعتیاد به خواندن برایم مضر است؟



مدتی قبل یکی از دوستان که چند سالی من را می‌شناسد و می‌داند که اهل مطالعه هستم، روزی به من گفت علی تو زیاد کتاب می‌خوانی اما این انگار به درد نمی‌خورد و تو داری فقط به مغزت ورودی می‌دهی بی‌آنکه خروجی مفیدی از آن داشته باشی. کتاب خواندنت بیشتر از روی اعتیاد است تا اینکه یک مطالعه‌ی مفید باشد.

اینکه حرفش درست است یا نه، کاری به آن ندارم. شاید حق با او باشد و من فقط دارم عمرم را با کتاب‌ها تلف می‌کنم بدون اینکه بتوانم خروجی خوبی داشته باشم و یا حداقل این مطالعه‌ی افراطی بتواند آورده‌ای برای خودم داشته باشد.

چند روز پیش با یکی دیگر از دوستانم تلفنی صحبت می‌کردم که صحبت به کتاب خواندن کشیده شد و او گفت که مدتی است که تمرکز ندارد و نمی‌تواند مطالعه کند. در این مورد با او حرف زدم و سعی کردم راهنمایی‌اش کنم و گفتم این عدم تمرکز موقتی است و به مرور زمان درست خواهد شد و جای نگرانی ندارد. نمی‌دانم چه شد که از من پرسید که چرا کتاب نمی‌نویسم! شاید با خودش این فکر را کرده است که هر کس که مدت زمان طولالی مشغول مطالعه باشد و زیاد هم کتاب بخواند، کم‌کم و به مرور این توانایی را پیدا خواهد کرد که بتواند کتاب هم بنویسد. هرچند من مدعی نیستم که کتاب‌های زیادی خوانده‌ام یا آدم کتاب‌خوانی هستم. به او توضیح دادم که نوشتن کتاب کار آسانی نیست، نیاز به استعداد دارد و هر کسی نمی‌تواند این کار را انجام بدهد و هستند نویسندگانی که کتاب‌هایشان بیشتر به درد بازیافت می‌خورد تا مطالعه.

برگردیم به صحبت قبلی و مطالعه‌ی افراطی. باید بگویم من هم دوست دارم به جای خواندن داستان‌ها در کتاب‌ها، خودم تجربه‌های جدیدی را در زندگی‌ام ایجاد کنم. به سفر دور دنیا بروم و با مردمان و فرهنگ‌های جدید آشنا بشوم. علاقه‌مندم با آدم‌های مختلفی ارتباط برقرار کنم چون می‌دانم هر انسان به مثابه یک کتاب زنده است که می‌تواند ماجرهایی جالب و شنیدی را در دل خود داشته باشد. اما انجام همه‌ی این موارد مستلزم این است که زیرساخت‌های لازم را هم داشته باشی. یعنی پول و روحیه‌ی لازم جهت کسب تجربه‌های جدید.

البته شاید بگویید پول بهانه است اما من می‌گوییم که آدم باید یک حداقل‌هایی را در زندگی داشته باشد. حتی برای ارتباط با آدم‌ها نیازمند این است که لباس و ظاهرت برای صحبت و ارتباط‌ گیری مانعی ایجاد نکند. شاید بگویید می‌شود با یک کوله کنار جاده ایستاد و با کامیون‌های باری عبوری سفری آغاز و بعد برای داشتن غذا و جای خواب موقتاً نزد صاحبخانه‌ای کار کرد. همه‌ی این ایده‌ها جالب و رویایی به نظر می‌رسد اما این فرهنگ در ایران جا نیوفتاده است و یا هنوز من در مورد آن اطلاعاتی ندارم. از طرفی هم برای سفرهای خارج که در ازای غذا و محل اسکان باید کار کرد باید بگویم من نه زبان بلدم و نه توان کار بدنی را در خود می‌بینم. دنبال بهانه نیستم و می‌دانم اگر کمی ماجراجو باشیم، می‌شود رایگان هم سفر کرد اما من نه آدم ماجراجویی هستم و نه آنقدر برونگرا که بتوانم با آدم‌های جدید به راحتی ارتباط برقرار کنم و گلیم خود را به تنهایی از آب بیرون بکشم.

پس به ناچار و به دلیل محدودیت مالی و غیر مالی، مجبورم آن روحیه‌ی ماجراجویی منحصر به فرد خودم را با خواندن کتاب‌ها ارضا کنم و همچنین به دلیل شرایط و روحیاتی که باعث انزوای من شده است، به جای مصاحبت با آدم‌ها، به کتاب‌ها رجوع کنم حتی اگر این کار تبدیل به اعتیاد شود و مغزم هم هیچ خروجی نداشته باشد.

اما در نهایت باید اعتراف کنم که تا حدودی به کتاب خواندن اعتیاد پیدا کرده‌ام تا آنجایی که حتما باید حداقل همزمان دو کتاب آماده به خواندن در دسترسم باشد، چه به صورت فیزیکی و چه الکترونیکی، و این باعث می‌شود که همیشه قبل از مراجعه به کتابخانه، فهرستی از کتاب‌ها را به همراه داشته باشم و به ندرت پیش می‌آید که فقط یک عنوان را به امانت بگیرم آن هم اگر آن کتاب حجمش زیاد باشد تا بتواند مدتی طولانی وقتم را پر کند یا یک مجموعه‌ی چند جلدی که می‌بایست هر بار یک قسمت را به امانت بگیرم. وقت‌هایی هم که هم زمان مشغول خواندن چند کتاب هستم، کتاب‌های با حجم کم و سبک را در مترو و آن‌هایی که حجم بیشتری دارند را در خانه مطالعه می‌کنم.

خب البته این‌ها را نگفتم که بگویم من چه کار خاص و شاقی انجام می‌دهم و یا مثلا بگویم وای من چه انسان فوق‌العاده و منحصر به فردی هستم یا اینکه خود را آدمی فرهیخته و اهل مطالعه معرفی کنم. برعکس بیشتر معتقد هستم که در مطالعه‌ی من هیچ سودی وجود ندارد و به دیگران هیچ خدمتی نمی‌کند و اگر بهره‌ای هم داشته باشد جنبه‌ای شخصی دارد تا عمومی، بیشتر شبیه کبکی هستم که سرش را داخل برف فرو کرده است تا واقعیت‌ها را کمتر ببیند و یا دردی که از جامعه به او تحمیل می‌شود را بتواند با این روش قابل تحمل‌تر کند.

این اعتیاد به مطالعه یا هر اسم دیگری که بتوان روی آن گذاشت حاصل اتفاقات پیچیده‌ی زندگی شخصی و اجتماعی من است. این طور نیست که مثلا بگویم یک روز که از خواب بیدار شدم، ناگهان فهمیدم که به مطالعه اعتیاد پیدا کرده‌ام درست مثل همه‌ی کسانی که آرام آرام به مخدری اعتیاد پیدا می‌کنند، برای من هم این گونه بوده است. به عبارت بهتر، من کتاب را جایگزین چیز‌هایی کرده‌ام که در زندگی از آنها محروم شده‌ام، چیز‌های مثل خانواده، مهمانی، سفر، تفریح، دوست، همسر، سکس، و هر چیزی که یک انسان معمولی به آنها نیازمند است و اگر از او دریغ شود، او را دچار مشکلاتی می‌کند.

اما به تازگی فهمیده‌ام ذهنم کمی دچار اشباع شدگی شده است. اول متوجه این موضوع نشدم، درست مثل بیماری که علائم بیماری را دارد اما متوجه نمی‌شود که بیمار است و فکر می‌کند فقط یک جای کار بدون دلیل می‌لنگد. مشکل از آنجا شروع شد که دیدم ناگهان میلی به کتاب ندارم و ذهنم آن را پس می‌زند آن هم بدون هیچ دلیل منطقی. برای من که همیشه قبل از پایان مطالعه‌ی یک کتاب، شوق خواندن عنوان بعدی را داشته‌ام، این موضوع کمی عجیب بود و این سوال را از خود می‌پرسیدم، چرا برای خواندن کتاب بعدی هیچ میل و کشیشی ندارم؟ تا اینکه بعد از مدتی فهمیدم که ذهنم انگار دچار نوعی وازدگی یا خستگی شده است و نیاز دارد زمانی را به بطالت بگذارند، کاری که من سخت با آن مخالف هستم و کمال‌گرایی‌ام همیشه وادارم کرده که از تمام دقایق عمرم به بهترین شکل ممکن استفاده کنم. اما همان طور که قبلا هم اشاره کردم، حتی همین کتاب خواندن هم دردی از من دوا نکرده است که حالا این قدر سنگ آن را به سینه می‌زنم و حاضر نیستم برای مدتی کوتاه آن را کنار بگذارم تا بلکه مغزم کمی استراحت کند.

پس در مواقع وازدگی و خستگی مغزم، مجبورم خودم را یک جوری سرگرم کنم هرچند چیزی برای سرگرمی وجود ندارد، یعنی جایگزینی برای کتاب نیست، اینکه بشود مثلا با دوستی قرار گذاشت و یا خود را به کاری مثلا هنری مشغول گرد. فقط پرسه زدن در وبلاگ‌ها و شبکه‌های داخلی و دیگر هیچ. شاید در نهایت کمی پیاده روی تا بتواند حالم را بهتر کند.

می‌دانم زندگی واقعی جایی بیرون از کتاب‌هاست، اما به نظرم وقتی در یک جامعه‌ی بیمار مجبور به زیستن هستیم، داشتن یک زندگی فانتزی و مصنوعی که به وسیله‌ی کتاب ایجاد شده است، نمی‌تواند ایراد عمده‌ای محسوب شود.

۴ خرداد ۱۴۰۵


کتاب خواندنتنهاییکتابمطالعه
۰
۰
علی دادخواه
علی دادخواه
نانوا هم جوش شیرین می زند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید