چرا نکنیم؟ اگه در عمل «همهچیز»ی وجود داشته باشه، رها نمیشه، مثل بومرنگ وقتی پرتش کنی برمیگرده پیش خودت. و این «همهچیز» که نیاز به رها شدن داره، احتمالا نه تنها یه لذت ساده و خالص مثل حس پرت کردن بومرنگ با خودش نداره، بلکه همون تخته سنگ لعنتی سیزیف بیچارهس که تو گذاشتیش روی شونه هات و داری بار سنگین شو بیهوده به دوش میکشی. تهش هم فقط برات خستگی میمونه و وقتی زیر بارش له شدی، سیزیف میاد سنگ شو برمیداره و به قل دادنش به سمت بالای کوه ادامه میده؛ حتی ازت تشکر هم نمیکنه. اگر هم ازش بپرسی چرا، میگه اون ازت نخواسته بوده با حمل کردن تخت سنگش نقش قهرمانا رو برا خودت بازی کنی. عادت کردم منظور های واضح و کلمات ساده و خالص و صریح رو لای یه لایه زیبا و لطیف از کلمات و استعاره ها و آرایه ها بپیچم و در بدترین مواقع هم با صرف کلی وقت و انرژی، به یه داستان کوتاه تبدیلش کنم. در هر صورت هم فهمیده نشه. پس برمیگردم به همون موضوع بومرنگ. بومرنگ خیلی چیز جالبیه، پرت کردن درستش هم کلی تمرین نیاز داره. اما در نهایت ندیدم کسی بگه بازی با بومرنگ بهش «خوش میگذره». چون خوش گذشتن معمولا تو به تنهایی وقت گذروندن گیر نمیاد. در نقطه مقابلش بازی با «فریزبی» یه. یه دایره پلاستیکی مضحک که تو هوا پرتش میکنن، میچرخه و جلو میره تا اون طرف دوستشون بگیرهش و با یه حرکت دوباره پرتش کنه به سمتشون. احتمالا لب ساحل دیده باشین که مردم با فریزبی بازی میکنن. البته که خوش گذشتن بازی فریزبی به خاطر ماهیت اون دایره پلاستیکی مضحک نیست (وگرنه بومرنگ خوشگلتره)، به خاطر نوع استفاده شه. تو فریزبی رو پرت میکنی که دوستت اون طرف بگیره ش. ولی بومرنگ رو صرفا پرت میکنی چون از کسالت خسته شدی و میخوای یه کاری انجام داده باشی. حالا فریزبی بازی کردن که خوش میگذره، پس ناراحتی من چیه؟
اینه که همیشه این منم که فریزبی رو پرت میکنم. اون طرف ساحل هم میفته روی ماسه ها. انگار تو ارتباط با آدمایی که برام مهمن فقط منم که اهمیت میدم. تو این بیسبال همیشه من پرتابگر توپ ام و خیلی وقتا توپزن مشغول استراحته یا حوصله نداره. یا کار داره و سرش شلوغه، طوری که انگار فقط خودش تو جهان کار داره. بعدم در کمال خونسردی یه بطری آب معدنی سرد میخوره و از زمین بازی میره بیرون، میخواد با یکی دیگه بازی کنه. کسل کننده س، انگار بقیه مُردن و فقط وقتی کارت دارن زنده میشن. وقتی تو یه مشکل مشترکین تو از صبر گوش دادنت مایه میذاری و اینکه طرف مقابل از گوش دادنت بهت فرار میکنه رو هم تحمل میکنی و اسمشو میذاری دوستی تا چند ماه بعد بیاد و خیلی شیک تو جمع دوستای صمیمی تو، بگه که تو رو به دوستای جدیدش معرفی نکرده چون به نظرش به اندازه کافی ارزشمند نبودی. البته که واکنشت خندهس چون سر تا پای طرف مقابلت در یک لحظه به نظرت مضحک میاد و بعد برات سوال میشه که همه ی این وقت و صبر و انرژی گذاشتنا نتیجهش تهش میشه این؟ آره میشه این. دقیقا همین. مشکل شنونده خوبی بودن اینه که حرفای بیشتری برای شنیدن بهت ارائه میشه، و تو با تمام وجود گوش میدی، حتی تو بدترین روز هات که هر لحظه شو داری آرزوی مرگ میکنی، چون میخوای حالشون خوب باشه. میخوای خوشحال باشن چون قلبا و خالصانه دوستشون داری. با شوخی هات میخندونی شون، بهشون امید و انگیزه میدی و تشویق شون میکنی. چون برات مهمن. ولی تو؟ نه، هر لحظه میشه انداختت دور. به خصوص اگه انرژی کافی ای که بهش عادت کردنو ازت دریافت نکنن. دیگه نمیپرسم چطور و چرا چون ظاهرا ماهیت آدما همینه و هرکارم بکنی نتیجه ای که تهش گیرت میاد همینه. اما برام سواله، اگه فرضا یهو همینجا گوشه اتاقم بی سر و صدا بیفتم و بمیرم؛ اصلا کسی متوجه میشه؟ یا تا لازمم نداشته باشه و کارش گیر نباشه سراغمو نمیگیره؟ خندهدار ترین بخشش اینه که همون فرد تو روزای خوشش دیگه به زور و با اکراه جواب سلامتو میده؛ انگار نه انگار که کی بوده و چی بوده. یا مثلا ارتباط عمیقی که برای تو پر معنا بوده و چهار سال از عمرتو پاش گذاشتی به امید آینده رو، با تایپ کردن دوتا جمله به پایان کمدی خودش برسونه. کمدی سیاه. من ناامید نیستم، من خوده ناامیدی ام. دیگه فهمیدم آدما گلدون هایی نیستن که بذر امید و دوست داشتن تو خاک سرد شون بکاری و منتظر باشی جوونه بزنن و ریشه بدن. صرفا داری گِل لگد میکنی. تو داری از جونت مایه میذاری ولی ظاهرا داری بدجوری اشتباه میکنی. فرضا برای تست، من همین الان چند وقتیه مُردم، و روز های متمادیه که تا کسی کارش بهم گیر نکرده و لازمم نداشته سراغمو نگرفته. با همهی اینها، همین آدما منو خودخواه و خودمحور میدونن؛ که باعث میشه دلم بخواد تو صورتشون تف کنم، نه کمه؛ دلم میخواد تو صورتشون بالا بیارم.
فقط سوال همیشگی «چرا» تو ذهنم باقی مونده، که چرا جوابم اینه و نتیجه همیشه همینه؟ من اگه برای کسی وقت میذارم حتی برای یه صحبت ساده، در واقع نشونه احترام عمیقم به طرف مقابله، قلبا ازش خوشم میاد و حس خوبی ازش میگیرم، و اینا برام ارزش و معنا داره. اما مثل دل خوش کردن به علف های هرز باغچه س، حالا تو مراقبش باش و هرروز آب بده بهش، در هر صورت پاییز میخشکه و میره طوری که هرگز اونجا نبوده. شازده کوچولو خوب داستانو فهمیده بود! برا همین یهو عین عیسی مسیح که زد زیر میز و همه چیو ریخت رو زمین، شازده کوچولو هم زد زیر ماهیت این بازی و خیلی شیک، نه یک بائوباب یا علف، که یک گل رز رو رها کرد و رفت، دقیقا چون گلش رو دوست داشت، و با دیدن پنج هزار تا گل دیگه، بازم علاقه شو به گلش حفظ کرد، با وجود غرور مضحک و دروغ های گلش. بسه دیگه برا امشب، هرکی هم میخواد به خودش بگیره، با خیال راحت به خودش بگیره. چون اگه دلیلی برای ناراحت شدن از این متن داره احتمالا یا منو ناراحت کرده، یا یک جای کارش میلنگه.
