
امروز صبح به زور از خواب بیدار شدم و حس میکردم هنوز خستگی از تنم بیرون نرفته. چون یکی دو روزه تنظیمات خوابم بهم خورده. به سختی بلند شدم و رفتم صبحونه خوردم. نون پنیر و یکم گردو؛ اصلا نچسبید و بعد رفتم یدونه تخم مرغ آب پز خوردم. این چسبید اما حیف کم بود. بعدش رفتم یه چایی خوردم و بعدش رفتم یه شعر از یه پیجی برداشتم و اونو تمرین کردم و خوندم و ضبط کردم و گذاشتم پیج نجوای پنهان خودم.
یه اپیزود هم قبلا ضبط کرده بودم و اونم یه ادیت زدم و آماده کردم و میخوام آپلود کنم. درمورد کتاب ملت عشق هست برداشت شخصی ام رو گفتم. اولش گفتم خوب نشده ولش کن. اما بعدش گفتم علیرضا بذار. مهم اینه آپلود کنم حالا بعدا خاطره میشه. ولی خداوکیلی علیرضاجان خیلی پیشرفت کردی ها. منی از صدای خودم بدم میومد. الان دارم روزانه صدای خودم رو ضبط میکنم. و اشتراک میذارم.