ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا آزاد
علیرضا آزادمن علیرضام ۲۴ سالمه و اینجا دلم میخواد افکار ذهن خودم رو بنویسم. حتی به غلط...
علیرضا آزاد
علیرضا آزاد
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

شیرینی تلخ

صبح با یک دوش آب سرد شروع کردم و حسابی لذت بردم. توی این فکر بودم که سریع برسم شرکت و صبحونه بخورم و جاتون خالی؛ نون پنیر و گوجه خیار و نون سنگک خوردم با چایی و چسبید... و سرکار کسل کننده بود برام و یه همکاری ام دارم که کارهای کوچیکش رو محول میکنه بهم و من امروز خواستم نه بگم که نتونستم ولی با انجام ندادن اون کار نه گفتم. و داشتم به این فکر میکردم که نه گفتن رو باید تمرین کنم و بیشتر مراقب خود باشم. به یکی از دوستانم پیامم دادم که آخر هفته اوکی باشی بریم بیرون و بگردیم و ببینیم چجوریه داستان! گفت خبر میدم بهت اگه اوکی شد و اومدم؛ این مدل گقتن یعنی نمیخواد بیاد؟ البته خیلی خوبه که اولویت اول زندگیش خودش هست و من تحسین میکنم و یادمیگیرم ازش.

آموزشگاه تئاترم رفتم و کلاس داشتم و این گربه امروز بازم بود و خوابیده بود. خوشم میاد که بیرون نمیخوابه و میاد بالا... و جالبه اصلا نمیترسه و یجورایی باور کرده که انسان ها هیچ آسیبی نمیزنن! وسط کلاس که بودیم و داشتیم نمایشنامه خوانی میکردیم، یهو آقای عسگری وارد شد و دستش شیرینی بود و ازینا بودش که موقع خوردن همه جا میریزه و توش کاکائو هم بود و جالبه کنارش شیرکاکائو هم داشت و این ترکیب رو با اینکه دوست ندارم. اما چون گرسنه ام بود؛ خوردم... خوردن همانا و دل درد همانا بنظرتون صاحبش راضی نبود؟ یا من بدنم ضعیف شده؟ یا قرار بود اینجوری بشم؟ هیچی کلاس تموم شد و رفتم سوار مترو شدم و توی راه پادکست این نقطه رو گوش کردم با اینکه دلم میخواست آهنگ گوش بدم... گفتم حالا اینبار گوش بده. و باحال بود و درمورد عشق به خود و احترام به خود و رابطه با خود خوب ساختن و بعدش رابطه با کسی دیگر.

آب سردگرمشیرینتلخ
۵
۰
علیرضا آزاد
علیرضا آزاد
من علیرضام ۲۴ سالمه و اینجا دلم میخواد افکار ذهن خودم رو بنویسم. حتی به غلط...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید