
قواعد انسانی و اخلاقی برای بعضیها مثل خطهایی روی شناند، با یک موج از منافع شخصی پاک میشوند و دوباره از نو تعریف.
اما برای کسی که هنوز به معنا باور دارد، این اصول مثل ریشه در خاکاند؛ حتی اگر باد بیعدالتی یا بیرحمی بوزد نمیلغزد.
بارها شنیدهام از روانشناسها، مشاورها، حتی دوستان که میگویند:
"همونطور رفتار کن که باهات رفتار میکنن."
یعنی اگر کسی بیرحم بود، تو هم فاصله بگیر؛ اگر بیاحترامی کرد، بیاحترامی کن؛ اگر بیتفاوت بود، بیتفاوت باش.
منطقشان ساده است: محافظت از خود، سازگاری با محیط، تلافی.
اما این منطق چیزی را آرامآرام از انسان میگیرد؛
همان مرزی که میان درست و غلط میکشید. بدی را با بدی جواب دادن یعنی شبیه شدن به همان چیزی که از آن گریزانیم،چیزی از من باقی نمیماند جز تصویری تکراری از همان آدمی که روزی از رفتارش رنج بردم و این یعنی فراموش کردن اینکه چرا در ابتدا ناراحت شدیم.
قوانین اخلاقی شاید در دنیایی چنین تند و سرد، کودکانه به نظر برسند؛ ولی حقیقت این است که همین قانونهای کوچیک، انسانیت را می سازند. صداقت، وفاداری، احترام واژههایی که شاید بوی کهنگی بدهند اما هنوز نرمترین پناه آدماند.
ترجیح میدهم خسته باشم ولی تمیز.
تنها باشم ولی راستگو.
زخم بخورم ولی وجدانم آرام باشد.
شاید دنیا از نگاه من سادهتر از آن چیزی باشد که هست،اما من همین سادگی را دوست دارم،چون هنوز یادم نرفته که انسان بودن، خود بهترین پاسخ به بدیهاست.