ویرگول
ورودثبت نام
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

غریبه ای در خانه

غریبه‌ای که در اتاق خواب ما نشسته است

همه «عمه» صداش می‌زدند؛ انگار اسمِ واقعی‌اش در میان غبارِ سالیانِ دراز، در همان دهه‌ی پنجاه که زمان هم با قدم‌های سنگین‌تر از امروز می‌گذشت، گم شده بود. او برای ما نه یک زن، که یک «موجودِ از یاد رفته» بود؛ زنی هشتاد ساله که تمامِ عمرش را با بوی خاک، ریشه‌ی درختانِ خشکیده و سکوتِ سنگینِ کوهستان درآمیخته بود. عمه از آن آدم‌هایی بود که حیا، نه یک رفتار، که پوستِ دومِ او بود. چنان پرده‌دار که انگار میانِ او و جهان، دیواری از وقار و مصلحت کشیده شده بود؛ دیواری که حتی نزدیک‌ترین خویشاوندان هم جرئت نداشتند با نفوذ به آن، لرزه‌ای بر اندامش بیندازند.

آن روزها، خانه ما در تقابل با آن تنهاییِ مقدسِ روستای او، از وسیله‌ای بی‌روح اما پرهیاهو لبریز بود: «تلویزیون». آن زمان، تلویزیون فقط یک دستگاه نبود؛ یک موجودِ غریب و مرموز بود که با نوری سرد، گوشه‌ی اتاق را اشغال کرده بود. جعبه‌ای سیاه که نمی‌دانستیم قرار است چه چیزی را از درون به درونِ حریمِ امنِ ما پرتاب کند.

عمه، که سال‌ها بود با دردهایِ مزمنِ کمر و پاهایِ خسته، راه رفتن را به یک عبادتِ سخت تبدیل کرده بود، تا آن روز هرگز با این «موجود» روبرو نشده بود. او نمی‌دانست که با روشن شدنِ آن لامپِ کوچک، جهانی از غریبه‌ها به داخلِ اتاق‌های تاریکِ ما هجوم می‌آورند.

لحظه‌ی تقابل، در حافظه‌ی من حک شده است.

صدای بم و مقتدرِ گوینده‌ی خبر، میانِ سکوتِ اتاق پیچید. مردی که پشتِ شیشه نشسته بود، با آن چشم‌هایِ نافذ، انگار مستقیم به عمقِ وجودِ عمه نفوذ کرد. همان‌جا بود که معجزه یا شاید هم فاجعه رخ داد. عمه، که در نگاه اول شبیه به یک تندیسِ شکسته بود، ناگهان از جا جست. او نه با پا، که با تمامِ غریزه‌ی دفاعی‌اش حرکت کرد؛ مثل تیری که از چله‌ی کمانِ سالیانِ دراز رها شده باشد. با سرعتی که با آن قامتِ خمیده و آن دردهایِ مزمن اصلاً نمی‌خوانست، خود را از میانِ اتاق گذشت و پشتِ چادر و چارقد پنهان شد.

ما ایستاده بودیم و با نگاهی سرشار از خنده و حیرت، به او می‌نگریستیم. سعی می‌کردیم با منطقِ مدرنِ خودمان، آن ترس را بی‌معنا کنیم: «عمه جان، آرام باش! این‌ها فقط تصویرند. آن‌ها تو را نمی‌بینند، آن‌ها فقط در یک جعبه‌اند.» اما عمه، در آن پناهگاهِ تاریکِ پشتِ پرده، با چشمانی لرزان، ما را نمی‌فهمید.

برای او، آن مردِ پشتِ شیشه، یک «تصویر» نبود؛ یک «موجود» بود. یک غریبه‌ی بی‌پرده که اجازه پیدا کرده بود بدونِ اجازه، به حریمِ خصوصیِ یک زنِ سالخورده چشم بدوزد. او با تمامِ بی‌سوادی‌اش، ماهیتِ آن نفوذِ بی‌صدا را فهمیده بود؛ فهمیده بود که هر چیزی که بتواند به تو «نگاه» کند، می‌تواند تو را از درون فرو بپاشد.

امروز، وقتی به خانه‌هایمان نگاه می‌کنم، می‌بینم که ما دیگر آن حیا و آن چادرها را نداریم. ما تلویزیون‌ها، گوشی‌ها و صفحه‌های درخشان را به قلبِ اتاق‌های خوابمان آورده‌ایم. ما با این غریبه‌ها چنان صمیمی شده‌ایم که دیگر حتی نمی‌دانیم آن‌ها چه زمانی از حریمِ ما عبور کرده‌اند. ما با آن‌ها می‌خندیم، با آن‌ها می‌گرییم و اجازه می‌دهیم آن‌ها، بی‌آنکه کوچک‌ترین مقاومتی از سوی ما ببینند، افکار، احساسات و حتی رویاهایمان را بازسازی کنند.

ما فکر می‌کنیم مسلط هستیم، اما حقیقت این است که ما در حالِ تماشایِ نمایشِ خودمان هستیم، در حالی که آن غریبه‌یِ پشتِ شیشه، با خونسردی، در حالِ کارگردانیِ زندگیِ ماست. عمه، با آن ترسِ عمیق و آن واکنشِ غریب، تنها کسی بود که فهمید: ورودِ یک نگاه به خانه، یعنی پایانِ امنیتِ روح. او شاید سوادِ خواندن نداشت، اما از ما بسیار

بیشتر، معنایِ «نفوذ» را می‌دانست.

حریم خصوصیخانهرسانهتلویزیونخاطره
۰
۰
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید