ویرگول
ورودثبت نام
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
خواندن ۴ دقیقه·۴ روز پیش

از تمام دنیا تا خودم

ا

همه چیز از یک شبِ آرام شروع شد؛ از همان شب‌هایی که رادیو، «رفیق» بود، نه فقط یک دستگاهِ پخشِ صدا. رادیو و گردانندگان آن  امروز، انگار یادشان رفته که برای شنیده شدن، نیاز به «روح» دارند. امروز صداها فقط کلمات را از دهان بیرون می‌ریزند، اما آن زمان، پشتِ هر فرکانس، یک آدم به معنای انسان ناطق  بود؛ یک اندیشمند، یک صاحب‌ تفکر و نظر ،  برای همین برنامه ها و خروجی های آنان رادیویی بود که همانند یک موجودِ زنده  در جامعه حاضر و اثر گذار بود .

آن شب، فضای برنامه طوری  بود که انگار آرامشِ شهر را در یک قابِ صوتی حبس کرده بودند. موسیقیِ ملایم، صدایِ سنگین پرحجم و کارشده   مجری باسواد و اینکاره  و آن سکوت‌های میانِ کلمات که به آدم اجازه می‌داد با خودش خلوت کند. گفتم که رادیو  پلِ ارتباطیِ تمامِ انسان‌ها بود: از سربازی که در برجک مرزی، تنها مونسش صدای رادیو بود، تا مادری پیر که در خانه‌ای خالی، با موج‌های رادیویی هم‌کلام می‌شد. حتی زوج‌های جوان که از اولین تپش‌های قلبشان برای هم  می‌گفتند.

در میانِ این جریانِ تماس تلفنی مخاطبین با آن برنامه ، صدایِ عجیبی روی خط آمد. صدایِ مردی که وقتی گفت: «سلام، وقت بخیر»، انگار تمامِ استودیو رادیو هم متوجه یک مخاطب و صدای خاص پشت خط شدند  . آن‌قدر پخته، آن‌قدر باوقار که مجری هم نتوانست از آن صدای مخملی و پرحجم  مبهوت نشود و با شوخی پرسید: «شما اینقدر تن صدای خوبی دارید که من فکر میکنم از همکاران من در سازمان هستید »

اما چیزی که بعد از آن سلامِ ساده اتفاق افتاد، فراتر از یک خاطره بود؛ یک روایتِ عمیق از مسیرِ رشدِ یک انسان.

مرد شروع کرد به گفتن. او از «مقیاس‌ها» می‌گفت. او از سیرِ تکاملِ هدف‌هایش در طولِ عمر، برای ما گفت. او با لحنی که انگار از دلِ سال‌ها تجربه برآمده بود، روایت کرد که چطور نگاهش به جهان، مدام کوچک و عمیق‌تر می‌شد.

او گفت وقتی کودک بود، با آن نگاهِ ساده و بی‌گناهی که جهان را یک بازیِ بزرگ می‌دید، با خود عهد کرد که وقتی بزرگ شد، دنیا را تغییر دهد. اما وقتی کمی بزرگ شد، با نگاهی واقع‌بینانه‌تر و با آموخته‌های بیشتری، دید که دنیا خیلی بزرگ است و اثرگذاری در آن، برای یک فرد، بسیار دشوار است. پس کمی عقب کشید و هدفش را روی «قاره آسیا» گذاشت. او می‌خواست بزرگ‌ترین پروژه زندگی‌اش را در این قاره رقم بزند.

اما گذشت و او باز هم بیشتر دید، بیشتر فهمید و مجبور شد دوباره هدف‌هایش را بازنگری کند. او دریافت که آسیا هم، با آن وسعتِ بی‌کران، پروژه‌ای سنگین و محکوم به شکست برای یک تنهایِ تنهاست. پس دوباره دامنه را تنگ‌تر کرد و گفت: «اگر بتوانم کشور ایران را که موطن من است، دچار تغییرات اساسی کنم، نامم در تاریخ ماندگار خواهد شد.»

از ایران، او به سمتِ استان و شهر پیش رفت. با تجربه‌های جدی‌تر از هستی و شناختِ عمیق‌تر از واقعیت، دید که شاید رشد دادنِ استان و شهرِ خودش، همان سهمِ واجب او از وظیفه در قبالِ هستی باشد. حتی در دهه سی زندگی‌اش، به این نقطه رسید که اگر بتواند خانواده‌اش را تحت تاثیرِ تغییرات مثبت  قرار دهد، رسالتش را انجام داده است.

اما داستان اینجا تمام نشد. او در آستانه‌ی چهل‌سالگی، به جایی رسید که شاید سخت‌ترین مرحله‌ی تکاملِ یک انسان باشد؛ جایی که تمامِ نقشه‌ های بزرگِ بیرونی،  رنگ می‌بازند و حقیقتِ وجودی، خودش را نشان می‌دهد. او با همان صدایِ مقتدر گفت: «در چهل‌سالگی تازه متوجه شدم که اگر بتوانم فقط و فقط، خودم را تغییر دهم و رشد دهم، رسالتِ واقعیِ من در قبالِ تمامِ هستی، تمام و کمال انجام شده است.»

اگر بخواهیم به این روایتِ شنیدنی نگاه کنیم، می‌بینیم که او از یک «سیرِ بازگشت به خویشتن» می‌گوید. ما آدم‌ها، تمامِ عمر در یک بازیِ بی‌پایان، مرزهایِ بیرونی را کوچک می‌کنیم تا بتوانیم آن‌ها را تسخیر کنیم؛ از قاره شروع می‌کنیم تا به خانه برسیم. اما حقیقتِ تکاملی اینجاست: ما تا زمانی که درگیرِ جابه‌جا کردنِ سنگ‌هایِ دنیایِ بیرون هستیم، از جابه‌جا کردنِ سنگ‌هایِ دنیایِ درون باز می‌مانیم.

او فهمیده بود که تغییر دادنِ یک ملت یا یک قاره، یک پروژه‌یِ هندسی و اجتماعی است، اما تغییر دادنِ خود، یک پروژه‌یِ وجودی است. آن شب، وقتی برنامه تمام شد، من دیگر همان شنونده‌یِ معمولی نبودم. فهمیدم که شاید تمامِ تلاش‌هایمان برای تغییر دادنِ جهان، در واقع راهی باشد برای فرار از رویارویی با خودمان.

شاید بزرگ‌ترین انقلاب، نه در پایتخت‌ها و نه در مرزهایِ جغرافیایی، که در همان چند سانتی‌متر فاصله میانِ گوش و مغزِ ما رخ می‌دهد؛ جایی که یاد می‌گیریم، برای تغییر دادنِ کلِ هستی، اول باید یاد بگیریم، چطور با «خودمان» هم‌کلام شویم.یاد بگیریم خود را بشناسیم که همانا به تصدیق و کلام بزرگان :بالاترین دانش ها خود شناسی است .
مخلص امین ظاهری

مسیر رشدخودشناسیتغییراترشدفردیرادیو
۰
۰
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید