ویرگول
ورودثبت نام
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
خواندن ۴ دقیقه·۱۲ ساعت پیش

غرق شدن در خشکی ،خیانت بدن

او از آن آدم‌هایی بود که حضورشان در هر جمعی، مثلِ حضورِ یک کتابِ بااهمیت در میانِ روزنامه‌هایِ خیابانی بود؛ متین، باوقار و لبریز از معنا. اما زیرِ آن پوستِ آرام، جریانی از آشوب همواره می‌دوید که تحملش واقعا سخت و عذاب آور بود. او در میانه‌یِ یک جنگِ تمام‌عیار با خودش بود؛ جنگی که سلاحش نه آهن و اتش، که قطره‌هایِ بی‌رحمِ عرق و تعریق بدن  بود.
این مصیبت، از همان دورانِ نوجوانی با او همراه گشته بود؛ زمانی که دیگران با بلوغ، لباس‌های جدید می‌پوشیدند او، باید با لباسی از جنسِ رطوبت، با جهان روبه‌رو می‌شد. او درگیرِ وضعیتی بود که در متونِ پزشکی، Hyperhidrosis می‌نامند؛ یعنی وقتی سیستمِ عصبیِ سمپاتیک، مثلِ یک فرمانده‌یِ دیوانه، بدونِ هیچِ منطقی، دستورِ تخلیه صادر می‌کند.

یادم هست، یک بار در  گفت‌وگویمان، با صدایی که گویای تلخی موضوع بود، از آن روزِ تلخ برایم گفت. از آن روزی که همه چیزِ زندگی‌اش را در آستانه‌یِ یک تغییرِ بزرگ، به لجن کشید. یک شرکتِ بزرگ و معتبر، او را برای یک موقعیتِ شغلیِ ایده‌آل پذیرفته بود. او خودش را رسانده بود تا نزدیکی‌هایِ مقصد، اما همان چند صد مترِ پایانی، مثلِ یک تله عمل کرد. از آن فاصله تا درِ ساختمان، ناچار شده بود پیاده و با کمی عجله حرکت کند. همین چند قدمِ پرشتاب، کافی بود تا بدنش، مثلِ سدی که در برابرِ سیل می‌شکند، فرو بریزد.
وقتی به نزدیکیِ ساختمان رسید، دیگر آن مردِ آراسته و مرتب نبود. رطوبت، مثلِ یک سیلِ زیرپوستی، از لایِ تار و پودِ پیراهنش بالا زده بود. موهایش، که تا لحظه‌ای پیش به دقتِ یک مهندس و ظرافت هنرمندی چیره دست مرتب بودند، زیرِ اثرِ عرق، مجعد و چسبیده به پیشانی شده بودند. او در آینه‌یِ کوچکِ یک مغازه‌یِ کناری، خودش را دید؛ مردی که انگار همین حالا از میانِ یک طوفان یا از زیرِ دوشِ سرد بیرون آمده و هنوز فرصتِ خشک شدن نیافته بود. آن لکه‌هایِ تیره‌ی پیراهن و آن چهره‌یِ خیس، چنان با تصویرِ آن «مردِ محترم و مقتدر» که مدیران این شرکت مقصد در جلسات کاری دیده بودند کاملا  در تضاد بود  او هرگز جرات نکرد قدم به ساختمان بگذارد. در آن لحظه، از ترسِ آن «نمایِ رسواکننده»، عقب‌نشینی کرد. یک فرصتِ طلایی، در یک چشم‌بهم‌زدن، مثلِ حفره‌ای که زیرِ پایِ آدم باز شود، فرو ریخت. و تلخ‌تر از آن، آن پیامِ کوتاهی بود که بعدها آمد؛ نشان می‌داد که آن شرکت، به دلیلِ آن «عدمِ حضورِ ناگهانی»، دیگر حتی تمایلی به برقراریِ ارتباطاتِ معمولی با او ندارد. او نه تنها شغل را، بلکه آن اعتبارِ اجتماعی‌ای را که برایش برنامه ریزی و زحمت بسیار کشیده بود تا ساخته شود ، در همان چند قدمِ پیاده‌روی از دست داده بود.

اما فاجعه، در جمع‌هایِ دوستانه،یا میهمانی های شلوغ خانوادگی ، معنایِ دیگری می‌یافت. او در میانِ آدم‌هایی بود که به جایِ همدلی، به دنبالِ «شکار کردنِ ضعف» بودند . بارها ، وقتی عرق از پیشانی‌اش به صورتش می‌ریخت، برخی با خنده‌هایِ بی‌ملاحظه، موضوع را به شوخی‌هایِ کنایه‌آمیز می‌کشند.
«چی شده رفیق؟ نکنه چیزی مصرف کردی که این‌قدر داغی؟» یا با نگاه‌هایی که انگار می‌خواستند بگویند: «حتماً اثرِ مشروب یا مواد است که این‌قدر خیس شدی!»
آن‌ها نمی‌فهمیدند که این یک «نشئه شدن» نیست، بلکه یک «درماندگی» است. هر شوخیِ بی‌ملاحظه‌ای، مثلِ یک ضربه‌یٔ چاقو، استرسِ او را بیشتر می‌کرد و استرس، دشمنِ شماره یکِ غددِ عرق اوست. و این یعنی یک چرخهٔ بی‌پایان از خیسی، خجالت، و بیشتر شدنِ این زجر کشنده .
او در حسرت و آرزوی هر لباسی با هر پارچه‌ و رنگی  گرفتار بود. لباس مشکی برای او یک کابوس بود؛ چون ردِ سفیدیِ  به جا مانده از نمک عرق بدن، مثلِ یک نشانِ بی‌رحم، تمامِ مرتب بودن و شیک‌پوشی‌اش را لو می‌داد. حتی وقتی از حمام بیرون می‌آمد، با آن حسِ پاکیزگی و تازگی، کمتر از چند دقیقه طول می‌کشید تا دوباره همان حسِ خیسی و سنگینی بازگردد. آن‌قدر سریع که گاهی با نگاهِ درمانده‌اش، می‌شد فهمید که از آن دوشِ تازه گرفته، پشیمان شده است.
با این همه، او یک شانسِ بزرگ داشت؛ در میانِ این همه رطوبت و خیسی، و ایجاد یک ظاهر ناخوشایند و حتی چندش آوری که عرق کردن بهمراه دارد بوی ناخوشایند هم به پکیچ و لیست اضافه کنید خودش با خنده ای بی روح می‌گفت که این یکی رو به من بدنم لطف کرده و تخفیف داده !و از بوی بد عرق معاف بود . اما این بی‌بویی، هرگز نمی‌توانست آن «خیسیِ رسواکننده» را پنهان کند.
مشکل این نبود که او برای  حضور در مجالس ناتوان شده باشد، بلکه مشکل این بود که او هرگز نتوانسته بود در مراسم جلسات و ....مثل یک انسان معمولی حضور پیدا کند؛ چون حضورش همواره با یک «نگرانیِ زیرپوستی» و جنگی همیشگی برای پنهان کردنِ رطوبت، همراه بود. او در تمامِ سال‌هایِ عمرش، در مجالس، همواره نگرانِ بود که آیا لکه‌هایِ عرق، جایِ آن وقار را گرفته‌اند یا نه.
مخلص امین ظاهری .

سیستم عصبیموقعیت شغلیبدنضد تعریقدردسر
۰
۰
امین ظاهری amin zaheri
امین ظاهری amin zaheri
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید