
فریدریش انگلس، که بهعنوان همکار مارکس و نظریهپرداز برجستهٔ جنبش کارگری شناخته میشود، در واقع یکی از نمونههای تضاد آشکار میان نظریه و عمل در تاریخ مارکسیسم است. زندگی او مملو از تناقضها و رفتارهایی بود که هر خوانندهٔ دقیق را وادار به بازنگری میکند: چگونه کسی که در کتابهایش از رنج کارگران مینوشت، خود ثروتمند و مدیر کارخانه بود و هرگز زندگی روزمرهٔ کارگران و وضعیت سخت کارگران را در آن دوران تجربه نکرد؟.
انگلس در خانوادهای ثروتمند و صاحب کارخانههای نساجی به دنیا آمد. او با سرمایهٔ پدر خود توانست راحتی و رفاه شخصی داشته باشد و هیچگاه خود را در شرایط سخت کارگران قرار نداد. در کتاب وضعیت طبقه کارگر در انگلستان (1845)، انگلس با تحلیلی دقیق از رنج کارگران نوشت، اما این تحلیل تنها بر مشاهدات بیرونی و دادههای آماری تکیه داشت، نه تجربه شخصی. تضاد آشکار است: کسی که خود هیچگاه تحت استثمار قرار نگرفت، سخنگوی طبقه کارگر شد!.
با وجود دارایی و مدیریت کارخانه، انگلس هیچگاه ابتکار عملی برای بهبود شرایط کارگران خود انجام نداد!. او میتوانست قوانین رفاه و عدالت در کارخانهٔ خود اعمال کند، اما ترجیح داد که نظریهپردازی کند و تحلیل ارائه دهد. این نشان میدهد که او بورژوا باقی ماند و صرفاً از جایگاه نخبگان روشنفکری، پرچم طبقه کارگر را حمل کرد.
با توجه به موقعیت اقتصادی و مدیریتی خود، فریدریش انگلس میتوانست نقش مؤثری در بهبود زندگی روزمره کارگران کارخانهاش ایفا کند. او میتوانست شرایط کاری را به شکل مستقیم ارتقا دهد، ساعات کاری طاقتفرسا را کاهش دهد، دستمزدها و امنیت شغلی کارگران را افزایش دهد و محل زندگی و تغذیه آنها را بهبود بخشد. همچنین امکان داشت با اجرای سیاستهای رفاه و آموزش، مدارس و آموزشگاههایی برای فرزندان کارگران ایجاد کند، خدمات بهداشتی و مراقبت پزشکی فراهم آورد و برنامههای تفریحی و فرهنگی برای ارتقای کیفیت زندگی آنها راهاندازی کند.
از منظر نظری نیز انگلس میتوانست نمونهسازی عملی مارکسیسم را در کارخانه خود به اجرا بگذارد و اتحاد نظریه و عمل را نشان دهد. او حتی میتوانست ثابت کند که مالکیت سرمایهدارانه و رفاه کارگران میتوانند با هم سازگار باشند و کارخانهاش را به الگویی عملی از عدالت طبقاتی و انسانی تبدیل کند، نه صرفاً متن تحلیلی. انجام این اقدامات تأثیرات مثبت گستردهای داشت.بدین ترتیب اعتبار نظریههای مارکس و انگلس افزایش مییافت و مردم و کارگران میدیدند که نظریهٔ رهایی کارگران تنها در کتابها نیست و در عمل نیز امکانپذیر است. این اقدام الهامبخش جنبشهای کارگری و اصلاحات اجتماعی میشد و دیگر کارخانهداران را نیز به الگوبرداری تشویق میکرد تا شرایط کارگران در سطح گستردهتر بهبود یابد. تضاد عملی میان زندگی و نظریه کاهش مییافت و انگلس کمتر متهم به بورژوازی در لباس نظریهپرداز کارگری میشد و انتقاداتی که امروزه علیه او و مارکس به دلیل تضاد نظریه و عمل مطرح میشود، کمتر قابل طرح بود. از نظر روانی نیز مشاهدهٔ نمونه عملی عدالت و رفاه انگیزهٔ بیشتری برای مشارکت کارگران در جنبشهای انترناسیونال ایجاد میکرد، فاصله طبقاتی میان نظریهپردازان و کارگران کاهش مییافت و اعتماد به نظریهٔ مارکسیستی بیشتر میشد.
همچنین انگلس به عنوان یک روشنفکر معتبر و نویسندهٔ مشهور، اقدامات او میتوانست الگویی برای دیگر کارخانهداران و کارگران باشد.
انگلس بارها در نامهها و پیشگفتارهایش نسبت به کسانی که خود را مارکسیست مینامیدند، هشدار داد:
نامه به پاول لافارگ (۱۸۹۰):
«بدترین چیزی که میتواند بر سر نظریهٔ ما بیاید، این است که به یک دکترین خشک و جزمی تبدیل شود.»
پیشگفتار آنتیدورینگ (۱۸۹۴):
«همیشه نگران بودهام که آنتیدورینگ به کتاب مقدس مارکسیستها بدل شود.»
این جملات نشان میدهد که حتی خود انگلس نیز از بدفهمیها و سادهسازیهای اندیشهٔ مارکس متنفر بود. اما تضاد اینجاست که او خود بورژوا بود و هرگز زندگی کارگری را با تمام فشارها تجربه نکرد، در حالی که دیگران موظف بودند مطابق نظریههای او رفتار کنند.
برخی پژوهشگران معتقدند که انگلس با سیستمسازی از مارکسیسم، آن را به یک فلسفهٔ مکانیکی و غیرقابل تغییر تبدیل کرد. به عنوان مثال، در مقالهای آمده است:
«انگلس با سیستمسازی از مارکسیسم، آن را به یک فلسفهٔ مکانیکی و غیرقابل تغییر تبدیل کرد.»
فریدریش انگلس، مردی که در منابع تاریخی به عنوان نظریهپرداز کارگران معرفی شده، در عمل بورژوا و روشنفکر از بالا بود. او:
با ثروت خانوادگی زندگی راحت داشت،
در کارخانهٔ خود اقدام عملی برای اصلاح شرایط نکرد،
و با وجود نقد جزمیگرایی مارکسیستها، خود جزئی از همان فاصله طبقاتی بود که مارکسیسم علیه آن میجنگید.
به عبارتی ساده، انگلس پیامبر طبقه کارگر در نظریه، و شاهزادهٔ بورژوا در عمل بود. او نه تنها نمونهای کامل از تضاد میان نظریه و عمل در مارکسیسم یا سوسیالیسم است، بلکه میتوان گفت که با سبک زندگی و موقعیت اقتصادی خود، ضد آرمانهای مارکسیستی عمل کرد.