ویرگول
ورودثبت نام
رهگذر...
رهگذر...گمشده در افکار و سایه‌ها...
رهگذر...
رهگذر...
خواندن ۱ دقیقه·۷ ماه پیش

گریبان

باران

هم ریتم با اشک‌هایش

چشمان خیس

گویی خون گریسته بود

خشم

در تک تک سلول های بدنش

آشفتگی

موهایش بیانگر آن بود

ذهنش

روحش

جانش

جسمش

در هیاههوی تمام شدن

نظاره‌گر بودند

اتفاق افتاد

نباید می‌افتاد

خدا اینگونه خواسته بود؟!

این سرنوشتش بود

نفس‌های آخر

دیگر نمی‌تپید

باید می‌تپید

اما

اما

اما...

مثل همیشه

خشمش او را روانه‌ی حمام

یا هم اتاقش می‌کرد

از قضا

قضای نحس

اتاقش در قرق بیگانه بود

بیگانه‌ای چندان آشنا

به حمام پناه برد

کاش نمی‌برد

تیره

تاریک

مادرش برق را روشن کرد

"دیوانه شده‌ای؟!

حمام سُر است"

خوب باشد!

تیغ تیز

جیغ ریز

تیغ بر پوست نازک مچش بوسه می‌زد

ماهو

ماهوماهو

ماهوماهو

ماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهوماهو

سحر

بعضی از رشته‌های عضلانی پس می‌کشید

برخی پیش

دست بلاتکلیف

تیغ بلاتکلیف

بسُرم؟!

ببُرم؟!

اینجا آنجا نبود

پس کشید شد

دیر شده بود

سوزش

دستان لرزان

تیغ سُرید

نه روی پوست

بلکه از دست

خون...

نمی‌جهید

انگار جان نداشت

انگار او هم خسته بود

خسته از بازی روزگار

چکه

چکه

چکه

خون و آب

خونابه

زمین سرخگون شده بود

در دهانه‌ی چاه می‌پیچید

انگار او هم قصد رفتن نداشت

دل کندن سخت بود

نمی‌ایستاد

کمتر از دقیقه‌ای

چشم‌ها سیاهی رفت

لحظه‌ای ترسید

نه از جان خودش

ماهو

ماهو

ماهو

دستش را روی زخم فشرد

زخمی که دردش را فریاد می‌زد

جانش را تقلا می‌کرد

خون ایستاد

کمی

تکه ای پنبه

خونین شد

تکه‌ای دیگر

مادرش رفته بود

خوشبختانه

کدام بخت خوش؟!

زخم را ضد عفونی کرد و بست

ناسلامتی پدرش پرستار بود

پیراهنی تن کرد

از خانه زد بیرون...

پ.ن: بدون پی نوشت :)

پوستخونخودکشیغم
۲۲
۷۶
رهگذر...
رهگذر...
گمشده در افکار و سایه‌ها...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید