- دستگیرش کنید.
- اما قربان...
- اما و اگر نداریم. همین حالا دستگیرش کنید.
- مطمئنی شِوا؟
- مطمئن نبودم که نمیگفتم!
- آها!... ستوان! تو برو بیرون من خودم دستور قطعی رو بهت اعلام میکنم.
- دستور من قطعیه!
- نیست. برو بیرون ستوان!!! چرا مثل بچهها رفتار میکنی شوا؟

ستوان اتاق را ترک کرد.
- خودت خوب میدونی که برای این صلح چقد جنگیدیم. اینم میدونی که هنگر دقیقا میخواد تو همین دستورو بدی!
- دیگه خسته شدم هکتور! همین جنگی که میگی. دارم تک تک همرزمامو از دست میدم. یکی یکی دارن میمیرن و تو هم میدونی کار هنگر بوده.
- آره میدونم. پس بهتره دلیل بیاری. بهتره دلیل بیاری و شورا رو قانع کنی هنگر داره کارای شومی میکنه!
- هنگر زرنگتر از این حرفاست که سرنخ به جا بذاره!
- ولی یک سوم کشور هم زیر نظرشه. اگه جنگ راه بندازی کشور نابود میشه.
- اون جنگو راه انداخته!
- پس جلوشو بگیر. به اندازۀ کافی دشمن خارجی داریم. اگه جنگ راه بیافته کشور دست خارجیا میافته.
- هنگر عوضی!
- عصبیای! میدونم. ولی هیچ آدمی بدون اشتباه نیست. بالاخره ازش سرنخ گیر میاریم.
- کِی؟! وقتی این بیست و هفت نفر که مونده رو هم کُشت؟! دیر یا زود نوبت من و تو هم میرسه.
- نفرتت ازشو درک میکنم. ولی با دستگیری هنگر این چرخه متوقف نمیشه.
- تو بگو چیکار کنم هکتور؟! تو داداششی! باید خوب بشناسیش.
- اون یه هیولاست.
- اینو که قبلا هم گفتی. خودمم خوب میدونم.
- تو هم اونو به اندازۀ من میشناسی. براش تله میذاریم!
- میدونی دُم به تله نمیده!
- اگر تلهای در کار نباشه چی؟
- منظورت چیه؟
- هنگر زرنگه! خیلی زرنگتر از من! ولی هیچ وقت به پای ویکتور نمیرسید.
- شما داداشا همتون دیوونهاید! ویکتور که تو تیمارستانه!
- میدونی چرا؟
- چرا؟!
- چون به چیزی رسید که فرای درک شورا بود.
- شورا قبول نمیکنه آزادش کنیم!
- اگه نفهمه چی؟
- هکتور! تو عالیای! شاید مث دو تا داداشت نابغه نباشی اما مشاور خیلی بهتری از اونایی! هنگر هیچ وقت نمیتونست منو قانع کنه!
- درس پس میدم بانو!... خودم به موضوع رسیدگی میکنم. شورا بهت شک داره. ممکنه تعقیبت کنن و بو ببرن ولی اون بردارمه! چه اشکالی داره یه دیدار برادرانه؟!
- اوهوم! جبران میکنم.
- میدونم میکنی وگرنه این کارو نمیکردم.
از اتاق بیرون آمدم.
- ستوان!
- بله سرورم؟!
- بریم تیمارستان.
سوار اتومبیل شدم و راه افتادیم. باورم نمیشد. یکی از معدود دفعاتی بود که توانستم شوا را قانع کنم.
آتشی بزرگ مقابلم بود. وای نه! سنگی به شیشۀ اتومبیل خورد. شیشه شکست و سنگ داخل افتاد. کاغذی رویش بسته شده بود. آن را برداشتم و باز کردم:« هکتور! شاید به اندازۀ ویکتور باهوش نباشم، اما از تو که باهوشترم. من و ویکتور آبمون تو یه جوب نمیرفتم ولی به لطف شورای شما که جلوی آب ویکتور رو بستین مجبور شد آبشو توی جوب من بیاره!»
- ستوان! خیلی سریع دور بزن! باید دور شیم...
هیچ واکنشی نشان نداد.
- ستوان! ستوان! با توام.
- ستوان کجا بود؟
- هنگر!!!
- انتظارشو نداشتی نه؟!
ماسکی عجیب روی صورتش بود. گازی زرد رنگ فضای اتومبیل را پر کرد. چشمانم تار شد. سپس بیهوش شدم.
چشمانم را باز کردم. سرم خیلی درد میکرد. کمی طول کشید تا هوشیاری کاملم را بدست بیاورم. نمیتوانستم بلند شوم. پای راستم خیلی درد میکرد. شاید بیشتر از سرم. رو به روی تیمارستان بودم. تمامش در آتش بود. شلوارم را بالا زدم. لعنتی! یکی از رگهای پایم آبی شده بود. آبی فسفری! قبلا این را دیده بودم.
- هکتور!
- شِوااااا!
شمشیرش را بیرون آورد و پایم را قطع کرد. درد داشت. خیلی درد داشت! سپس خم شد. منوری را روشن کرد و زخمم را سوزاند. این بیشتر از قبلی درد داشت. سپس مرا در آغوش گرفت. همین دلسوزی شِوا ما را به اینجا کشاند وگرنه هنگر مُرده بود.
- چیزیت که نشد؟
- همیشه یه قدم از ما جلوتر بود. لعنت بهش!
- بهت گفتم که!
- جنگ نمیتونه جلوشو بگیره!
- پس چی؟!
- خودم نابودش میکنم.
- هکتور!
- شِوا! فکر میکنی نمیتونم؟ خودمو بهت ثابت میکنم.
- شورا رو چیکارش کنم؟
- بگو یکی از روانیا تیمارستانو آتیش زده.
- فکر نمیکردم برادرِ خودشو بکشه!
- هنگر؟!
- آره!
- صبر کن ببینم. ویکتور مُرده؟
- جنازهشو پیدا کردیم.
- غیر ممکنه!
- دیانای جنازه با دیانای ویکتور کاملا مطابقت داشت.
سوار اتومبیل شدیم و به بیمارستان رفتیم. وقتی جنازۀ ویکتور را در سردخانه دیدم خشکم زد.
- وای!
- چی شده هکتور؟!
- پنج سال پیش رفتم آزمایشگاه ویکتور!
- اون خیلی دوسِت داشت. متاسفم!
- نه! نه! اصن بحث اون نیست.
- پس چی؟!
- راجب انسان صحبت کردیم.
- عجب!
- میگفت تنها چیزی از انسان رو که نمیشه کپی کرد دیانای شخصه!
- گفتم که! دیانای کاملا مطابقت داشت.
- دیانای قبلی ویکتور رو از کجا داشتین؟
- خب! بیمارهای تیمارستان همون اول باید تست دیانای بدن.
- یادته چرا میخواستن ویکتور رو بندازن تیمارستان؟!
- همون مایع آبی توی پات؟!
- دیدی وقتی روی یه آدم آزمایش کرد چی شد؟!
- تبدیل به یه هیولای وحشی شد. میخوای چی بگی هکتور؟
- و بعدش ویکتور چی گفت؟!
- گفت تنها مشکل اینه که عقلشو از دست داد. اسم یه مادهای رو هم گفت و گفت اگر اونو کم کنم این اتفاق نمیافته.
- آره! فِلو کِرِیتور (Flow Creator)! چیزی که ذهنو پاک میکرد.
- اوهوم! خودشه!
- و یادته که بعد از ورود ویکتور به تیمارستان کلا ذهنش پاک شده بود؟!
- از اون مایع خورده بود!!!
- معلومه که نه! آتشسوزی سه سال پیشو یادته؟!
- کدوم؟!
- همون کارخونۀ برق! دقیقا قبل از انتقال ویکتور به تیمارستان!
- همون که یه شب کامل بدون برق بودیم؟
- دقیقا!... به نظرت چرا همیشه این همه از هنگر عقب بودیم؟!
- اون از اولشم ویکتور رو با خودش داشت.
- چند روز بعدِ آتشسوزی ویکتور رو منتقل کردن؟
- دو روز!
- چطور ممکنه توی کمتر ااز دو روز از خودش کپی بسازه؟
- شاید از قبل ساخته!
- وای! راست میگی! از ویکتور بعید نیست.
- چطور به این نتیجه رسیدی؟
- جرقهش موقع خوندن نامۀ هنگر به ذهنم رسید.
- نامۀ هنگر؟!
- آره! توش نوشته بود:« ...به لطف شورای شما که جلوی آب ویکتور رو بستین، مجبور شد آبشو تو جوب من بیاره.»
- خب؟
- خب که خب! هنگر رو میشناسم. معمولا از افعال زمان حال استفاده میکنه ولی این که گفته مجبور شد باعث شد شک کنم.
- باورم نمیشه. از کی تا حالا انقد زرنگ شدی تو؟!
- بودم. منتها چون دو نفر بودن حریفشون نمیشدم.
- حالا اون نامه کجاست؟!
- چه میدونم! مگه ندیدی بیهوش بودم؟!
- لعنتی!
- فقط اینو دارم!
دستم را درون جیب کتم کردم، تکه کاغذی که از گوشۀ نامه کنده بودم و اندکی جوهر رویش بود را به شِوا دادم.
- این...
- وقتی آتشسوزی رو دیدم فهمیدم هنگر از کل نقشهمون خبر داشته. وقتی کاغذ کاغذ افتاد خوندمش. دفعۀ اول که ستوان رو صدا زدم و جواب نداد شک نداشتم به جای ستوان هنگر اونجا بود. ریتم نفس کشیدن ناموزون هنگر رو همیشه میدونم. سریع گوشۀ کاغذ رو کندم و تو جیبم گذاشتم.
- تو فوقالعادهای هکتور!
کاغذ را گرفت و ستوان را صدا زد.
- نه! کاغذو بده خودم. خودم میبرمش آزمایشگاه.
- اما پات...
- مشکلی نیست. تو بیمارستانیم. یعنی یه دونه پای مکانیکی پیدا نمیشه؟!... آها! راستی!
- چی شده؟!
- همیشه ویکتور مینالید.
- از چی؟!
- از این که چرا کُپیهای زیستی همیشه زود پیر میشن.
- خب؟!
- میدونی پیری زودرس یه نوع جهشه؟!
- عجب!
- میشه تشخیصش داد. شاید با آزمایش روی کالبد ویکتور بتونیم ثابت کنیم که یک کُپیه!
- میدونی که شورا باور نمیکنه.
- شورا نه ولی سیمون چرا!
- اوهوم! یعنی میگی یارکشی کنیم؟
- چارۀ دیگهای داریم؟!
- نه!... نمیترسی هنگر بدونه اون تیکه کاغذ دستته و دوباره بیاد سراغت؟!
- کاغذ به سنگ بسته بوده. سنگ هم به شیشه خورده. بدیهیعه یک تیکه ازش کنده بشه و این که... هنگر خیلی محتاطه. بعد از یه چک کردن وسایل شک ندارم ماشین رو هم سوزونده. شایدم ماشین سوخته رو جلوی همون تیمارستان پیدا کنیم! هوم؟! ممکنه از رو خاکسترش بتونیم نامه رو بازیابی کنیم.
- دستورشو میدم.
- اگه میشه خودت پیگیری کن.
- من مافوقم یا تو؟!
- معلومه که تو! یادت نره الان توی موضع یارکشی هستیم. به هیشکی اعتماد نکن.
- خودم پیگیری میکنم.
- مرسی!
- نمیدونم چت شده ولی داری خیلی باهوش رفتار میکنی.
- صحبت میکنیم بعد. فعلا تا دیر نشده باید برم. دوسِت دارم!
- چند بار بگم با یونیفرم رسمی اینو نگو؟!
- بازم میگم دوسِت دارم!
- دیوونه!
از او دور شدم. شاید وقتش شده بود من هم وارد بازی شوم. آن دو دیگر برادرم نبودند. تا همین جا ملاحظه کافی بود. همیشه عاشق تنبلی بودم و پدرم میگفت:《 بر خلاف دو تا داداشت تو همیشه تنبل بودی.》 ویکتور میدانست من این نیستم و خودم را به در تنبلی زدهام. به همین دلیل هم هوایم را داشت. حالا وقتش بود که ثابت کنم من از هر دوی آنها باهوشترم. دیگر دلسوزی نمیکنم. به دکتر گفتم و پای مکانیکی را گرفتم. نصبش دردناک اما سریع انجام شد. راه افتادم. این بار خودم راننده بودم. خوب میدانستم هنگر دنبال من است و تعقیبم میکند. پس زیر پل پیچیدم. پیاده شدم و یونیفرمم را درآوردم. از آنجا هم تاکسی گرفتم به خانه سیمون. سیمون یکی از پانزده قطب شورا بود. آدم باحالی نبود اما همیشه منطقی بود و خوب با هم کنار میآمدیم. البته نفرتی که نسبت به هنگر داشت نیز بیتاثیر نبود. خوشبختانه خانهاش نزدیک بود و بدون این که هنگر و تعقیب کنندگانش متوجه بشوند به آنجا رسیدم. خیلی ناشناس از پنجره وارد شدم. قبلا دزدی میکردم و در این کارها حرفهای بودم. سیمون با دیدن من جا خورد و اسلحه را به سمتم نشانه رفت. ماسکم را درآوردم.
- نترس منم!
- چته تو؟! ترسوندیم!... ماجرای تیمارستان چیه؟!
- پس شنیدیش؟!
- مرگ ویکتور رو همه شنیدن!
- اون زندهست.
- چرت و پرت تحویل من نده! خود شورا با دیدن جنازه تصمیم به آتیش زدنش گرفت. چنین موجودی حتی ارزش قبر هم نداره.
- گوش کن.
- چرا پنهونی اومدی؟!
ماجرا را برایش کامل تعریف کردم. کنجکاو شده بود.
- عالیه! پس بالاخره وقتش رسید.
- وقت چی؟!
- خیلی وقت بود از شورا خسته شده بودم.
- وقتشه شورا جدید بشه.
- میدونی که به این آسونیا نیست؟
- دردسرا از همین الان شروع شدن. افراد هنگر داشتن تعقیبم میکردن.
- لعنتی! باید خیلی سرپوشیده عمل کنیم. میتونی رو کمکم حساب کنی.
- مرسی! مدیونتم سیمون!
- بزن به حساب اون نجات جونم.
- اون که به این راحتیا تسویه نمیشه.
- اخاذ!
از پنجره بیرون پریدم. عادتم بود مکالمات را نیمه تمام بگذارم.