ویرگول
ورودثبت نام
امیررضا میرزائیان
امیررضا میرزائیانروایتگری که آرزو دارد بنویسد!
امیررضا میرزائیان
امیررضا میرزائیان
خواندن ۲ دقیقه·۲۰ روز پیش

درختی از میان یک بوسه!

و درختی که رویید!
و درختی که رویید!

تا جایی که به یاد دارم، همیشه از بچگی در گوشم می‌خواندند که دلت می‌خواهد چه کاره شوی...

خلبان؟ مهندس؟ دکتر؟ پلیس چطور؟

و منی که همه را از جلوی‌ هدف هایم به کنار زده بودم.

زیرا من فقط می‌خواستم که یک هنرمند بشم!

آری... فقط یک هنرمند!

کسی که هنر خلق می‌کند. شاید بپرسید چه هنری؟

خب... داستان نوشتن... فیلم ساختن... و شاید حتی نقاشی کردن!

اما از شما چه پنهان؟ عاشق خلق کردن بودم! خلق کردن..‌.

به کل زاییدن را دوست می‌داشتم؛

البته خودتان هم می‌دانید که منظورم زاییدن فکری‌ست.

و الا به لحاظ زیست انسانی مذکر که زاییدنم غیر ممکن بود!

تازه به غیر از آن هنوز کمی زود بود

اما شیفته زاییده محتویات درون مغزم بودم‌...

زاییدن افکار، احساسات، تخیلات...

حیرت انگیز است، مگر نه؟

و برای تحقق ساختن این اشتیاق به زایش، کجا را می‌توان بهتر از دیوار های اتاقم پیدا کرد؟

دیوار های اتاقی که درست است که برای من اند

اما مال من نیستند!

خیلی خشک و بی‌روح به نظر می‌رسند

بدون هیچ طرح و شکل خاص و دل‌پسندی

خالیِ خالیِ خالی...

و یرخلاف قلب بسیاری از آدمیان بزرگ‌سال، سپید!

آنهم برای یک کودکی که تنها ۱۲ سال دارد

به گمانم که خودم باید به آن شکل بدهم

آری... خودم... تنها خودم!

تنهای تنهای تنها!

به رو به روی دیوار می‌ایستم. دیواری که تماما سپید است.

باید این دیوار را مالِ خودم کنم. دیواری که مختص خودم شکل گیرد. دیواری که تمامش، نقش و نگاری انعکاس شده اژ درونم باشد.

سرم را می‌چرخانم تا مبادا در اتاق باز باشد و کسی دیوار اتاقم را نگاه کند. آه... آدم‌گنده ها را که می‌شناسید؟ فقط بلدند سرک بکشند و بعد به خیال خودشان، هر چیزی را تحلیل کنند و بعد هر کس که برخلاف خودشان فکر‌ می‌کند را سرزنش کنند!

اما در باز است... به سمت در قدم بر می‌دارم و در را محکم می‌بندم و کلید پشت آن را می‌چرخانم.

دوباره به طرف دیوار قدم برمی‌دارم. پاهای کوچکم را بر روی موکت های اتاقم می‌کشم و به در رو به روی دیوار تهی‌رنگ می‌ایستم.

نگاهم را به دور تا دورم می‌چرخانم. با چه شروع کنم. که فکری به سرم می‌زند... رژ لب خواهرم!

نمی‌دانم با آن شروع کنم یا نه، در آخر ممکن است کمی برایم دردسر داشته باشد. آری... برای قضاوت های گوناگون... آه!

اما من می‌خواهم... اما می‌خواهم با یک نشان شروع کنم. نشانی از عشق و محبت، با نمادی از بوسه!

می‌روم و از اتاق خواهرم رژ سرخ رنگش را برمی‌دارم و به اتاقم برمی‌گردم. آن را آرام به لب‌هایم می‌کشم و سپس لب هایم را به دیوار می‌چسبانم. بوسه!

و به دیوار، اولین خلق نقش و نگار عمرش را هدیه می‌دهم.

نقش و نگاری با شروعی سرشار از رنگ و بوی محبت...

و بعد دست به مداد شمعی های روی میز تحریرم می‌برم. مداد شمعی سبز را به دست می‌گیرم و از اون بوسه، جوانه می‌کشم...

و بعد یک درخت...

و بعد چند درخت...

تمام این درخت ها از یک بوسه آغاز شد!

پس باز ادامه می‌دهم و دیوار اتاق را با رویای در ذهنم یکی‌ می‌کنم.

زندگیعشقدرخت
۶
۴
امیررضا میرزائیان
امیررضا میرزائیان
روایتگری که آرزو دارد بنویسد!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید