برخلاف همگان که با فندک یادگاری رفیق صمیمیشان سیگاری میشوند، من با کبریت کِش رفته از آشپرخانه اولین سیگارم را دود کردم. دقیق یادم نیست کدامین حادثه سبب سیگار کشیدن شد، اما خوب به خاطر دارم که دستم میلرزید و بیم آن داشتم که نکند آشنایی مرا ببیند و چقلی مرا پیش خانواده بکند...
اولین نخ با سرفه های مکرر همراه شد، مزه خوبی هم نداشت، با خودم میگفتم چقدر احمقاند کسانی که به سیگار پول میدهند. دیگر محال است چنین خطایی بکنم! اما چه حاصل که خطا را برای بار دوم که تکرار کنی دیگر نامش خطا نیست؛ حماقت است.
چند ماهی نگذشته بود که در خیابان اصلی شهر یک سیگار فروشی باز شد. به هنگام پیاده روی های شبانه، یکی از شب ها که چندان هم حالم بد نبود سری به دکان سیگار فروشی زدم...
+ سلام، آقا سیگار شکلاتی دارید؟!
- فقط سناتور دارم.
+ دو نخ لطفاً.
سیگار ها را گرفتم و به یکی از کوچه های خلوت خزیدم. اولین نخ را روشن کردم. بد نبود، حداقل تلخی سیگار قبل را نداشت.
نخ دوم را به خانه بردم و روی کتاب شعر گذاشتم و یک عکس به اصطلاح هنری گرفتم. غافل از اینکه این تازه شروع داستان بود...
من و سیگار سناتور کامپکت شده بودیم رفیق شب های تار. درد بود و شکست های پی در پی ولی همدم و رفیقی جز سناتور نبود!
پاکتی پانزده هزار تومان، آقا جعفری هم مرا خوب شناخته بود، مشتری ثابت سیگار های گران قیمت مغازه...
گذران عمر ما را فقیرترمان کرد یا سناتور را گران تر دقیق نمیدانم... اما وسع ما شد وینستون، آن هم نه هر رنگی! سیلور!
رطوبت بالایی داشت، سنگینی میکرد، بوی نامطبوعی هم داشت، اما چاره ساز بود. ذهن را باز میکرد! غافل از خرابی دندان.
دکتر میگفت دود و دم دمار از روزگارت درآورده، با خودت سر جنگ داری مگر؟!
کیف دوشی ام را پس از مدتها نگاه کردم، هنوز توی پاکت دو نخ سیگار باقی مانده. برای روزی که دوباره سیگاری شوم!

در سرزمینن تصمیم بگیرید « amirreza.blog »