
می دونی امید کجاست؟ در انتهایی ترین نقطه ی ناامیدی، اونجایی که دیگه خیلی عمیق میشه و دیگه خیلی تاریکه و دیگه مطمئن میشی هیچ امیدی نیست و درست در پایان شب سیه ... امید اونجاست!
حالا چرا اونجا؟! نمیشد همین نزدیکیا باشه؟ نمیشد دم دست تر باشه که ما انقدر پدرمون در نیاد؟! معلومه که نمیشد ... چون در اون صورت دیگه معنای امید از بین می رفت!! وقتی امید تا این حد در دسترس باشه آیا دیگه کسی سراغ ناامیدی میره؟ ناامیدی که نباشه، امید هم معناشو از دست میده ... درست همونطور که اگه تاریکی نباشه، معنای نور هم از دست میره ... حواست هست؟دارم برات فلسفه می بافم ها!
عزیزم، دنیای ما اینطوری طراحی شده که هر چیزی یه ضدی داره و مفاهیم با اضدادشون شناخته میشن. شما تصور کن اگه همه ی آدمای دنیا همیشه امیدوار بودن و هیچوقت هم ناامید نمی شدن دنیا چه شکلی میشد؟! مثال بزنیم!؟ مثلا فکر کن یه آدمی با قدِّ یک متر و نیم، امیدوار بود که یه روزی دروازه بان فوتبال بشه، یا بسکتبالیست بشه خب؟! این اگه ناامیدی حالیش نبود تمام عمرشو تمرین می کرد و زور میزد و جر می خورد و پیر میشد و هرگز هم موفق نمیشد چون هیچ مربی عاقلی مغز خر نخورده که واسه تیمش یه دروازه بان نیم وجبی بخره که توی هر بازی حداقل شونزده تا گل می خوره!! پس این دوست کوچولومون باااااید یه جایی ناامید بشه و ول کنه و بره تا انتهای ناامیدی و تازه اونجا یه نور امید تازه ای ببینه و بره دنبال اون ... وگرنه که کل عمرش تو زمین خاکیای نازی آباد تلف میشه که ... گمونم مثال روشنی زدم نه؟
حاجی امید یه نوریه که از دور می بینیمش و دعوتمون می کنه که بیا اینجا یه خبراییه ... و اونوقت براش ذوق می کنیم، واسش یه اسم میذاریم، یه تعبیر و تفسیری مطابق خواست دلمون براش می بافیم و راه میوفتیم به سمتش ...
گاهی هی میریم و هی نمی رسیم، هی تلاش می کنیم و هی به دیوار می خوریم، زمین می خوریم و زخم و زیلی میشیم ولی دوباره بلند میشیم و وقتی نگاه می کنیم، می بینیم که هنوز نوره هست و ادامه میدیم. گاهی هم بعد از یه مدتی می بینیم که دیگه خبری از نور نیست و همه جا تاریکِ تاریکه ... اونجا می فهمیم که من هیچوقت قرار نیست دروازه بان تیم محبوبم بشم و اینا همش یه خیال واهی بوده ... اینجا کاملا ناامید میشیم، دست می کشیم و شکست می خوریم. آیا شما می دونستید که شکست مثل آب هویج می مونه؟!! وقتی می خوریش سوی چشمات زیاد میشه و می تونی دنیارو بهتر ببینی و تازه متوجه میشی که آره انگار دارم یه نور تازه ای می بینم ... حالا اسمش چیه؟ منو کجاها میبره؟ زندگی بهمون نشون میده ...
فکر کن اگه آدمایی که اینکاره نیستن هیچوقت ناامید نمیشدن و دست از تلاش بر نمی داشتن، عجب دنیای مسخره ای میشد نه؟! آخه کی گفته تو می تونی با تلاش و پشتکار به هرررر چیزی که دلت می خواد برسی؟!!! کی همچین مزخرف اورجینالی رو تو مخ آدما فرو کرده؟!! عزیز من هر کسی را بهر کاری ساختند!
نتیجه ی همچین طرز فکری می دونی چی میشه؟ تو هی میری جلو و هی نمی تونی، هی زور میزنی و هی نمیشه تا یه جایی که خیال می کنی مشکل از توست و این تویی که خنگ یا بی استعدادی و سرخورده میشی. به جای شکست خورده، سرخورده میشی ... اصلا کی گفته تو باااید به هر چیزی که دلت میخواد برسی؟! این حرف غلطه، چرت محضه عزیزم باور نکن!
ما آدمیزادیم و طبیعتمون اینطوریه که هر چیزی که به نظرمون خوب بیاد رو می خوایم، ولی آیا خواستن توانستنه؟! عمرا و به هیچ وجه!! ضمن اینکه تو خیال می کنی اگه دروازه بان بشی خیلی خوب میشه، خوب نمیشه گلم، اتفاقا خیلی هم ناجور میشه ... تاحالا شده صدهزار نفر همزمان و هماهنگ به مادرت ابراز ارادت کنن؟! می فهمی چی میگم!؟ آخه تو چجوری اینهمه گل می خوری فلان فلان شده برو حیا کن تیم مارو رها کن ...
آره صبح میشه این شب، به شرط اینکه تو چشماتو باز کنی و بفهمی کی هستی و کجا اومدی و توی دنیا چه خبره و جات کجاست. حالا فهمیدی چرا بزرگان ما هی میگن خودشناسی؟ برو خودتو بشناس ای عقاب آسیا ...
امید کجاست؟ اون دور دوراست، در انتهای تاریکی، مثل یه ستاره ای که داره تو دل شب می درخشه و وقتی به سمتش میری، گاهی می بینی که اصلا ستاره نیست، سیاره است یا یه هواپیما بوده داشته رد میشده و حالت گرفته میشه و شکست می خوری و چشمات باز میشه و حالا تازه می بینی که چقدر ستاره توی آسمونه ... کدومشون مال توه!؟ زندگی بهت نشون میده ...
می دونم سخت و مبهم و ناامید کننده به نظر میاد، اصلا اگه غیر ازین می بود عجیب بود ... گفتم که امید در انتهایی ترین نقطه ی ناامیدی جا خوش کرده ...