
لباس هایش را از تن به در کرد و برای هزارمین بار درون ماشین لباسشویی انداخت که بشویدشان و تمیز شوند و بوی عطر بگیرند و به آدم از پوشیدنشان، احساس خوبی دست بدهد.
روبروی لباسشویی، از پنجره به گردابی که لباسها را می چرخاند خیره شد و نشست به تماشا ... که می چرخد و می چرخد و می چرخد، هزار بار می چرخد ... و غرق در تفکر شد ...
به این اندیشید که ای کاش میشد آدم خودش را هم بشوید و تمیز شود و بوی عطر بگیرد و آدم از خودش خوشش بیاید. تنش را نه ... خودش را! درونش را، روحش را، ذهن و افکارش را ... نه،منظورم شستشوی مغزی نیست، مقصودم پالایش روح است ...
تو به روح اعتقاد داری!؟ اگر نداری به دنیای درون که اعتقاد داری ...
ما آدمها دو پیکر داریم، یکی پیکر خاکی یا جسم یا بدن و دیگری پیکر روح یا درون یا ناخوداگاه یا هر اسمی که تو رویش می گذاری.
پیکر خاکی هر چند روز یکبار کثیف می شود و خیلی زود بوی گند می گیرد و مهم است که همواره در نظافتش بکوشیم. پیکر روح هم کثیف می شود و خیلی زودتر از جسم بوی گند می گیرد و خیلی واجب است که هر روز و حتی روزی چند بار شسته شود و از آلودگی ها پالوده شود، می دانی چرا؟! چون پیکر روح بسیار لطیف و ظریف و حساس است و اگر کوچکترین گرد و غباری به رویَش بنشیند، بلافاصله به چشم می آید و توی ذوق میزند ...
تو روحت را می شویی؟!
ای کاش ماشینی وجود داشت که روحمان را در می آوردیم و درونش می انداختیم و می گذاشتیم دو ساعتی حسابی تمیزش کند، که بوی عطر بدهد و آدم از خودش خوشش بیاید!
تو از خودت خوشت می آید؟!
تا به حال به چشمانت نگریسته ای!؟ می دانی که گوهر چشمانمان را دارند هر لحظه می شویند و از هر گونه غباری پاک می کنند؟! تا به حال شده گردی در حوضچه ی چشمت بیفتد!؟ می بینی چقدر حساس و ظریف است؟! پیکر روح، هزار بار ظریف تر از آیینه ی چشممان است ...
تو پیکر روحت را می شویی؟! خیلی زود زنگار می گیرد ها ...
وقتی حالت خوش نیست یعنی روحت آلوده شده ... اگر حواسمان نباشد، این آلودگی ها روی هم تلنبار می شوند و کم کم روحمان را می پوشانند و لباسی می شوند بر پیکرش و دفنش می کنند زیر خروارها خروار آلودگی و فاتحه اش را می خوانند و تمام!
آنوقت دیگر نمی فهمیم ... کثیفی را نمی فهمیم چون مرده ایم ...
ای کاش میشد روح دفن شده مان را نبش قبر کنیم و غسلش دهیم و از آلودگی پاکش کنیم و دوباره زنده شویم ... آدمی که روحش در آلودگی ها غرق شده، دیگر زنده نیست، به همین خاطر است که بوی گند خودش را نمی فهمد و نیازی به پالایش نمی بیند ... تو حواست به روحت هست؟! هنوز زنده است؟ به فکر پالایشش هستی؟!
صدایی از ماشین لباسشویی شنیده شد به این معنا که شستشو تمام شده است. درش را باز کرد، لباس ها را یکی یکی بیرون کشید و در سبدی انداخت ... به به چه بوی عطری، چه حال خوشی ... به این اندیشید که باید بیشتر حواسم به دنیای درونم باشد، انگار زنگار گرفته ...
انگار این روزها کمتر با دلم کار دارم، انگار کمتر دلم برای کبوترهای گرسنه می سوزد، کمتر شعر می خوانم، کمتر گریه می کنم ... انگار این روزها کمتر نماز می خوانم، کمتر با پروردگارم خلوت می کنم ... انگار این روزها کمتر مهربانی می کنم، انگار هر روز بیشتر دارم چرتکه می اندازم ...
طلا چقدر گران شده ... باید طلا بخرم ...
شب ها خواب طلا می بینم ... بزرگی می گفت تعبیر دیدن طلا در خواب، زنگار است، بدبختیست، آلودگی و گرفتاری و غصه است ... انگار باید کمتر بخوابم، انگار باید بیدار شوم ... انگار که مرده ام ... طلا به چه درد مرده می خورد!؟
انگار این روزها کمتر زنده هستم، بوی عطر وجودم به مشام نمی رسد ... انگار این روزها بیشتر از همیشه به خودم عطر می زنم، بیشتر از همیشه به حمام می روم، بیشتر لباس هایم را می شویم، انگار روحم دارد فریاد می زند، او فهمیده که بوی گند گرفته ام و مدام می گوید: " پالایش ... پالایش ..."
دلم برای آن رایحه ی عجیب آسمانی تنگ شده ...
چرا هر قدر لباس می شویم، هر قدر حمام می روم، آن رایحه به مشامم نمی رسد!؟ نکند پیکر روحم مرده، نکند خودم با دستان خودم دفنش کرده ام ...
آی امان از اینهمه زنگار، امان از اینهمه تن، از اینهمه لباس، از اینهمه وسواس ...
آهای پروردگارم، گوهری را که به من سپرده بودی ... آلودمش، ضایعش کردم ... دستم را بگیر و ازین منجلاب خودساخته، بیرونم بیاور ....