ویرگول
ورودثبت نام
بادکنک
بادکنکای شاه طرّاران بیا 💙
بادکنک
بادکنک
خواندن ۴ دقیقه·۴ ماه پیش

ماهیانه ...

روزی روزگاری در حاشیه ی کم عمق رودخانه ای، قلابی در آب آویزان بود! قلاب کاملا عریان بود و هیچ تلاشی برای پنهان کردن نوک تیز و مرگبارش نمی کرد و اتفاقا بسیار هم برق می زد و می درخشید. طعمه ای به او بسته بودند که دل ماهی های گرسنه را به هوس می انداخت ...

این طعمه قرن هاست که دهان ماهی ها را آب می اندازد و آن قلاب نیز قرن هاست که لبهای ماهی ها را سوراخ و دهان آنها را سرویس می کند اما با کمال تعجب هنوز هم دام کارامدی است!!
آیا ماهی ها نمی دانند که این طعمه، طعمه ای برای فریب و آن قلاب دام مرگ است؟! یا می دانند و از یادشان می رود؟! یا هوس خوردن آن طعمه ی لذیذ، آنچنان مدهوششان می کند که دامن از کف می دهند و سر را فدای شکم می کنند!؟ (کسی چه می داند اصلا شاید ماهی ها اینگونه خودکشی می کنند! ) شاید به خاطر همین چیزهاست که همگان ماهی ها را خنگ و بی حافظه تصور می کنند ...
نخی که به قلاب متصل است را می گیریم و بالا می رویم، به چوب ماهیگیری می رسیم، می گیریم و ادامه می دهیم، به دسته ای می رسیم و دستی که آن را گرفته و صاحب دستی که شکم دارد و گرسنه و منتظر است.
دارد به این می اندیشد که اگر امروز هم نتواند ماهی بگیرد، به جایش برای ناهار نیمرو درست کند یا غذا سفارش دهد بیاورند!؟ آیا در کلبه تخم مرغ دارد؟ نان هم که ندارد، نیمرو که بدون نان نمی شود، برود نان تازه بگیرد!؟ کی حال صف ایستادن را دارد!؟ ای کاش وقتی قلاب را بالا می کشد به جای ماهی، یک پرس سبزی پلو با ماهی و مخلفات بالا بیاید ... ای کاش میشد با این قلاب همه چیز شکار کرد ... مثلا کاش میشد پول شکار کرد، طلا و الماس و مروارید شکار کرد و هر چیزی که لازم داشت حتی نان تازه!! ای کاش میشد با همین قلاب همه چیز و همه کس را شکار کرد ... البته که همه در این دنیای دون، دارند همه چیز و همه کس را شکار می کنند، منتها نه با قلاب، بلکه دام پهن می کنند ... مثلا دامی به نام دوستی و رفاقت، دامی به نام محبت، دامی به نام خوشبختی، دامی به نام آزادی، دامی به نام موفقیت، دامی به نام عشق، دامی به نام وام بانکی، دامی به نام فردا و آینده، دامی به نام دوستت دارم، دامی به نام تو چقدر زیبایی، دامی به نام بیا من کمکت می کنم، دامی به نام عمل زیبایی و پیکر تراشی، دامی به نام بیا من می سازمت ... و هزاران دام دیگر پهن می کنند و آدمها را شکار می کنند و دار و ندارشان اعم از مادی و معنوی را به تاراج می برند و لختشان می کنند و جالب است که کسب و کارشان هم هیچوقت از رونق نمی افتد که هیچ، روز به روز دارد پر رونق تر هم می شود!!
عجیب است ... آدمها با اینکه مثلا چیزی به نام عقل دارند و هزاران بار دیده اند و عمیقا لمس کرده اند که همه ی اینها به احتمال زیاد دام است، اما نمی توانند جلوی خودشان را بگیرند و مسحور رنگ و بوی طعمه می شوند و برق مرگبار قلاب را نمی بینند و می روند جلو و سر را به شکم و زیر شکم می بازند ...
انگار آدمها هم دست کمی از ماهی های خنگ و بی حافظه ندارند، اسم این طفلکی ها بد در رفته!!
صاحب قلاب ناگهان شهود کرد که هزاران قلاب از در و دیوار آویزان است و روی زمین هم هزاران دام پهن است و فرزندان آدم همینطور مثل نقل و نبات و به وفور دارند شکار می شوند و می روند سینه ی دیوار روی قلاب قصابی ...
ناگهان دسته ی چوب ماهیگیری تکان خورد ... دسته را می گیریم و می رویم و نخ را می گیریم و به قلابی می رسیم که دیگر طعمه ای با خود ندارد ... چند ماهی بازیگوش طعمه را خورده اند و نخ قلاب را به دسته ی فرغونی بسته اند که در بستر رودخانه افتاده و نخ را می کشند که مرد ناماهیگیر، خیال کند ماهی گرفته ... ماهی ها دارند می گویند این مردک بیچاره هر روز می آید و ما هر روز همین بلا را سرش می آوریم اما فردا باز هم می آید! عجب خنگی است ... شاید حافظه اش ضعیف است، شاید هم مریض ذهنی باشد، یا آلزایمری چیزی ...

زندگیداستانکاندیشهدروغماهیگیری
۴۴
۶
بادکنک
بادکنک
ای شاه طرّاران بیا 💙
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید