
پرنده حسابی تشنه اش بود ... طفلی داشت له له میزد، هلاک شده بود از تشنگی ... توی اون هوای گرم آبی نمونده بود روی زمین. هر چی بود فقط یه قمقمه بود که اونم یکی دو جرعه بیشتر آب نداشت.
مرد مسافر خودشم تشنهاش بود، داشت هلاک میشد از تشنگی. دوتایی بی حال افتاده بودن روی زمین و انتظار میکشیدن ... انتظاری که معلوم نبود با مرگ به پایان میرسه یا با آب ...!
با خودش گفت: "گناه داره حیوونی، خیلی تشنهاشه، این یکی دو جرعه که چیزی نیست برای من، دردی از من دوا نمی کنه ولی جون این پرنده رو نجات میده ...! بیا پرنده کوچولو بیا آب بخور داری هلاک میشی." در قمقمه رو پر از آب کرد و گرفت جلوش تا بنوشه. پرنده نوکش رو فرو کرد توی آب و همشو نوشید. باز هم میخواست، خیلی تشنهاش بود. دوباره در قمقمه رو پر کرد و گرفت جلوش. پرنده باز نوشید و سیراب شد. بی اختیار یه لبخند خوشگل اومد روی لبای خشکش و گفت: "قربونت برم الهی تشنهات بود!؟ نوش جان ... تو توی این بیابون چکار میکنی؟! لونه ت کجاست؟ تنهایی؟! جفتت کجاست پس!؟ به نظرم زودتر پرواز کن و برو یه جایی که آب باشه. این جا تا چشم کار میکنه برهوت خشکه. هنوز یه ذره دیگه آب داریم، حالت که جا اومد این یه ذره رو هم بخور و بپر که خودتو به یه جایی برسونی ..."
بااینکه آب ننوشیده بود ولی انگار حالش بهتر شده بود ،حتی بگی نگی یه نسیم خنکی هم حس کرد. با خودش گفت لابد خیالاتی شده م، اینجا خود جهنمه، نسیمش کجا بود!؟
"بیا عزیزم این آبو بخور بپر و برو. "پرنده رو راهی کرد و خیره شد به مسیر پروازش، باز همون لبخند شیرین اومد روی لباش ... "برو به سلامت ... " اینو گفت و چشماشو برای همیشه بست ...
بعضی از پرنده ها توی کویر زندگی میکنن، نه برای اینکه یه روزی اونجا سرسبز بوده، نه به امید یه روزی که شاید سرسبز بشه ... توی کویر میمونن چون اونجا رد پای محبت هست، چون عطر خاک مرد مسافر توی آسمونش پیچیده ... هر از گاهی یه نسیم خنکی میاد، معلوم نیست از کجا، ولی بدجوری به دل می شینه ... آبادت می کنه ...