ویرگول
ورودثبت نام
‫آناهید کاظمی نیکو
‫آناهید کاظمی نیکوتکستروورت اعظم | آشپز کلمات
‫آناهید کاظمی نیکو
‫آناهید کاظمی نیکو
خواندن ۴ دقیقه·۱۰ ساعت پیش

آزمون بقا در سرزمینِ «بومی‌ها» یا منشور حقوق بشر در آکواریوم

امروز به قصد «خونه دیدن» شال و کلاه کردیم. البته «خونه دیدن» واژه‌ی محترمانه‌ای است برای فرآیندی که بیشتر شبیه مرحله‌ی آخر بازی GTA بود؛ همان‌جایی که قبل از ورود باید تجهیزات کامل داشته باشی: شناسنامه، کارت ملی، تست DNA، و احتمالا گواهی «ساخت داخل» با هولوگرامِ برجسته.

بخش اول: فیلترِ گزینش یا شورای نگهبانِ محله؟

صاحب‌خونه با نگاهی که انگار قرار بود صلاحیت وزرا را در مجلس تأیید کند، نشست روبه‌رویمان. مکثی کرد، عینکش را جابه‌جا کرد و با لحنی که بوی «من مالکِ کلِ اتمسفر زمین هستم» می‌داد، گفت:

«فقط خانواده سه نفره. فقط بومی همین شهر.»

همین‌جا مغز من «صفحه آبی» داد و سیستم ری‌استارت شد. سه نفره؟ ما چهار نفریم! یعنی الان طبق قوانینِ بقای این آقا، ما باید یک نفر را از لیستِ موجودیت حذف کنیم؟ قرعه‌کشی برگزار کنیم؟ عضو ذخیره داشته باشیم که توی صندوق‌عقب ماشین قایم شود؟

در ذهنم سناریوها مثل تیتراژ فیلم‌های علمی-تخیلی بالا می‌آمدند:

  • آبجی را بگذاریم شیفت شب زندگی کند، روزها توی پارک با نور خورشید شارژ شود؟

  • اعلام کنیم عضو چهارم در اصل «گلدانِ آدم‌نما» است و فقط فتوسنتز می‌کند و اکسیژن تولید می‌کند؟

  • یا بگیم ما خانوادگی پیرو مکتب «مینیمالیسم افراطی» شدیم و یکی‌مان را به‌صورت مفهومی و در ابعاد کوانتومی حذف کردیم؟

بخش دوم: ژنِ مرغوبِ سرکوچه‌ای!

صاحب‌خانه که انگار داشت فرمِ استخدام در ناسا را پر می‌کرد، ادامه داد: «ترجیحاً متولد همین شهر هم باشن.»

«ترجیحاً؟» حس کردم الان است که بگوید: «و اگر می‌شود متولد همین کوچه، با سابقه‌ی تیله‌بازی در همین حیاط و گواهیِ عدمِ مزاحمت برای گربه‌های محل.»

بابا کنارم داشت با شناسنامه‌ها ور می‌رفت، انگار دنبال مُهر «ساخت داخل» می‌گشت تا ثابت کند ما از زیر بته عمل نیامده‌ایم. کم مانده بود بگوید: «ببخشید جناب، جد پنجم ما سال ۱۳۲۰ یک‌بار از کنار این شهر رد شده، یک نیم‌نگاهِ غلیظ هم به میدان اصلی انداخته، این را به‌عنوانِ ویزای بومی‌گری قبول می‌کنید؟»

من جدی داشتم فکر می‌کردم شاید باید شجره‌نامه‌مان را تا دوران قاجار روی کاغذ پوستی پرینت بگیریم تا ثابت کنیم خونِ این خاک در رگ‌هایمان می‌جوشد. این وسط مشاور املاک هم با آن لبخند مخصوصِ «من فقط واسطه‌ام و پورسانتم را می‌خوام» نشسته بود و مثل یک نوارِ ضبط‌کرده می‌گفت: «شرایط مالک اینه دیگه، منطقه‌ش حساسه!»

بخش سوم: شاهکار معماری یا تئاترِ زنده؟

بعد از گذر از هفت‌خانِ گزینش، رسیدیم به مرحله‌ی بازدید از واحد. و آنجا بود که با «شاهکار معماری نوین» مواجه شدیم: حمام تمام‌شیشه‌ای وسط پذیرایی.

نه گوشه، نه انتهای راهرو، نه حتی پشت در. دقیقاً در قلب تپنده‌ی خانه. یعنی شما تصور کن مهمان آمده، چای ریختی، بشقاب شیرینی دستت است، بعد یکی از اعضای خانواده بگوید: «ببخشید من یک دوشِ سریع بگیرم، شما راحت باشین، بحث رو ادامه بدین!»

این دیگر خانه نبود، لوکیشنِ یک «رئالیتی‌شو» بود با عنوان «زندگی با دوربین‌های ۳۶۰ درجه».

پرسیدم: «پرده ندارد؟»

مشاور املاک با نگاهی که یعنی «چقدر تو اُملی»، گفت: «خانم، این مدل جدیده، بهش می‌گن حمام نوری! خیلی مدرن و اروپاییه.»

نوری که مستقیماً می‌تابد به آبروی انسان! یعنی حتی بخار هم در آن فضا فرصت نمی‌کند نقش حفاظتی بازی کند. حریم خصوصی در حد یک تئوریِ شکست‌خورده باقی می‌ماند. تو ذهنم تیتر فردای روزنامه‌ها را می‌دیدم: «افزایش ناگهانی مصرف حوله‌های سایز XXL در واحدهای دارای حمام نوری.»

بخش چهارم: معامله‌ی اعضا و جوارح

بابا که همیشه سعی می‌کند در اوج فاجعه، منطقی باشد، پرسید: «خب حالا اگر خانواده سه نفره باشند و بومی هم باشند، تخفیف دارد؟»

صاحب‌خانه مکثی کرد که طولش به‌اندازه‌ی مجموع اقساط وام مسکنِ کلِ خاورمیانه بود و گفت: «قیمت همینه. منطقه اعیان‌نشینه.»

من به پذیرایی نگاه کردم، پذیرایی به من. حمام هم با شیشه‌های درخشانش داشت به ریشِ نداشته ی ما لبخند می‌زد. منطقه خوب بود، بله؛ ولی انگار قرار بود ما رسماً داخل یک آکواریومِ انسانی زندگی کنیم که صاحب‌خانه از بیرون، با دفترچه‌ی حضور و غیاب، آمارِ تعدادِ نفس‌هایمان را می‌گیرد.

مشاور املاک که دید سکوت سنگینی افتاده و ما داریم بین «بقا» و «فرار تاکتیکی» تصمیم می‌گیریم، ناگهان تیر خلاص را زد: «نمی‌خواین بخرینش؟ قیمتش تا هفته دیگه دوبرابر می‌شه!»

من و بابا همزمان رفتیم توی فاز محاسبه‌ی اعضای قابل فروشِ بدن. بابا احتمالا داشت کلیه‌ها را اولویت‌بندی می‌کرد و من داشتم فکر می‌کردم اگر موهایم را بفروشم، شاید بتوانم پولِ خریدِ دستگیره‌ی طلاییِ آن حمامِ کذایی را جور کنم.

سخن پایانی: اتحادیه‌ی نجات‌یافتگان

وقتی آمدیم بیرون، حس کردم هوای کوچه از داخل آن خانه خصوصی‌تر و دنج‌تره. بابا گفت: «دفعه بعد فقط خانه‌ای می‌بینیم که شناسنامه یا ویزای شینگن نخواهد.» گفتم: «یا حداقل حمامش مردم‌آزاریِ نوری نداشته باشد.»

در مسیر برگشت به این فکر می‌کردم که اجاره‌نشینی در سال ۲۰۲۶ دیگر یک قرارداد تجاری نیست؛ یک «رزمایشِ چریکی» است.

  • مرحله اول: اثبات کن که زیادی نیستی (و ترجیحاً وجود نداری).

  • مرحله دوم: ثابت کن از نسلِ اولِ آدم و حوا در همان کوچه بوده‌ای.

  • مرحله سوم: با معماری‌های سادیسمی کنار بیا.

  • مرحله چهارم: قیمت را ببین و دچار حمله‌ی فلسفی «از کجا آمده‌ام، به کجا می‌روم» نشو.

بازار مسکن این روزها فقط معامله‌ی ملک نیست؛ معامله‌ی اعصاب، کرامت و حریم شخصی است. ما هم فعلاً زنده ماندیم و برگشتیم. با چهار عضوِ کامل و شناسنامه‌هایی که هنوز بوی «غریبه» می‌دهند.

اگر شما هم این روزها خانه دیده‌اید و احساس کردید وارد مرحله‌ی غولِ آخرِ بازی شده‌اید، بیایید یک اتحادیه‌ی «نجات‌یافتگان از آزمون بقای مسکن» تشکیل بدهیم. مرحله بعد احتمالا باید با قطب‌نما، جلیقه ضدگلوله و شجره‌نامه‌ی تأیید شده توسط سازمان ثبت احوال به بازدید برویم.

شما چطور؟ تا حالا توی پذیرایی‌تون حمام نوری داشتین یا هنوز در جهلِ معماریِ سنتی دست و پا می‌زنین؟

حریم شخصیشورای نگهبانعلمی تخیلیطنزداستان
۴
۰
‫آناهید کاظمی نیکو
‫آناهید کاظمی نیکو
تکستروورت اعظم | آشپز کلمات
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید