.

میگویند امید آخرین چیزی است که میمیرد، اما راستش بهگمانم امید آنقدر سرسخت است که اصلاً تن به مردن نمیدهد. امید همان موجود سمج و لجبازیست که درست وقتی خیال میکنی به ته خط رسیدهای، یقهات را میگیرد و میگوید: «نه عزیزم، هنوز کار داریم!»
مثل همان لحظههایی که با چشمهای خسته زیر پتو فرو میروی، برای ۵ صبح ساعت میگذاری و وسط تمام غصهها ناگهان به این فکر میافتی که فردا با بادمجانها چه سسی بسازی و چطور دستور جدیدی اختراع کنی.
برای من، امید بوی کوپههای قطار را میدهد؛ بوی سفرهایی که هنوز نرفتهام، ایستگاههایی که هیچوقت در آنها پیاده نشدم، مسیرهایی که از پشت شیشه فقط رد شدند، و دستفروشهایی که شانس نیاوردم از آنها نخودچیکشمش بخرم و سرِ قیمت چانه بزنم!
قطار برایم نماد «چیزهاییست که میتوانست باشند اما نبودند»؛ و همین «نبودنها»ست که موتور خیال را روشن میکند.
در این میان، یک دشمن قدیمی دارم: «ترس از جدی گرفتن خودم». همان ترمز دستی زنگزدهای که همیشه وسط مسیر گیر میکند و نمیگذارد حرکت کنم. میترسم شروع کنم و مردم بفهمند که من آنقدرها هم که فکر میکنند «فیلسوفِ آشپزخانه» نیستم. فقط یک آدم درونگرا هستم که بیشترین حرفهایش را توی سرش میزند؛ آن هم با دیوارهای اتاق، نه با آدمها.
اما زندگی؟
نه عزیزم، زندگی برای هیچکس نمیایستد. نه برای صاف کردن یقهی پالتو، نه برای جمعوجور کردن ترسها. قطارِ زندگی یک رئیس ایستگاهِ بداخلاق است؛ سوتش را میزند و میرود. تویی و سرعت. تویی و تصمیم.
باید بدوی. حتی اگر با دمپایی ابری و یک قابلمه سسِ تازهابداعشده بدوی!
حرکت کردن، حتی با پاهای لرزان، هزار بار بهتر از خشک شدن و کپک زدن در ایستگاه تکرار است.
پس من سوار شدم.
با همان ترسها، با همان تردیدها، با همان سس باربیکیو که احتمالاً هیچکس جدیاش نمیگیرد.
اما یک چیز را یاد گرفتهام:
من توی مغزم یک لژ اختصاصی دارم؛ جایی که خودم رئیسام، خودم نویسندهام، خودم مسافر همیشگیام. همین کافیست که ادامه دهم و از حرکت نایستم.
اگر روزی در قطار دیدید که با خودم حرف میزنم، نترسید!
دارم نسخه صوتی پست بعدی وبلاگم را در ذهنم ویرایش میکنم.
و اگر بوی سس باربیکیو آمد… نگران نشوید؛ فقط یعنی ترمز دستی هنوز کامل آزاد نشده!