ویرگول
ورودثبت نام
Ani
Aniنویسنده رمان
Ani
Ani
خواندن ۳ دقیقه·۸ روز پیش

اینگونه بود که زنده ماندم!

ورونیکا اِتان لینز
ورونیکا اِتان لینز

پارت (۱)

ورونیکا:

نادیده گرفته شدم ، سال ها با اینکه یکی از بزرگترین و اصل و نصب دار ترین ادم تاریخ پدرم بود ولی کسی منو ادم حساب نمیکرد شاید بخاطر این بود که پدرم عاشق مادرم که یه ادم عادی بود شد و با اون ازدواج کرد .

***

ورونیکا: آخخخخ کل بدنم درد میکنه انگار مرده بو… اینجا کجاست؟

آنا: اوه باباباورم نمیشه بانوی مننننن شما بیدار شدین صبر کنین الان دوک رو صدا میکنممممم(هیجان زده)

ورونیکا:

آنا بدون لحظه ای تعلل رفت حتی قبل از اینکه بتونم چیزی بگم و بعد از چند دقیقه در اتاقم یهو باز شد قبل از اینکه به خودم بیام پدرم من رو بغل کرده بود. این اولین بار بود توی این ۱۷ سال پدرم اصلا به من اهمیتی نمیداد متعجب نگاش کردم و بالاخره لب باز کردم و گفتم

ورونیکا: دوک؟ شما اینجا چیکار میکنید؟!

رونان: خیلی نگرانت بودم..خوشحالم که بالاخره بیدار شدی.

ورونیکا:

یعنی چی اون نگرانم شده بود؟ اما اخه اون که هیچ وقت واسش مهم نبود.

ورونیکا:ببخشید..که نگرانتون کردم،متاسفم دوک.

ورونیکا:

پدرم اخم هاشو توهم کرد و سرش و انداخت پایین و یه چیزی رو زمزمه کرد.

ورونیکا: اوه دوک چیزی گفتین نمیشنوم فکنم بخاطر بیهوشی گوشام سنگین شده(بالحنی اروم و تقریبا شوخی مانند) راستی من چند وقت بیهوش بودم چه اتفاقی افتاد؟

رونان:چیزی نبود…چیزی یادت نمیاد؟

ورونیکا: اوه خب نه راستش

رونان: یکی بهت حمله کرد و من برای اینکه نجاتت بدم پریدم وسط و من و تو باهم از طبقه چهارم کاخ امپراطوری افتادیم پایین برای من دوروز طول کشید ولی تو دو ساله که بیهوشی..

ورونیکا: شما منو نجات دادید اما چ…دوسال؟؟؟مدت زیادیه..

ورونیکا:

آنا ساکت یه گوشه وایساده بود بعد کمی جلو اومد و با لحنی اروم محبت امیز گفت

آنا: دوک توی این دوسال فقط پیش شما بود بانوی من و فقط زمان هایی که کار واجبی پیش میومد اتاق شمارو ترک میکردند..ایشون منتظر بودند که شما بهوش بیاید

ورونیکا:

چیزایی که میشنیدم رو باور نمیکردم شاید عذاب وجدان پیدا کرده بوده؟ افکارم به ذهنم هجوم اورده بودن و دیگه کم کم داشتم گیج میشدم پدرم عجیب رفتار میکرد و اون نگاه سرد توی چشماش وقتی منو نگاه میکرد الان گرم و محبت امیز و نگران بود

رونان: من و تو حرف میزنیم خیلی چیزا هست که با…

ورونیکا:

قبل اینکه حرف پدرم تموم شه در اتاق به شدت و محکم باز شد و پیتر پرید رو تخت منو محکم بغل کرد

پیتر: اوه پرنسس باورم نمیشه بیدار شدی و حالت خوبههههههههه

ورونیکا: اوه پیتر منم خوشحالم که میبینمت..ولی اینقدر محکم بغلم کردی که دارم خفه می..شم

ورونیکا:

پدرم از بازوی پیتر گرفت و پرتش کرد اونور و من فقط داشتم هاج و واج نگاه میکردم

رونان: بهتره از دختر من دور بمونی دفعه بعد خودم میکشمت

پیتر: اوه اوه باشه بابا حالا لازم نیست اینهمه خوشونت به خرج بدی من فقط نگران پرنسس بودم

رونان: اون نیازی به نگرانی تو نداره

پیتر: اوه دوک من میدونم چقدر عاشقمی نیازی به گفتن نیست

رونان: امروز چه روز خوبیه حالا که ورونیکام بیدار شده میتونم یه گوسفند مو قرمز واسش قربونی کنم(تهدید امیز)

پیتر: من بهتره برم به کارام برسم با شوالیه ها، خب بعدا میبینمت پرنسس

ورونیکا:

پیتر با سرعت هرچه تمام از اتاق رفت بیرون و من نمیدونستم به این وضعیت بخندم یا باید گریه کنم

رونان: حالا که حالت خوبه امیدوارم شام رو تو اتاق غذا خوری باهم بخوریم .. خب من میرم که استراحت کنی.. شب میبینمت

ورونیکا:

پدرم هم از اتاق رفت بیرون و من به انا اشاره کردم که پیشم بشینه

ورونیکا: میخوام تمام اتفاقاتی که توی این دوسال افتاده رو واسم تعریف کنی

آنا : خب بانوی من باید بگم که…

رمانعاشقانهفانتزیتاریخیدرام
۱۵
۳
Ani
Ani
نویسنده رمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید