ویرگول
ورودثبت نام
Ani
Aniنویسنده رمان
Ani
Ani
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

اینگونه بود که زنده ماندم!

رونان اتان لینز
رونان اتان لینز

پارت (۲)

آنا: خب بانوی من باید بگم که اون کسی که به شما حمله کرده بود ادعا کرد که شما برای شورش اقدام کردید و دارید به امپراطوری خیانت میکنید

ورونیکا: چجوری تونسته همچین تهمت بزرگی رو به خاندان ما بزنه اصلا برای همچین چیزی مدرکی وجود نداره(با عصبانیت)

آنا: خب درواقع اون موقع شواهدی پیدا شده بود من از جزئیات خبر ندارم ولی داخل اتاق شما یه نامه پیدا شده بود

ورونیکا: توی اتاق من؟…منظورت اتاقم توی عمارت سرخه؟

آنا: بله بانوی من دوک بعد از اینکه بهوش اومد چندین ماه با این موضوع درگیر بود با اینکه امپراطور میخواست فقط شما رو مجازات کنه چون شواهدی بر علیه خود دوک پیدا نشد اما دوک پشت شما موند و ثابت شد که شما بی گناهید ولی چون شما بیهوش بودین این روند خیلی برای ایشون سخت بود

ورونیکا: وای باورم نمیشه همچین اتفاقایی افتاده..پس پس مقصر اصلی چی پیدا نشد؟

آنا: خب درواقع امپراطور دستور داد تا بهوش اومدن شما تحقیقات متوقف شه ولی خب هیچکس فکر نمیکرد اینقدر طول بکشه

ورونیکا: هوف پس حالا باید بی گناهی خودمم ثابت کنم

آنا: دوک اینکارو انجام داده ولی خب تا پیدا شدن مقصر اصلی شما هنوز مظنون هستید

ورونیکا: اره اره میدونم برای الان بهتره تا وقتی از جزئیات کامل خبر ندارم بهش فکر نکنم.. ، آنا میتونی حموم رو اماده کنی؟

آنا: بله بانوی من،برای شب هم براتون لباس اماده کنم؟

ورونیکا: او شام با پ..دوک رو میگی،اره به هرحال فرصت خوبیم هست که راجب اتفاقایی که افتاده باهاش صحبت کنم

آنا: بسیار خب بانوی من پس من میرم

ورونیکا:

بعد از رفتن آنا منم از جام بلند شدم و کمی اتاق و وسایلم رو نگاه کردم همه چیز جدید بود،هیچ چیز از وسایلی که داخل عمارت سرخ داشتم اینجا نبود حدود چند دقیقه بعدش آنا اومد و برای حموم رفتم

***

آنا: بانو دمای آب مناسبه؟

ورونیکا: آره خوبه

آنا: از عطر معطر برای موهاتون استفاده کنم

ورونیکا: اوه باشه فکر بدی نیست

آنا: بانوی من به چی فکر میکنید

ورونیکا: دارم سعی میکنم اروم باشم تا بفهمم چیشده

آنا: بانوی من نگران نباشید دوک طرف شماست و مراقبتونه

ورونیکا:

سرمو انداختم پایین و جوابی ندادم.اون از دیدن من دوری میکرد و هیچ وقت بهم اهمیت نمیداد پس الان چه اتفاقی افتاده واسش

آنا: تموم شد بانوی من براتون حوله رو میارم

ورونیکا: بعد از پوشیدن حوله و از حموم به اتاق رفتن آنا موهامو شونه کرد و اونو بافت و بعد یه لباس صورتی پفی که تا روی قوزک پام بود رو که روش با مرواریدای صورتی تزئین شده بود و یه کفش پاشنه ۳ سانتی صورتی ساده رو پوشیدم و بعد آماده بودم برای رفتن پیش پدرم

آنا: بانوی من خیلی خوشگل شدیدددد.. دلم برای اماده کردنتون تنگ شده بود(لحنی محبت امیز)

ورونیکا: ممنونم آنا(با لبخند و اروم)

آنا: بانو استرس نداشته باشید دوک پدر شماست

ورونیکا: اره..پدرمه

ورونیکا:

بلند شدم و به سمت سالن غذا خوری راه افتادم آناعم منو تا اونجا همراهی کرد وارد سالن شدم پدرم سر میز نشسته بود و با یه لبخند گرم ازم استقبال کرد

رونان: خوش اومدی نیک

ورونیکا:

نیک؟ اسم مخففمو صدا زد این اولین باره اینجوری صدام میزنه

ورونیکا: ممنون پدر

ورونیکا:

خیلی غیر ارادی پدرم رو پدر صدا زدم وقتی به پدرم نگاه کردم چشماش داشت برق میزد

رونان: تو الان بهم گفتی پدر؟

ورونیکا: اوه معذرت میخوام دوک خیلی غیر ارادی بود نمیخو..

رونان: نه همونجوری باید صدام کنی

ورونیکا: چی؟(تعجب زده)

رونان: من پدرتم

ورونیکا: خب بله ددرسته

رونان: پس چرا دوک صدام میکنی

ورونیکا: اوه خب..خب فکر میکردم بدتون بیاد بهتون پدر بگم

رونان: من هیچ‌ وقت با این موضوع مشکلی نداشتم و درواقع دلمم میخواست که بهم پدر بگی (صدای اروم)

ورونیکا:

چیزایی که میشنیدم رو باور نمیکردم این مرد بخاطر ضربه ای که تو سرش خورده اینجوری شده؟

رونان: نیک میدونم که پدر خوبی نبودم ولی میخوام که ه…

ورونیکا: در اتاق غذا خوری باز شد و….

رمانعاشقانهفانتزیدرامتاریخی
۸
۰
Ani
Ani
نویسنده رمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید