

پارت(۴)
آرتور: اوه رونان عزیزم خوشحالم که میبینمت و همچنین فرشته بدون بال کوچولو
ورونیکا:
الان این چه چیز عجیب غریبی بود که منو صدا زدی
رونان: باعث افتخاره،مارو احضار کردید سرورم
آرتور: خیلی سریع رفتی سر اصل مطلب ، اول بشینید سر میز شام بخوریم
ورونیکا:
ماهم نشستیم سر میز و شروع کردیم به غذا خوردن،حس تازه ای داشت فکنم بخاطر این بود که خیلی وقت بود غذا نخورده بودم
آرتور: اشراف زاده های زیادی درخواست زندانی شدن پرنسسمونو کردن
رونان: لعنت به اونا نیک هنوز یه بچس
کاترین: نه درواقع اون الان یه بزرگسال محسوب میشه و اونا میخوان از وارد اجتماع نشدنش سواستفاده کنن
ورونیکا:منظورتون چیه سرورم
کاترین: خوب میدونی که در سن ۱۶ سالگی دخترا رسما وارد اجتماع میشن و بزرگسال معرفی میشن ولی شما توی اون سن بیهوش بودید ، اشراف زاده هایی که از قدرت دوک میترسن میخوان از فرصت استفاده کنن و قبل اینکه شما بتونین در جامعه اشراف تاثیری بذارین شما رو سرکوب کنن
ورونیکا: ولی م.. من..
کاترین: پرنسس من و امپراطور خوب میدونیم بی گناهی ولی مدرکی هنوز پیدا نشده که بشه جلو این اتفاقا رو گرفت
ورونیکا:
پدرم دستش رو روی میز کوبید و صداش بلند شد
رونان: نمیذارم چند تا کفدار باعث زندانی شدن دختر من بشن(عصبیو با داد)
آرتور: رونان! بهتره مراقب رفتارت باشی(لحنی جدی و عصبی)
کاترین: دوک درک میکنیم که تو شرایط سختی هستین و ماهم بابت اینکه پرنسس هنوز فقط چند ساعته که بیدار شدن و شما رو خواستیم متاسفیم ولی راستش این من بودم که از امپراطور خواستم شما رو احضار کنه
رونان: فقط برای اینکه میخواستین نیک رو زندانی کنین؟
کاترین: برعکس چون یه راه حل دارم
ورونیکا:
سه تامون متعجب داشتیم به امپراطریس نگاه میکردیم
کاترین:بزرگترین کسی که درحال حاضر مخالف دوکه، دوک اورناته ولی برعکس خوددوک، پسرش بانو رو تحسین میکنه
ورونیکا: اسراهان اورنات ، ما تقریبا رابطه خوبی باهم توی اکادمی داشتیم
کاترین: اگر با پسرش نامزد کنی بقیه اشراف اونقدر قدرت ندارن برای اینکه بخوان زندانی شدن شما رو عملی کنن
رونان: همچین چیزی امکان ن..
کاترین: هنوز تموم نشده، دوک ادمیه که خیلی با عابروی خاندان اورنات اهمیت میده برای همین علاوه بر اینکه دیگه علیه بانو کاری نمیکنه حتی برای پیدا کردن مقصر به دوک کمک میکنه و قبل این کار هم پرنسس باید برای جشن ورود به جامعش هرچه زودتر اقدام کنه
رونان: همچین چیزی اص…
ورونیکا: توی این شرایط بهترین کار همینه
آرتور : یه ایده دیگه هم هست
ورونیکا:
حالا این سری سه تامون داشتیم متعجب به امپراطور نگاه میکردیم
آرتور: برج جادو اگر وارد اونجا شی بی گناهیت کامل ثابت میشه و دیگه هیچ مشکلی نیست
ورونیکا: برج جادو..؟
آرتور: مطمئنم پدرت کل تلاششو کرده که هیچی راجب اونجا ندونی ولی من بهت میگم ، برای ورود به اونجا باید بمیری در اصل اونا با جادو میکشنت اگر که ادمی با خلوص پاک نباشی و جرمی مرتکب شده باشی دیگه به زندگی بر نمیگردی ولی اگر باشی بعد سه روز دوباره زنده میشی این بخاطر اینه که اونا فقط ادمای وفادار وارد برج میکنن
رونان: ولی احتمالاتی هم وجود داره که جادو درست کار نکنه این اصلا نمیشه( با داد)
ورونیکا: اسراهان..یعنی دوک جوان اورنات ، توی اکادمی دوست من بود و خیلی مراقبم بود دلم نمیخواد فقط بخاطر منافع خودم قربانیش کنم و تازه حتی اگر نامزد کنیم بازم کلی دردسر قراره بکشیم ، پ..پس برج جادو تنها راهه
ارتور: ملاقاتتو ترتیب میدم
رونان: هیچ دوست دارید نظری از منم بپرسید؟ من اجازه همچین چیزیو نمیدم خودم بیگناهی نیک رو ثابت میکنم
آرتور: چطوری؟ با زندانی کردن خودت دوسال دیگه تو اتاقش؟تو دوسال زمان داشتی بخاطر اینکه خودتو حبس کردی مجبور شدم دستور توقف تحقیقات بدم قبل اینکه حکم اعدامش بیاد
ورونیکا: حکم اعدام؟ منظورتون چیه؟
آرتور اشرافی که توی شورای تصویب هستن همه اعدامتو تایید کردن
ورونیکا: پس برای اعدام قرار بود زندانیم کنید(اروم)
رونان: ولی تو اینو نگفته بودی(با عصبانیت)
ارتور :معلومه که نگفتم اون هنوز یه بچست،حتی به بزرگترین خیانتگر های تاریخم رحم میکردن ولی نمیدونم چرا راجب ورونیکا اینجوری میکنن(با داد)
ورونیکا:
یهو پنجره های اتاق غذا خوری شکستنو…