


ورونیکا:
یهو در اتاق غذا خوری باز شد و آنا با سرعت وارد شد
آنا: بابت این بی احترامی متاسفم اما یه نامه از کاخ امپراطوری اومده و امپراطور دستور داده هرچه سریع تر به کاخ برید سرورم(با لحنی نفس نفس زنان )
رونان: نامه رو بده
انا : بفرمایید سرورم
نامه: چطوری رونان خوشحالم که دخترت سالمه ولی بهتره خودت بیای تا قبل اینکه من بیام اونجا تو کاخ منتظرتونم
ورونیکا:
از چهره پدرم مشخص بود که چیز خوبی توی نامه ننوشته وقتی نامه رو به من داد و منم خوندم چهرم دقیقا مث پدرم تو هم رفت تازه چند ساعت از بیدار شدنم میگذشت ولی امپراطور مارو خواسته بود
ورونیکا: من هنوز جزئیات اتفاقا رو نمیدونم که بتونم از خودم دفاع کنم
رونان: یه نامه توی اتاقت پیدا شد داخل نامه نوشته بود باید برای حمله به کاخ اماده شیم به دوک بزرگم رحم نکنید همه رو بکشید
ورونیکا: من .. من همچین کاری نکردم باور کن پ..پدر
رونان: میدونم نیک اون نامه هم حتی دست خط تو نبود حتی خود امپراطورم اینو میدونه ولی نمیدونمچرا کله خر بازی در میاره
ورونیکا:
اولین بار بود میشنیدم پدرم این مدلی حرف بزنه و ناخوداگاه خندم گرفت و پدرم نگام کرد و لبخند زد
رونان: ازت محافظت میکنم نگران نباش
ورونیکا: چرا یهو دارید بهم اهمیت میدید
ورونیکا:
این حرف اینقدر یهویی و بی پروا از دهنم بیرون اومد که خودمم متوجه نشدم
رونان: تو همیشه واسم مهم بودی ولی من سعی میکردم ازت دور بمونم که بهت اسیبی نزنم
ورونیکا: چرا باید بهم اسیب میزدید
رونان: تو بچه ما بودی یه تیکه از وجود لایلا ولی من تورو مقصر مرگش میدونستم و این اشتباه بود اون ازم خواست مراقبت باشم ولی من دنبال بهونه بودم تا از شر این مسئولیت خودمو خلاص کنم
ورونیکا:
نمیدونم باید چه حسی داشته باشم حتی نمیدونم بایدچی بگم
رونان: فک میکردم اگر نزدیکت باشم بخاطر مرگ لایلا ممکنه تو رو هم اذیت کنم همونجوری که خودمو میکردم
ورونیکا: پدر من واقعا چی باید بهتون بگم ولی من همیشه منتظر بودم یروز بیای و دوسم داشته باشی ( با حالت بغض مانند)
رونان: باید بریم به کاخ..
ورونیکا:
میخواستم بگم چرا چرا حتی الانم نمیتونی به زبونش بیاری یعنی فقط بخاطر قولی که به مامانم دادی و نتونستی بهش عمل کنی عذاب وجدان داری ولی بجاش فقط سرمو انداختم پایین و گفتم
ورونیکا: آنا کالسکه رو بگوحاضر کنند تا چند دیقه دیگه حرکت میکنیم
آنا: بله بانوی من
ورونیکا:
آنا رفت منم میخواستم سالن و ترک کنم که یهو یکی از پشت بغلم کرد
رونان: تو دختر منی نیک من همیشه تورو دوست داشتم و همیشه وقتی خواب بودی پیشت بودم و از دور نگاهت میکردم ولی هیچ وقت جرعت روبه رو شدن باهاتو نداشتم
ورونیکا:
اشکام سرازیر شدن و دیگه نتونستم جلوشونو بگیرم دستم و گذاشتم رو صورتم شروع کردم با گریه حرف زدن
ورونیکا: من..هق… هیچکسی رو نداشتم…هق…فقط دلم میخواست برای یبارم که شده…هق…بغلم کنی و بگی پیشتم(این هق ها صدای گریست😂)
ورونیکا:
پدرم منو به سمت خودش چرخوند و بغلم کرد و من همچنان گریه میکردم
رونان: متاسفم که دیر کردم نیک ولی الان دیگه من پیشتم باشه؟
ورونیکا :
چند دیقه تو اون حالت موندیم و بعد من اروم شدم
رونان: الان خوبی؟
ورونیکا: بله پدر
رونان: باهام رسمی حرف نزن نیک
ورونیکا: با..باشه
ورونیکا:
آنا از پشت در سالن غذا خوری صدامون زد و گفتش که کالسکه حاضره و پدرم یهو منو بغل کرد و به سمت کالسکه رفتیم
رونان: چیزی که لازم نداری؟
ورونیکا: اوه ن..نه
ورونیکا:
پدرم بعد پرسیدن اون سوال منو سوار کالسکه کرد و بعد خودش سوار شد و پیتر هم باهامون اومد اما خب اون روی اسب بود و کنارمون مارو اسکورت میکرد
پیتر: عالیجناب رسیدیم!
ورونیکا:
پدرم از کالسکه پیاده شد و بعد منو پیاده کرد و بعد ما به سمت کاخ رفتیم و وارد کاخ شدیم پیش خدمتی که امپراطور فرستاده بود مارو به سمت سالن غذا خوری راهنمایی کرد و ما وارد سالن شدیم امپراطور و امپراطریس(ملکه)پشت میز نشسته بودن و منو پدرم تعظیم کردیم
رونان و ورونیکا: درود بر خورشید و ماه امپراطوری.
آرتور: اوه……