ویرگول
ورودثبت نام
Ani
Aniنویسنده رمان
Ani
Ani
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

اینگونه بود که زنده ماندم!

پارت (۶)

زمان حال:

ورونیکا:

بابا با درمانگر رفت و ماهم با امپراطور به اتاق کارش رفتیم و نشستیم اونجا

آرتور: چیزی میل داری پرنسس

ورونیکا: اوه فقط یه چای

ورونیکا:

امپراطور یکی از خدمتکارا رو صدا زد و بعد از چند دیقه دوتا چایی و چند تا کوکی واسمون اوردن ، خیلی معذب بودم سکوت کل اتاق و گرفته بود و فقط درحال چایی خوردن بودیم تا امپراطور این سکوتو شکست

آرتور: میتونی کمکم کنی؟

ورونیکا: البته چه کاری از دستم بر میاد سرورم

آرتور: داستان اینکه کاترین نمیتونه بچه دار شه رو تا یه مدت میخوام مخفی نگه دارم

ورونیکا: سرورم نگ..

رونان: دقیقا تا کی؟

ورونیکا:

من و امپراطور به طرف پدرم برگشتیم ، کی اومد داخل که متوجه نشدیم؟، باباصاف اومد و پیش من نشست.

آرتور: فعلا نمیخوام کسی بدونه ، با باز شدن این مسئله فقط برای من دردسر درست میشه

رونان: هرچی بیشتر نگهش داری فقط دردسر بزرگتری میشه

آرتور: میخوام برادرم رو پیدا کنم

رونان: تئو؟ اما اون الان تو یه کشور دیگست ولی چرا دنبال اونی؟

ورونیکا:

تئودور فوربز لنتان دومین پرنس امپراطوری

آرتور: مکان اونو میدونم و دنبال اون نیستم ، میخوام الکساندریت رو پیدا کنم

ورونیکا: چی؟

ورونیکا:

بابا و امپراطور متعجب به من نگاه میکردن

آرتور: موضوع چیه پرنسسی؟

ورونیکا: این شخصی که گفتین الکساندریت فوربارتزه؟

رونان: میشناسیش؟

ورونیکا: تو اکادمی همیشه باهم بودیم

آرتور:اون الان توی برج جادوعه پیدا کردنش سخته چون امکان داره هرجایی باشه ولی پرنسس،ممکنه بدونی اون کجاست؟

ورونیکا: نه اخرین بار ۵ سال پیش دیدمش و بعد از اون هیچ ملاقاتی نداشتیم ولی…ولی فامیلیش چجوری با شما یکی نیست سرورم؟

آرتور: خب اون شاهزاده سوم بود با یه جادو فوق العاده برای همین مقامشو کنار گذاشت و با فامیلی مادرش رفت دنبال جادو جنبل

رونان: الان پرنس سوم رو برای چی میخواین

آرتور: شاید بتونه کاترینو خوب کنه( ناراحت)

ورونیکا:شاید پرنس دوم بدونن کجاست

آرتور: بعید میدونم بدونه ولی خیلی باهوش تر از چیزی هستی که فکر میکردم از کجا متوجه شدیش

ورونیکا: رنگ موی پرنس سوم و دوم یه رنگه ولی مال شما فرق داره پس قطعا اونا از یه مادرن ولی مادر شما متفاوته چون موی امپراطور بنفش تیره بود ،ولی خب اونقدرام باهوش نیستم نشان خاندان سلطنتی چشمایی به سرخی خونه ولی من با اینکه اون همچین چشمایی داشت متوجه نشدم

آرتور: اون موقع فقط ۱۲ سالت بوده و یه بچه بودی تازه شاید حتی کوچیکتر

ورونیکا: نه درواقع اولین باری که دیدمش ۹ سالم بود و سه سال باهم بودیم تا اکادمیمون تموم شد

آرتور: اوه خیلی کوچیک بودی که وارد اکادمی شدی(متعجب)

رونان:به هرحال چطوری میخوایم شاهزاده رو پیدا کنیم؟

آرتور: راه حلش کنارت نشسته

ورونیکا:

من و بابا یه نگاه به هم کردیم و همینجوری متعجب به امپراطور نگاه کردیم

آرتور: از بچگی از اینکه یکی بهش حتی نگاه کنه متنفر بود یادمه یبار خدمتکاری رو که اسمشو صدا زده بود رو با جادو جنبل لال کرد تا دیگه نتونه حرف بزنه

رونان: چه روانی ای

آرتور: اره احتمالا به تو رفته

ورونیکا:

بابام با قیافه ای اخمالو داشت به امپراطور نگاه میکرد و من داشتم سعی میکردم جلو خندمو بگیرم

آرتور: ولی دختر تو بهش نزدیک بوده یعنی اون با همه براش فرق داره

رونان: میخوای چیکار کنی؟

آرتور: اگر بره برج جادو بگه میخواد ببینتش قبول میکنه

رونان: اونجا جای یه دختر بچه نیست

آرتور: اون الان یه بانوی جوانه

ورونیکا: من مشکلی ندارم خودمم میخوام اون برج رو ببینم به هرحال باید به اونجا میرفتم، میرم برج جادو و الکس.. یعنی پرنس و پیدا میکنم

رونان: تو جایی نمیری!(جدی)

آرتور: فک میکنم همین الانشم خیلی لطف کردم بهت که دخترت راست راست داره واس خودش راه میره اونم وقتی متهم به خیانته جناب دوک!

رونان: میخوای تحت فشارم بذاری اونم با تهدید؟(عصبی)

آرتور:حتما اگر لازم باشه چرا که نه!

ورونیکا:

بابام همینجوری سرد داشت به امپراطور نگاه میکرد و امپراطورم زل زده بود به بابام ، دستم رو گذاشتم رو دست بابا

ورونیکا: اشکالی نداره بابا اتفاقی برام نمیوفته نگران نباش من که دیگه بچه نیستم

ورونیکا:

بابا یه نچی کرد و از جاش بلند شد

رونان: سرورم ما پرنس رو واستون پیدا میکنیم و با اجازه از حضورتون مرخص میشیم، نیک بلند شو بریم

آرتور: بفرما دوک

ورونیکا:

این جو سرد بینشون چی میگه یهو تا دو دیقه پیش که همچی گل و بلبل بود ولی بابا یهو اینقدر عصبی شد ، بلند شدم و به سمت کالسکه رفتیم و سوار کالسکه شدیم بابا اصلا توی مسیر حرفی نزد و وقتی رسیدیم به عمارت بدون هیچ حرفی رفت توی اتاقش و منم چیزی نگفتم و رفتم به اتاقم آنا برام یه شیر گرم که داخلش عسل ریخته بود اورد و لباسم و عوض کردم و انا موهامو شونه کرد و رفتم به تخت خواب

آنا: شبتون بخیر بانوی جوان(محبت آمیز)

ورونیکا: شب بخیر آنا….

رمانفانتزیتاریخیدرامعاشقانه
۲
۰
Ani
Ani
نویسنده رمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید