ویرگول
ورودثبت نام
Ani
Aniنویسنده رمان
Ani
Ani
خواندن ۴ دقیقه·۱۷ روز پیش

اینگونه بود که زنده ماندم!

پارت(۸)

ورونیکا:

خون همجا رو خون گرفته بود روی دستام و لباسم ریخته بود ترسیده به بابا نگاه کردم که دیدم اونم ترسیده به من نگاه میکنه یه صدای یواشی از بابا شنیدم که گفت دوباره نه قیافش حسابی رفته بود تو هم و پشت هم اسممو صدا می‌کرد ، همجا شروع کرد به تار شدن ، چشام سیاهی رفت و همجا سیاهی مطلق شد.

رونان:

قلبم اینقدر تند میزد که انگار هر لحظه ممکن بود از تو سینم در بیاد ورونیکا توی بغلم بود و داشتم میبردمش به سمت یکی از اتاقای توی قصر، این اتفاق ۱۲ سال پیشم افتاده بود و الان دوباره بخاطر اینکه نزدیک ورونیکا شده بودم اتفاق افتاد ، منتظر یه درمانگر بودم داخل اتاق چند دیقه گذشت و پرنس سوم وارد اتاق شد، اون اینجا چیکار می‌کرد؟

الکساندریت: چقدر از خون بالا آوردنش میگذره؟

رونان: حدود ۱۰ دیقه..

الکساندریت: برو بیرون دوک باید یه طلسم اجرا کنم

رونان: کنارش میمونم کمکش کن

الکساندریت: وقت نداریم برو(با داد)

الکساندریت:

بعد رفتن دوک یه دایره جادویی روی زمین کشیدم باید جادویی که به قلب ورونیکا فشار آورده بود و بیرون میکشیدم تا فشار جادوش ازش برداشته بشه،ورونیکا رو بغل کردم و وسط دایره جادویی گذاشتم و طلسم و اجرا کردم همچی به خوبی پیش رفته بود ، ورونیکا رو بغل کردم که بذارم رو تخت که دیدم داره چشماشو باز میکنه

ورونیکا:

دوتا چشم قرمز که توی نور داشت برق میزد داشت نگام میکرد، من این نگاه آشنا که انگار داره منو میبلعه رو میشناسم

ورونیکا:الکس..؟

الکساندریت: سلام خرگوشی مشتاق دیدار(محبت امیز)

ورونیکا: تو..چجوری..اوهو اوهو(سرفه کردن)

الکساندریت:

ورونیکا رو روی تخت گذاشتم و انگشت اشارمو به نشونه حرف نزدن گذاشتم رو لبش

الکساندریت: هیش..واسه حرف زدن کلی وقت داریم برای الان بهتره استراحت کنی

ورونیکا:

چشام سنگین بود کار الکس بود نه ؟ یکار کرده بود خوابم بگیره ، دست خودم نبود مژه هام هر کدوم انگار هزار کیلو بود ناخوداگاه چشمام و بستم و خوابم برد

الکساندریت:خوب بخوابی خرگوشی

الکساندریت:

از اتاق رفتم بیرون و دوک و برادرم منتظر بودن

رونان: حالش خوبه؟

الکساندریت:اره فعلا خوابیده احتمالا چند ساعت دیگه بیدار میشه

رونان: چرا اینجوری شد؟ وقتی ۵ سالش بود هم وایسا اون موقعم تو بودی که نجاتش دادی نه؟

الکساندریت: هروقت فوران جادوش اتفاق افتاد ناخوداگاه پیشش تلپورت کردم چون سنگینی جادوشو حس میکردم

آرتور: فکنم حرف با منم زیاد داری

الکساندریت: قبل از اون.. دوک!حافظه ورونیکا داره بر میگرده ، بعد بیدارشدنش همه چیزو‌ یادش میاد

رونان: وقتی بیدار شه باهاش حرف میزنم درستش میکنم! ولی منظورت از فوران جادو چی بود؟

الکساندریت: ورونیکا جادوی خیلی زیادی داره حتی بیشتر از من ولی نمیتونه ازش استفاده کنه چون شما دوتا برای زنده موندن به هم دیگه وصلین یه جورایی

رونان: زنده موندن یعنی چی؟

الکساندریت: دوک شما هیچ جادویی بجز جادوی روحتون که موجب زنده موندنتونه ندارید برای همین هر کسی که جادو داره و باهاتون تماس فیزیکی پیدا میکنه روحتون شروع به جذب کردن جادوش میکنه و خب کسی که جادو داره و شما باهاش تماس فیزیکی داشتید ورونیکا و مادرش بوده به لطف جادوی اونا زنده موندید که این برای مادرش مشکلی نبود اما ورونیکا برای اینکه بتونه بهتون جادو بده باید بتونه از بدنش اون جادو رو خارج کنه و چون نمیتونه همچین بلایی سرش میاد

رونان: ولی تو که اون موقع به من گفتی جادوی من به ورونیکا آسیب میزنه و باید ازش دور بمونم

الکساندریت: حدود ۱۲ ساله دارم دنبال یه راه حل میگردم و اون موقع خب فقط ۸ سالم بود ماجرا رو درست نفهمیده بودم و فقط یچی گفتم که ازش دور باشید

رونان: راه حلی پیدا کردی؟

الکساندریت: البته یه جادو پیدا کردم که جادوی اضافه ورونیکا که سبب مرگش میشه رو انتقال بدم توی بدن شما که هم اون زنده بمونه هم شما اینجوری دیگه بدنتونم جادوی کسیو جذب نمیکنه و منم سعی میکنم به ورونیکا جادو کردن و یاد بدم تا بتونه از جادوش استفاده کنه

رونان: فک نمیکنم آسون باشه

الکساندریت: درسته، قربانی میخوایم!

رونان: قربانی؟؟

الکساندریت: خب قرار نیست کسیو بکشیم ولی به کسی نیاز داریم که جادوی سیاه داشته باشه تا بتونم با استفاده ازش طلسم و اجرا کنم

آرتور: جادوی سیاه ، ممنوعه!

الکساندریت: چاره ای نداریم ، توعم که نمیخوای دوست عزیزت و دخترش بمیرن؟

آرتور: معلومه که نه!(جدی)

الکساندریت: خوبه پس برای فعلا ازش چشم پوشی کن امپراطور عزیزم..حالا بریم که ببینم همسرت چیشده

آرتور: تو میدونستی؟

الکساندریت: به هر حال منم چشم و گوش خودمو توی قصر دارم

رونان: میتونم برم پیش نیک؟

الکساندریت: به هیچ عنوان! تا اجرای جادو ازش دور بمون.

آرتور: رونان با توجه به شرایط بهتره برگردی به دوک نشین من و الکس اینجا مراقب دخترت میمونیم اگر اینجا بمونی شاید تو ازش دور بشی ولی اون نمیتونه ازت دور بمونه

رونان: کی میتونی جادو رو اجرا کنی؟

الکساندریت: ….

رماندرامفانتزیتاریخیعاشقانه
۴
۰
Ani
Ani
نویسنده رمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید