ویرگول
ورودثبت نام
Ani
Aniنویسنده رمان
Ani
Ani
خواندن ۴ دقیقه·۱۵ روز پیش

اینگونه بود که زنده ماندم!

پارت (۹)

الکساندریت: حداقل دو هفته طول میکشه ، جدا از پیدا کردن اون شخص ، جادو باید توی ماه کامل انجام بشه

رونان: هوف..خیلی خب من فقط در حد چند ثا…آرتور برام یه کالسکه اماده میکنی؟

آرتور: البته


رونان:

به سمت کالسکه رفتم ، با گذاشتن نیک اینجا انگار یه تیکه از وجودمو اینجا گذاشتم ولی چاره ای ندارم باید خوب بشه بودنش با من فقط آسیبه براش؛۱۲ سال دوام آوردی رونان ۱۲ روز دیگه عم دوام بیار.

آرتور: تو راه مراقب باش

رونان: سپردمش به تو آرتور

آرتور: خیالت راحت مثل دختر خودم مراقبشم

رونان:(لبخند)

رونان:پرنس وقتی ورونیکا بیدار شد همه چیزیو براش تعریف کن(لحنی اروم)

الکساندریت: دریافت شد قربان(با خنده)

رونان:

بدون گفتن چیز دیگه ای سوار کالسکه شدم و به سمت دوک نشین راه افتادم،انگار قلبم داشت مچاله می‌شد ، فقط یکم ، یکم باید تحمل کنم


الکساندریت:خیلی خب بریم برای معاینه رین

آرتور: هزار بار گفتم اینجوری صداش نکن

الکساندریت: بیخیال خودش که مشکلی نداره

آرتور: من دارم

الکساندریت: باشه بابا زن داداش عزیزم ، خوبه؟

آرتور: فقط راه بیوفت و دهنتو ببند

الکساندریت: خشن

الکساندریت:

به سمت اتاق کاترین رفتیم و وارد اتاق شدم ، معاینش کردم، از اتاق رفتم بیرون و آرتور مث گونی برنج منو کشید طرف خودش

آرتور: چرا اینقدر زود اومدی چیشد؟

الکساندریت:

هولش دادم عقب

الکساندریت: آروم بابا چه خبرته

آرتور: میتونی درمانش کنی ؟

الکساندریت: نه

آرتور: یعنی چی نه؟

الکساندریت: نه کلمه واضحیه، مشکل رین مادرزادی بوده همون یه بار حامله شدنشم معجزه بوده ، مشکل مادرزادی رو نمیتونم با جادو حل کنم

آرتور:

به دیوار تکیه دادم و سرم و انداختم پایین و نشستم

آرتور: هیچ راهی نیست؟( غمگین)

الکساندریت: نه نیست

آرتور: کی به هوش میاد؟

الکساندریت: احتمالا یه چند مدتی طول بکشه بدنش خیلی ضعیف شده

آرتور: باشه تنهام بذار

الکساندریت:

بدون گفتن چیزی از اونجا رفتم ناراحت بودم که نتونستم برای رین کاری کنم، به سمت اتاق ورونیکا رفتم و وارد اتاق شدم، خوابیده بود، این دختر چی داشت که اینقدر برای من مهم بود؟ از کی همچین حسی بهش پیدا کردم؟ اصلا این حس چیه؟ ، کنارش روی تخت نشستم و یه مدتی نگاش کردم تا یه حس عجیبی گرفتم،خودشه جادوی سیاه این حس حس جادوی سیاه بود ، به سرعت از اتاق رفتم بیرون و دنبال چیزی که به جادوی سیاه آغشته شده باشه گشتم ولی چیزی نبود صدای خنده اومد برگشتم به سمت صدا

الکساندریت:تئو؟

تئودور : چه خبرا برادر کوچولوی نابغه؟چرا شبیه دیوونه ها اینور اونور میدویی؟

الکساندریت: ولی تو که تو لنتان نبودی ، کی اومدی؟ اینجا چیکار میکنی؟

تئودور: نیم ساعته رسیدم حدود یه ماه تو راه بودم

الکساندریت: چرا اومدی؟

تئودور: چیه نمیتونم برگردم؟اینجا خونمه ها!

الکساندریت: فقط تعجب کردم

تئودور: به هر حال یه جوجه طلایی اینجاست درسته؟

الکساندریت: تو از کجا میدونی؟

تئودور: به هرحال منم چشم و گوشای خودمو تو قصر دارم

الکساندریت:

حس میکنم کارما زد وسط کمرم

الکساندریت: بانو اتان

تئودور: چی؟

الکساندریت: بهتره دفعه بعد بانو اتان صداش کنی(تهدید)

تئودور: اوه اوه قیافشو با چشمات داری منو میکشی چیه نکنه ازش خوشت میاد؟

الکساندریت: به تو ربطی نداره

تئودور:(پوزخند)

الکساندریت:

اعصابم و به هم ریخت ، از اونجا رفتم به سمت کتاب خونه و جادوی تلپورتو داخل عمارت دوک اتان کردم


رونان: تقریبا غروب بود و هوا کم کم داشت تاریک می‌شد، توی دفترم بودم و داشتم امور اداری رو انجام میدادم، یهو وسط اتاق یه نور سفید ظاهر شد و الکساندریت از وسطش اومد بیرون یه جوراب بی حس بودم حتی شوکه هم نشدم

الکساندریت: مشتاق دیدار دوک

رونان: شما اینجا چیکار میکنید شاهزاده

الکساندریت: باهام راحت صحبت کن به هرحال منم عنوانمو کنار گذاشتم و الان فقط جادوگر یه برجم

رونان: خب برای چی اینج… ورونیکا طوریش شده؟(نگران)

الکساندریت:

این ادم مثل یه تیکه سنگه فقط وقتی صحبت از ورونیکا میشه انگار قلب داره

الکساندریت: نه اومدم وسایل خرگ..یعنی بانو رو ببرم

رونان: اره اتفاقا اماده کرده بودم که با آنا و پیتربفرستمشون پیش نیک حالا که اومدی کارا زودتر پیش میره

الکساندریت: دختر و پسر کنت بوستر و میگی؟

رونان: اره

الکساندریت: خیلی خب ولی من هستم چه نیازه که پسرشم ببریم

رونان: چون من به امپراطور اعتماد دارم نه به تو!

الکساندریت: چرا حرفتو واضح نمیزنی؟ تا الان که باهام خوش رفتار بودی(کنایه امیز)

رونان: به نعفته که از ورونیکا دور بمونی وگرنه به مقامت نگاه نمیکنم پرنس جوان

الکساندریت: رسما داری شاهزاده یه مملکتو تهدید میکنی؟

رونان: فقط هشدار میدم!

الکساندریت: هوف..وسایلش و بیارید اینجا زودتر باید برگردم

رونان:

تمام وسایل ورونیکا مثل لباسا و جواهراتش رو آوردیم به اتاق کار من به همراه انا و پیتر

رونان: مراقب ورونیکا باشید

پیتر و انا: خیالتون راحت باشه دوک

الکساندریت: خب دیگه فعلا بای بای

رونان:

دوباره پرنس با همون نور همراه با وسایلا و پیتر و انا غیب شد، حالا بیشتر از همیشه قرار بود عمارت سوت و کور باشه


آنا: وای تاحالا از نزدیک جادو رو ندیده بودم

الکساندریت: میبینی چقدر فوق العادم مگه نه؟( با خنده)

پیتر: بانو کجاست

الکساندریت: تو اتاق منه

پیتر: توی اتاق تو چیکار میکنه؟

الکساندریت: میدونی هنوزم خون سلطنتی تو رگامه دیگه نه کنت جوان؟ بعدشم اونجا جادوی حفاظتی داره و منم نبردمش از اول برادرم اتاق قدیمی من و داده بود بهش

آنا: بی ادبی اون رو ببخشید پرنس و میشه منو ببرید پیش بانو؟

الکساندریت : اره دنبالم ب…

ورونیکا: آناااا.. پیترررررر….

رمانتاریخیعاشقانهفانتزیدرام
۵
۰
Ani
Ani
نویسنده رمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید