
پارت(۷)
آنا: بانوی من بیدار شین لطفا(با صدای بلند)
ورونیکا:
با صدای جیغ و داد انا از جام بلند شدم و هاج و واج داشتم نگاش میکردم
ورونیکا: چیشده انا؟(خوابالو)
آنا: واستون محاکمه تشکیل دادن دوک پایین منتظرتونه!(نگران)
ورونیکا:
با حرف انا خواب از سرم پرید یعنی چی محاکمه ولی ما که همین دیشب با امپراطور بودیم و گفت کمکمون میکنه،به سرعت لباس پوشیدم و بدونه خوردن چیزی رفتم پایین
ورونیکا: بابا، چیشده؟(نگران)
رونان: اشراف همه بدونخبر پاشدن رفتن کاخ امپراطوری و درخواست محاکمه تورو کردن ، امپراطور و تحت فشار گذاشتن ، باید بریم اونجا ببینیم چه خبره
ورونیکا: اونا میخوان قبل اینکه بتونیم کاری کنیم مارو زمین بزنن(عصبی)
رونان: تا خبر بیدار شدنت پیچیده ، عین کفتار دورمون جمع شدن ، آشغالا (عصبی)
ورونیکا:
سریع سوار کالسکه شدیم و به سمت کاخ امپراطوری رفتیم
ورونیکا: من..من اونجا باید چی بگم چیکار کنم؟
ورونیکا:
بابا خیلی مهربون نگاه کرد و دستامو گرفت توی دستش
رونان: نیک ، بابا کنارته باشه؟ نگران هیچی نباش.(محبت امیز)
ورونیکا:
بغضم گرفته بود خیلی وقت بود دلم میخواست این کلماتو از دهن بابا بشنوم.
رونان: اگر یه قطره اشکت در بیاد همین الان همشونو میفرستم بالای طناب دار(عصبی)
ورونیکا: نه بخاطر اون نیست فقط خیلی وقت بود میخواستم اینا رو بهم بگی
رونان:متاسفم که محرومت کردم از اینا، ولی بخاطر خودت بود
ورونیکا:
منظور بابا چی بود؟ دفعه قبلم حرفامون نصفه موند قبل اینکه بتونم چیزی بگم کالسکه وایساد
پیتر: دوک رسیدیم!
ورونیکا:
بابا پیاده شد و منو هم پیاده کرد و وارد کاخ شدیم یه عالمه اشراف زاده منتظر بودن و خیره داشتن نگاه میکردن به ما و پچ پچ میکردن احساس خفگی میکردم که بابا وایساد و با صدای خیلی بلند داد زد
رونان: سرتون به تنتون زیادی کرده که جرعت میکنید اینجوری به دوک اینده اتان نگاه کنید
ورونیکا:
متعجب سرمو به سمت بابام چرخوندم که دستشو نگه داشت به نشونه اینکه دستشو بگیرم و منم دستمو قلاب کردم به دستش و به سمت اتاق جلسه رفتیم
خدمتکار: سرورم دوک اتان و بانو تشریف اوردن
آرتور: بفرستشون داخل
ورونیکا:
با پدر وارد شدیم و همه به طور نفرت امیزی داشتن با چشماشون قورتمون میدادنن از قیافه من،امپراطور متوجه حالم شد
آرتور: اون هنوز دوک بزرگ امپراطوریه مثل اینکه یادتون رفته که اینجوری نگاش میکنید!(عصبی)
ورونیکا:
همشون خودشون و جمع کردن و پدر کنار امپراطور و منم کنار پدر نشستم
آرتور: خب شروع میکنیم هرکسی به نوبت حرف بزنه
دوک اورنات: با توجه به اینکه اون نامه از اتاق بانوی دوک نشین اتان پیدا شد درخواست زندانی شدن بانو رو تا ثابت شدن بیگناهی دارم
رونان: اون نامه ثابت کننده چیزی نیست حتی طبق برسی ها حتی دست خط دخترمم نیست
مارکیز تاراز: بنظر من فقط کافیه بانوی جوان تحت نظر باشه تا همچی مشخص شه
کنت بوستر: چندین ساله بچه های من توی اون عمارتن دوک و بانو به امپراطوری وفا دار تر از هممونن
آرتور:پس در این شرایط تا تحقیقات پیش بره بانوی جوان در کاخ اقامت میکنه و زیر نظر شخصی خودم قرار میگیره
دوک اورنات: همچین چیزی نمیشه شاید قصد ترورتون رو بکنن سرورم
رونان: توی اشغال همین الان داری به خاندان دوک توهین میکنی ؟ هوس مردن کردی؟با چه جرعتی اینجوری حرفاتو از دهنت تف میدی بیرون؟(با داد)
آرتور: دوک اتان اروم باشید ، دوک اورنات شماهم حواستون باشه چی میگید(با داد)
دوک اورنات: قدرت یه دوک نشین با خاندان سلطنتی برابری میکنه و امپراطور شما فقط دست به سینه نشستید و هرچی میگه مثل غلام حلقه به گوش دوک بهش گوش میدید
آرتور: تو جرعت میکنی به خاندان سلطنتی توهین کنی؟
دوک اورنات: متاسفم سرورم من فقط یکم…من بیشتر از حدم پیش رفتم سرورم معذرت میخوام
آرتور: سرتو به باد نده دوک(تهدید امیز)
کنت رِدانت: خب..پس با این اوصاف اگر توی خونه دوک اورنات اقامت کنن و دوک ایشون رو زیر نظر داشته باشه باید راه حل مشکل باشه
رونان: توی خونه دوک اورنات؟ عقلتونو از دست دادید؟ نمیبینید داره هرکاری میکنه از دست ورونیکا خلاص شه؟(با داد)
کنت بوستر: این بهترین راه حله دوک اتان
مارکیز تاراز: منم موافقم
ورونیکا:
همه یکی یکی داشتن تایید میکردن و من فقط چشممو دوختم به امپراطور توی شرایط سختی بود اگر همچین چیزیو رد میکرد رسما جنگ تمام عیار با اشراف شروع میشد چون اونجوری انگار امپراطور برای زمین زدن اشراف با بابا دست به یکی کرده
رونان: نه نه … من ورونیکا رو دس..
آرتور:خیلی خب همگی اروم باشید و گوش بدید من اجازه اقامت پرنسس دوک نشین رو میدم ولی در صورتی که حتی یه تار مو از ایشون کم بشه دوک اورنات مقام خودشو از دست میده
کنت تاراز: سرورم این یکم زیاده رویه هرچی باشن اون بانو بازم متهم به خیانته
آرتور: درحال حاضر قدرتمند ترین زن امپراطوری بعد همسر من امپراطریس همین بانوی جوانه که با یه اشاره میتونست همتونو لال کنه و به زندگی عادیش برگرده چون هیچکدومتون هنوز مدرک قطعی برای خیانت ایشون رو ندارید
ورونیکا: سرورم!
ورونیکا:
همه به طرف من برگشتن
ورونیکا: من تا جشن ورود به جامعم نمیخوام خونه ی یه مرد غریبه بمونم اینجوری شرافت زنانگیم زیر سوال میره
(توی اون زمان زن های اشراف زاده ای که معرفی نشده بودن و توی خونه یک مرد دیگه بجز خاندان خودشون اقامت میکردن فاحشه خطاب میشدن)
آرتور: دوک اورنات شرایطی که بهت گفتم قبوله ؟
دوک اورنات: بله سرورم من مراقب بانو هستم
امپراطور: پس بانوی جوان دوک نشین اتان ورونیکا اتان لینز بعد از جشن ورود به جامعش و رسما نشون دادن بالغ شدن خودش به مدت سه هفته توی خونه ی دوک اورنات اقامت خواهد داشت
ورونیکا:
بابا اومد حرف برنه که دستشو گرفتم و اروم واسش زمزمه کردم
ورونیکا: امپراطور هر کاری از دستش بر میومد برامون انجام داده تا من زندانی نشم باید فعلا کوتاه بیایم
آرتور: همه بجز دوک اتان میتونید برید
ورونیکا: همه اتاق رو ترک کردن و من و پدرم و امپراطور موندیم
آرتور: وای از دستشون سر درد گرفتم
رونان: نمیتونیم نیک و بفرستیم خونه اون اورناتی ها نمیبینی داردن خودشونو میکشن ورونیکا رو بفرستن بالای دار
آرتور: دیگه خیلیم تند پیش نرو رونان دیدی که اون جرعت نمیکنه کاری کنه تازه مراقب دخترتم هست من دستور مستقیم دادم
رونان: بازم ن…
ورونیکا: بابا امپراطور هرکاری از دستش بر میومد برامون انجام داد خودتم خوب میدونی که راه دیگه ای ن…اوهو اوهو(سرفه کردن)
ورونیکا:
خون هم…