
پارت(۱۱)
ورونیکا:
الکس داشت شبیه روانیا به پیتر نگاه میکرد و اروم اروم به سمتش قدم برداشت و دقیقا روبه روش ایستاد،دستش و گذاشت روی شونه پیتر از چهره پیتر قشنگ مشخص بود که داره دردش میاد
الکساندریت: من نه دوستتم ، نه هم سطحت ، حتی اگر عنوانمو کنار گذاشته باشم یادت نره خون خاندان سلطنتی توی رگ هامه و هنوز چشمایی که جرعت کنه توی چشمام نگاه کنه به مرگ محکوم میشه مخصوصا اگر اون یه گوسفند مو قرمز باشه (تهدید امیز و عصبی)
(توی اون زمان اگر کسی بدون اجازه توی چشمای کسی از خاندان سلطنتی نگاه میکرد مجازات میشد و اگر نگاهی توهین امیز بود گاهی به مرگ هم محکوم میشد)
ورونیکا:
قبل اینکه پیتر چیزی بگه رفتم و بازوی الکس و گرفتم
ورونیکا: بسه لطفا ولش کن…لطفا ولش کنید سرورم،من جای پیتر ازتون معذرت میخوام!
ورونیکا:
انگار قیافه الکس یکم تو هم رفت ولی چرا؟ خودشو کشید عقب و فاصله گرفت ، پیتر داشت میوفتاد و شونش و گرفته بود که بغلش کردم تا نیوفته اناعم اومد و اونطرفش وایستاد و پیتر و نگه داشت
الکساندریت: دفعه بعد به شکستن شونت خطم نمیشه!(تهدید امیز)
ورونیکا:
الکس اینو گفت و رفت و پشت سرشم نگاه نکرد
آنا: باید ببریمش تا شونشو ببندم
ورونیکا: بیاید بریم اتاق من
ورونیکا:
رفتیم توی اتاق من و جعبه کمک های اولیه ای که توی اتاقم بود و دادم به انا و پیتر لباس بالا تنه اش و در اورد و انا شونش و بست
آنا: شونت شکسته تا سه هفته باید حواست و جمع کنی و مراقب باشی تا خوب شی
پیتر: باشه
ورونیکا: برای چی با پرنس امپراطوری اینجوری حرف میزنی ، اونم الکس که نابغه جادوی کل قرنه اگر بدتر از این میشد چی؟
آنا: شما بهش نزدیکید بانوی من؟
پیتر: معلومه که نه بانو با همچین هیولایی چه کاری میتونه داشته باشه
آنا: تو بهتره ساکت باشی بخاطر دسته گلت با خانواده سلطنتی درگیر شدیم
ورونیکا: پیتر ، الکس و من توی یه اکادمی بودیم و سه سال تموم کنار همدیگه بودیم ، اون بهم اسیبی نمیرنه تازه داره سعی میکنه همچیو درست کنه پس اینقدر نگران نباش، میدونم بابا ازت خواسته حواستو جمع کنی ولی اینقدر نگران نباش باشه؟
پیتر: چشم بانوی من(اروم)
آنا: خیلی خب بانو با اجازتون ماهم بریم اتاق خودمون
ورونیکا: اما من نمیدونم شما باید کجا بمونید
آنا: اوه خب الانم کسی اینجا نیست همه خدمتکارا احتمالا دارن شام امپراطور رو سرو میکنن
ورونیکا: خب برای امشب همینجا بمونید، پیتر میتونه روی کاناپه بخواب و آنا توهم با من روی تخت
آنا: این لطفتونو میرسونه بانوی من ول…
پیتر : چه ایده خوبی عالیه
ورونیکا: فردا از امپراطور میخوام براتون اتاق حاضر کنه
آنا: ممنون بانو
ورونیکا: آنا حموم رو برام حاضر میکنی؟
آنا: البته
ورونیکا:
آنا رفت و پیتر هم همینجوری نشسته بود روی مبل
ورونیکا: نمیخوای بری؟
پیتر: اوه کجا؟
ورونیکا: بیرون از اتاق ، میخوام برم حموم
پیتر: وای بله بانو بی ادبی منو ببخشید
ورونیکا:
پیتر از اتاق رفت بیرون و انا اومد و رفتم حموم کردم اومدم بیرون و یه لباس راحت پوشیدم و انا موهامو شونه کرد که در اتاق و زدن
ورونیکا: پیتر تویی ؟ میتونی بیای تو
تینا: بانو اتان ، بنده تینا هستم میتونم بیام داخل؟
ورونیکا: بیا داخل
ورونیکا:
تینا با یه سینی بزرگ غذا اومد داخل
تیما: منو پرنس سوم فرستادن ، براتون غذا اوردم و از الان به بعد به شما خدمت میکنم و برای همراهاتون هم اتاق اماده کردم
ورونیکا: میتونی سینی رو بذاری روی میز ، انا دایه منه و از بچگی مراقبم بوده و پیتر هم محافظ شخصی منه که الان فک میکنم پشت در باشه
تینا: بله پرنس همه چیز و برام گفتن
ورونیکا:
تینا سینی رو روی میز گذاشت
تینا: بانو بوستر اگر کاری ندارید بیاید اتاقتون رو نشون بدم
آنا: مشکلی نداره راحت باش آنا صدام کن، توچند سالته؟
تینا: اوه من نوزده سالمه
آنا:اشراف زاده ای؟
تینا:نه نیستم
آنا:بانو اگر کاری ندارید من برم؟
ورونیکا: نه انا میتونی بری، تینا میشه وقتی اتاق انا رو نشون دادی برام یه قلم و کاغذ بیاری؟
تینا: البته بانو اتان
ورونیکا:
آنا و تینا رفتن منم رفتم نشستم غذا خوردم اتاق توی سکوت بود،قبلا عادت کرده بودم ولی الان این سکوت داشت ازارم میداد بعد خوردن غذام رفتم روی تخت دراز کشیدم…