ویرگول
ورودثبت نام
Ani
Aniنویسنده رمان
Ani
Ani
خواندن ۳ دقیقه·۸ روز پیش

اینگونه بود که زنده ماندم!

پارت(۱۱)

ورونیکا:

الکس داشت شبیه روانیا به پیتر نگاه میکرد و اروم اروم به سمتش قدم برداشت و دقیقا روبه روش ایستاد،دستش و گذاشت روی شونه پیتر از چهره پیتر قشنگ مشخص بود که داره دردش میاد

الکساندریت: من نه دوستتم ، نه هم سطحت ، حتی اگر عنوانمو کنار گذاشته باشم یادت نره خون خاندان سلطنتی توی رگ هامه و هنوز چشمایی که جرعت کنه توی چشمام نگاه کنه به مرگ محکوم میشه مخصوصا اگر اون یه گوسفند مو قرمز باشه (تهدید امیز و عصبی)

(توی اون زمان اگر کسی بدون اجازه توی چشمای کسی از خاندان سلطنتی نگاه میکرد مجازات میشد و اگر نگاهی توهین امیز بود گاهی به مرگ هم محکوم میشد)

ورونیکا:

قبل اینکه پیتر چیزی بگه رفتم و بازوی الکس و گرفتم

ورونیکا: بسه لطفا ولش کن…لطفا ولش کنید سرورم،من جای پیتر ازتون معذرت میخوام!

ورونیکا:

انگار قیافه الکس یکم تو هم رفت ولی چرا؟ خودشو کشید عقب و فاصله گرفت ، پیتر داشت میوفتاد و شونش و گرفته بود که بغلش کردم تا نیوفته اناعم اومد و اونطرفش وایستاد و پیتر و نگه داشت

الکساندریت: دفعه بعد به شکستن شونت خطم نمیشه!(تهدید امیز)

ورونیکا:

الکس اینو گفت و رفت و پشت سرشم نگاه نکرد

آنا: باید ببریمش تا شونشو ببندم

ورونیکا: بیاید بریم اتاق من

ورونیکا:

رفتیم توی اتاق من و جعبه کمک های اولیه ای که توی اتاقم بود و دادم به انا و پیتر لباس بالا تنه اش و در اورد و انا شونش و بست

آنا: شونت شکسته تا سه هفته باید حواست و جمع کنی و مراقب باشی تا خوب شی

پیتر: باشه

ورونیکا: برای چی با پرنس امپراطوری اینجوری حرف میزنی ، اونم الکس که نابغه جادوی کل قرنه اگر بدتر از این میشد چی؟

آنا: شما بهش نزدیکید بانوی من؟

پیتر: معلومه که نه بانو با همچین هیولایی چه کاری میتونه داشته باشه

آنا: تو بهتره ساکت باشی بخاطر دسته گلت با خانواده سلطنتی درگیر شدیم

ورونیکا: پیتر ، الکس و من توی یه اکادمی بودیم و سه سال تموم کنار همدیگه بودیم ، اون بهم اسیبی نمیرنه تازه داره سعی میکنه همچیو درست کنه پس اینقدر نگران نباش، میدونم بابا ازت خواسته حواستو جمع کنی ولی اینقدر نگران نباش باشه؟

پیتر: چشم بانوی من(اروم)

آنا: خیلی خب بانو با اجازتون ماهم بریم اتاق خودمون

ورونیکا: اما من نمیدونم شما باید کجا بمونید

آنا: اوه خب الانم کسی اینجا نیست همه خدمتکارا احتمالا دارن شام امپراطور رو سرو میکنن

ورونیکا: خب برای امشب همینجا بمونید، پیتر میتونه روی کاناپه بخواب و آنا توهم با من روی تخت

آنا: این لطفتونو میرسونه بانوی من ول…

پیتر : چه ایده خوبی عالیه

ورونیکا: فردا از امپراطور میخوام براتون اتاق حاضر کنه

آنا: ممنون بانو

ورونیکا: آنا حموم رو برام حاضر میکنی؟

آنا: البته

ورونیکا:

آنا رفت و پیتر هم همینجوری نشسته بود روی مبل

ورونیکا: نمیخوای بری؟

پیتر: اوه کجا؟

ورونیکا: بیرون از اتاق ، میخوام برم حموم

پیتر: وای بله بانو بی ادبی منو ببخشید

ورونیکا:

پیتر از اتاق رفت بیرون و انا اومد و رفتم حموم کردم اومدم بیرون و یه لباس راحت پوشیدم و انا موهامو شونه کرد که در اتاق و زدن

ورونیکا: پیتر تویی ؟ میتونی بیای تو

تینا: بانو اتان ، بنده تینا هستم میتونم بیام داخل؟

ورونیکا: بیا داخل

ورونیکا:

تینا با یه سینی بزرگ غذا اومد داخل

تیما: منو پرنس سوم فرستادن ، براتون غذا اوردم و از الان به بعد به شما خدمت میکنم و برای همراهاتون هم اتاق اماده کردم

ورونیکا: میتونی سینی رو بذاری روی میز ، انا دایه منه و از بچگی مراقبم بوده و پیتر هم محافظ شخصی منه که الان فک میکنم پشت در باشه

تینا: بله پرنس همه چیز و برام گفتن

ورونیکا:

تینا سینی رو روی میز گذاشت

تینا: بانو بوستر اگر کاری ندارید بیاید اتاقتون رو نشون بدم

آنا: مشکلی نداره راحت باش آنا صدام کن، تو‌چند سالته؟

تینا: اوه من نوزده سالمه

آنا:اشراف زاده ای؟

تینا:نه نیستم

آنا:بانو اگر کاری ندارید من برم؟

ورونیکا: نه انا میتونی بری، تینا میشه وقتی اتاق انا رو نشون دادی برام یه قلم و کاغذ بیاری؟

تینا: البته بانو اتان

ورونیکا:

آنا و تینا رفتن منم رفتم نشستم غذا خوردم اتاق توی سکوت بود،قبلا عادت کرده بودم ولی الان این سکوت داشت ازارم میداد بعد خوردن غذام رفتم روی تخت دراز کشیدم…

رمانتاریخیفانتزیعاشقانهدرام
۰
۰
Ani
Ani
نویسنده رمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید