
پارت(۱۰)
ورونیکا:آناااااا…پیتررررر
سی دقیقه قبل:
ورونیکا:
چشمام و باز کردم،بدنم مثل چوب خشک شده بود،تقریبا هوا تاریک شده بود،چقدر خوابیده بودم؟ ،از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم،همجا سوت و کور بود انگار هیچکسی اینجا نبود ، همینطوری شروع کردم به پرسه زدن توی قصر نمیدونم ولی انگار تایم زیادی گذشته بود و من داشتم همینجوری میگشتم تقریبا به باغ رسیده بودم که از وسط باغ یه نور سفید ظاهر شد به طرف نور رفتم و دیدم آنا و پیتر و الکس اونجان بلند اسم آنا و پیتر و صدا زدم و دویدم سمت آنا و پریدم توی بغلش
آنا: بانوی من مراقب باشید یه وقت به خودتون اسیب میزنید
ورونیکا: خوشحالم که هر دوتون اینجایید(لبخند)
پیتر و آنا: ماهم خوشحالیم
ورونیکا: اومدین من و بابا رو با خودتون ببرید؟راستی بابا کجاست؟تازه خیلی وقته دارم این اطراف و نگاه میکنم ولی هیچکسیو ندیدم
الکساندریت: هیچکس نمیتونه وارد بخش غربی قصر بشه من با جادو اونو جدا کردم انگار اصلا وجود نداره
ورونیکا: اخه توی باغم کسی نبود بجز شماها
الکساندریت: ساعت حدودا هفته احتمالا برای اماده کردن شام برای برادرم سرشون شلوغه
ورونیکا: مطمئناً بابامم اونجاست باید بریم پیششون(با ذوق)
آنا: بانوی من راست…
الکساندریت: خرگوشی باهام بیا خیلی چیزا هست که باید برات تعریف کنم
ورونیکا:
قبل اینکه به خودم بیام الکس انگشتاشو توی انگشتام قلاب کرد و اون یکی دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو چسبوند به خودش و دورمون شروع کرد به درخشیدن و آنا و پیتر ناپدید شدن جلومون یه دریاچه بود و همجا خیلی اروم و بی سر و صدا بود،الکس ازم جدا شد و رفت نزدیک دریاچه نشست و اشاره کرد که منم برم بشینم پیشش منم رفتم و نشستم کنارش
الکساندریت: خواب ندیدی؟
ورونیکا:منظورت چیه؟
الکساندریت: میگم این تایمی که خواب بودی خواب ندیدی؟
ورونیکا: چرا یه خواب راجب بچگیم دیدم
الکساندریت: واسم تعریف کن
ورونیکا: خب تو خوابم من و بابام کلا با هم بودیم منو خیلی دوست داشت ولی یروز یهو خون بالا اوردم مثل اتفاقی که واسم افتاد البته خب کلیاتش اینه
الکساندریت: همش واقعی بود
ورونیکا: چی؟(گیج)
الکساندریت: خوابت کاملا واقعی بوده تو و بابات خیلی به هم نزدیک بودین ولی بخاطر خون بالا اوردنت ازش خواستم تا ازت دور بشه ، دوکم چون میدونست تو فقط یه بچه ای و یهو بخواد بذاره بره و ازت دور شه اسیب میبینی برای همین ازم خواست حافظتو پاک کنم و بعد اینکه دوباره خون بالا اوردی با فشار جادوت تو همه اون خاطراتو توی خوابت دیدی
ورونیکا: یعنی چی ، چی داری میگی؟ داری میگی تو خاطرات منو پاک کردی؟ از اون مهم تر بابام ازت خواسته(با داد)
ورونیکا:
از جام بلند شدم و همه حرفامو شروع کردم با داد زدن گفتن
ورونیکا: شماها اخه …من سال ها با فکر اینکه بابام منو دوست نداره و ازم متنفره زندگی کردم من سال ها ارزو کردم که بمیرم چون هیچکسو نداشتم من سال ها…هق هق(گریه کردن)
ورونیکا:
بغضم دیگه ترکیده بود ، دستمو روی صورتم گذاشته بود و داشتم بلند بلند گریه میکردم که الکس بغلم کرد و در گوشم آروم زمزمه کرد
الکساندریت: هعی گریه نکن من متاسفم که اینقدر اذیت شدی ، ولی الان هممون کنارتیم باشه؟
ورونیکا:
بعد از دو سه دیقه گریه کردن دیگه اشکام و پاک کردم،شبیه ماهی باد کنکی شده بودم و صدامم گرفته بود
ورونیکا:خب نمیخوای بقیه چیزا رو واسم بگی؟
الکساندریت: بابات الان توی کاخ نیست باید ازت دور بمونه تا درمان بشین
ورونیکا: تو گفتی اون موقعم باید ازم دور میموند ولی چرا؟
الکساندریت: دوک هیچ جادویی توی بدنش نداره همه ادم ها بجز مانای روحشون که باعث به وجود اومدنشونه یه جادوی کوچیکی توی بدنشون دارن که بدنشون برای زنده موندن بهش نیاز داره اما برای پدرت بدنش داره از مانای روح استفاده میکنه و این در اخر منجر به مرگش میشه و برای همین وقتی با یکی تماس فیزیکی پیدا میکنه برای طولانی مدت بدون اینکه خودش بخواد بدنش شروع میکنه به جذب جادوی اون شخص و خب تا وقتی این اتفاق برای مامانت میوفتاد خب مشکلی نبود درسته مامانت جادوگر نبود ولی جادوی کافی ای توی بدنش داشت هم برای خودش هم برای پدرت ولی بعد از فوت کردن مادرت پدرت کلا با تو بود و تو یه جادوگر به دنیا اومدیو جادوی زیادی توی بدنت بود ولی تو نمیتونی اون جادو رو از بدنت خارج کنی و بابات هرباری که بهت نزدیک میشه مرگ و بهت نزدیک تر میکنه
ورونیکا: پس یعنی جادوی زیاد توی بدنم میخواد خارج بشه و بره تو بدن بابام ولی نمیتونه ولی تو که ۵ سال پیش چیزای دیگه ای گفته بودی
الکساندریت: دقیقا فشار زیاد منجر به خون بالا اوردنت میشه و تو هر آن ممکنه زودتر از وقتت بمیری در اصل اون خونا له شدن اعضای داخلی بدنته و خب قبلا نمیدونستم در اصل ماجرا چیه
ورونیکا: پس.. حالا ما باید چیکار کنیم؟
الکساندریت: ۵ سال پیش ، قولمونو یادته؟
ورونیکا: همونی که قول دادی نجاتم بدی؟
الکساندریت: یه طلسم پیدا کردم که باید با استفاده از جادوی سیاهی که داخل بدن یه شخص دیگه باشه و توی ماه کامل انجام بشه این طلسم جادوی اضافه توی بدنتو انتقال میده توی یه بدن دیگه و وقتی فشار جادو از روت برداشته بشه هم با تمرین میتونی جادو کنی هم دیگه قرار نیست بمیری، و خب این جادو رو به پدرت انتقال میدم که اونم هم دیگه جادوی کسی رو جذب نکنه هم زنده بمونه
ورونیکا: همه چیز خیلی پیچیدست
الکساندریت: میدونم، بیا برگردیم به کاخ توعم برو استراحت کن تا بتونی اتفاقات رو هم حضم کنی
ورونیکا:(سر تکون دادن)
الکساندریت:
برای تلپورت نیاز به همچین کاری نبود ولی من دلم میخواست لمسش کنم پس دست ورونیکا رو گرفتم و با جادوی تلپورت برگشتیم وسط باغ همونجایی که بودیم
آنا:
نمیدونم فکنم حدودا ۴۰ دیقه بود همونجا منتظر بودیم و بعد یهو با همون نور سفیدی که رفتن برگشتن
آنا: بانوی من حالتون خوبه؟
ورونیکا: آره..نگران نباش خوبم
پیتر:شما گریه کردین؟با بانو چیکار کردی که گریه کرده؟
الکساندریت: به هر حال تعریف کردن اون همه ماجرا که باعث خندش نمیشه(عصبی)
پیتر: اصلا تو به چه حقی بانو رو با خودت بردی که چیزیو تعریف کنی؟
الکساندریت:تو؟ به چه حقی؟(خندیدن)
ورونیکا:
الکس داشت شبیه روانیا به پیتر نگاه میکرد….