ویرگول
ورودثبت نام
Ani
Aniنویسنده رمان
Ani
Ani
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

اینگونه بود که زنده ماندم!

آنا بوستر
آنا بوستر
لایلا مادر ورونیکا
لایلا مادر ورونیکا
پیتر بوستر
پیتر بوستر

ورونیکا:

یهو در اتاق غذا خوری باز شد و آنا با سرعت وارد شد

آنا: بابت این بی احترامی متاسفم اما یه نامه از کاخ امپراطوری اومده و امپراطور دستور داده هرچه سریع تر به کاخ برید سرورم(با لحنی نفس نفس زنان )

رونان: نامه رو بده

انا : بفرمایید سرورم

نامه: چطوری رونان خوشحالم که دخترت سالمه ولی بهتره خودت بیای تا قبل اینکه من بیام اونجا تو کاخ منتظرتونم

ورونیکا:

از چهره پدرم مشخص بود که چیز خوبی توی نامه ننوشته وقتی نامه رو به من داد و منم خوندم چهرم دقیقا مث پدرم تو هم رفت تازه چند ساعت از بیدار شدنم میگذشت ولی امپراطور مارو خواسته بود

ورونیکا: من هنوز جزئیات اتفاقا رو نمیدونم که بتونم از خودم دفاع کنم

رونان: یه نامه توی اتاقت پیدا شد داخل نامه نوشته بود باید برای حمله به کاخ اماده شیم به دوک بزرگم رحم نکنید همه رو بکشید

ورونیکا: من .. من همچین کاری نکردم باور کن پ..پدر

رونان: میدونم نیک اون نامه هم حتی دست خط تو نبود حتی خود امپراطورم اینو میدونه ولی نمیدونم‌چرا کله خر بازی در میاره

ورونیکا:

اولین بار بود میشنیدم پدرم این مدلی حرف بزنه و ناخوداگاه خندم گرفت و پدرم نگام کرد و لبخند زد

رونان: ازت محافظت میکنم نگران نباش

ورونیکا: چرا یهو دارید بهم اهمیت میدید

ورونیکا:

این حرف اینقدر یهویی و بی پروا از دهنم بیرون اومد که خودمم متوجه نشدم

رونان: تو همیشه واسم مهم بودی ولی من سعی میکردم ازت دور بمونم که بهت اسیبی نزنم

ورونیکا: چرا باید بهم اسیب میزدید

رونان: تو بچه ما بودی یه تیکه از وجود لایلا ولی من تورو مقصر مرگش میدونستم و این اشتباه بود اون ازم خواست مراقبت باشم ولی من دنبال بهونه بودم تا از شر این مسئولیت خودمو خلاص کنم

ورونیکا:

نمیدونم باید چه حسی داشته باشم حتی نمیدونم بایدچی بگم

رونان: فک میکردم اگر نزدیکت باشم بخاطر مرگ لایلا ممکنه تو رو هم اذیت کنم همونجوری که خودمو میکردم

ورونیکا: پدر من واقعا چی باید بهتون بگم ولی من همیشه منتظر بودم یروز بیای و دوسم داشته باشی ( با حالت بغض مانند)

رونان: باید بریم به کاخ..

ورونیکا:

میخواستم بگم چرا چرا حتی الانم نمیتونی به زبونش بیاری یعنی فقط بخاطر قولی که به مامانم دادی و نتونستی بهش عمل کنی عذاب وجدان داری ولی بجاش فقط سرمو انداختم پایین و گفتم

ورونیکا: آنا کالسکه رو بگو‌حاضر کنند تا چند دیقه دیگه حرکت میکنیم

آنا: بله بانوی من

ورونیکا:

آنا رفت منم میخواستم سالن و ترک کنم که یهو یکی از پشت بغلم کرد

رونان: تو دختر منی نیک من همیشه تورو دوست داشتم و همیشه وقتی خواب بودی پیشت بودم و از دور نگاهت میکردم ولی هیچ وقت جرعت روبه رو شدن باهاتو نداشتم

ورونیکا:

اشکام سرازیر شدن و دیگه نتونستم جلوشونو بگیرم دستم و گذاشتم رو صورتم شروع کردم با گریه حرف زدن

ورونیکا: من..هق… هیچکسی رو نداشتم…هق…فقط دلم میخواست برای یبارم که شده…هق…بغلم کنی و بگی پیشتم(این هق ها صدای گریست😂)

ورونیکا:

پدرم منو به سمت خودش چرخوند و بغلم کرد و من همچنان گریه میکردم

رونان: متاسفم که دیر کردم نیک ولی الان دیگه من پیشتم باشه؟

ورونیکا :

چند دیقه تو اون‌ حالت موندیم و بعد من اروم شدم

رونان: الان خوبی؟

ورونیکا: بله پدر

رونان: باهام رسمی حرف نزن نیک

ورونیکا: با..باشه

ورونیکا:

آنا از پشت در سالن غذا خوری صدامون زد و گفتش که کالسکه حاضره و پدرم یهو منو بغل کرد و به سمت کالسکه رفتیم

رونان: چیزی که لازم نداری؟

ورونیکا: اوه ن..نه

ورونیکا:

پدرم بعد پرسیدن اون سوال منو سوار کالسکه کرد و بعد خودش سوار شد و پیتر هم باهامون اومد اما خب اون روی اسب بود و کنارمون مارو اسکورت میکرد


پیتر: عالیجناب رسیدیم!

ورونیکا:

پدرم از کالسکه پیاده شد و بعد منو پیاده کرد و بعد ما به سمت کاخ رفتیم و وارد کاخ شدیم پیش خدمتی که امپراطور فرستاده بود مارو به سمت سالن غذا خوری راهنمایی کرد و ما وارد سالن شدیم امپراطور و امپراطریس(ملکه)پشت میز نشسته بودن و منو پدرم تعظیم کردیم

رونان و ورونیکا: درود بر خورشید و ماه امپراطوری.

آرتور: اوه……

رمانتاریخیعاشقانهفانتزیدرام
۷
۰
Ani
Ani
نویسنده رمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید