
پارت (۵)
ورونیکا:
یهو پنجره های اتاق غذا خوری شکست و یه تیر به طرف من پرتاب شد پدرم به طرف من پرید و من و خوابوند رو زمین ولی دستش خراش برداشت توی همون لحظه هم امپراطور امپراطریس و کشید سمت خودشو میز غذا خوری رو برگردوند تا مثل سنگر بشه و همه پشت اون موندیم و همینجوری تیر پرتاب میشد
ورونیکا: بابا تو..تو..دستت داره خون ریزی میکنه(ترسیده)
آرتور: چی ببینم زخمی شدی؟(نگران)
رونان: چیزی نیست فقط خراش برداشته
ورونیکا: نه تو باید درمان شی
رونان: الان وقت این چیزا رو نداریم ، اینا دیگه کین اخه؟(عصبی)
آرتور: نمیدونم ولی هدفشون دختر یکی یه دونت بود!
کاترین: باید یجوری از اینجا بریم بیرون من میتونم از جادوی محافظ استفاده کنم
آرتور: تو مطمعنی؟بدنت خیلی ضعیفه
کاترین: از پسش بر میام
ورونیکا:
امپراطریس تمرکز کرد و دورمون یه هاله ای کشیده شد
کاترین: بریم!!
ورونیکا:
هممون به سمت در دوییدیم اما یهو یکی از تیر ها مستقیم به طرف من پرتاب شد و جادوی محافظ تقریبا از بین رفته بود امپراطریس پرید جلوی من و تیر دقیقا رفت توی شکمش توی یک ثانیه امپراطریس غرق توی خون شد
آرتور:ک..کا..کاتریننننن(با داد و نگران و ترسیده)
ورونیکا:
امپراطور، امپراطریس و بغل کرد و همه از اون اتاق با بدبختی رفتیم بیرون
رونان: من میرم سراغ درمانگرای کاخ
ورونیکا:
امپراطور امپراطریس و محکم بغل کرده بود و مثل ابر بهار اشک میریخت ، پدرم حدود ۵ دیقه بعد با یه درمانگر برگشت و توی اون حین ما به سمت اتاق امپراطور رفته بودیم و همه اونجا بودیم، درمانگر مارو از اتاق فرستاد بیرون
آرتور: رونان اگر اون چیزیش بشه.. من…من باید چیکار کنم؟(صدایی پر از ترس و نگران)
رونان: چیزی نمیشه نگران نباش(ناراحت)
ورونیکا: امپراطریس بخاطر نجات من ا…
رونان: الان وقتش نیست نیک!
آرتور: حامله بود.. اون .. تازه فهمیده بودیم حاملس!(بغض آلود)
ورونیکا:
منو پدر متعجب داشتیم به امپراطور نگاه میکردیم جفتمون تو شک بودیم بعد از چند ثانیه پدر حرف زد
رونان: شما دوباره میتونین بچه دار ب..
آرتور: اون بچه کوفتی از کاترین من با ارزش تر نیست ولی نمیخوام ناراحت بشه کاترین خیلی خوشحال بود که از من حاملست(ناراحت)
ورونیکا: امپراطور ! امپراطریس حالش خوب میشه فعلا به چیز دیگه ای فکر نکنید.
آرتور: الحق که بچه همون مادری
ورونیکا:(لبخند)
حدود ۲۰ دیقه منتظر بودیم تا بالاخره درمانگر اومد بیرون
درمانکر: حال امپراطریس خوبه تا چند روز اینده میتونن به سلامتی اولشون برگردن اما..خب .. آم
آرتور: میخوای یکار کنم کلا دیگه نتونی حرف بزنی ؟(با داد)
درمانگر: آسیبی که به بافت رحمشون وارد شد درمان نمیشه و بچه هم از دست دادیم.
آرتور: بچه رو ول کن رحمش مشکلی ایجاد میکنه؟
درمانگر: ایشون دیگه بچه دار نمیشن!
ورونیکا:
وحشتو میتونستم توی چشمای امپراطور ببینم اگر این خبر بین اشراف پخش بشه فاجعه به بار میاد!
رونان: هیچ راه حلی نیست؟
درمانگر: از ما کاری ساخته نیست شاید فقط جادوگر بزرگ برج جادو بتونه کاری بکنه.
آرتور: اون یه لعنتیه واقعیه!(عصبی)
رونان: خیلی خب تو فعلا برو و حواست حسابی به ملکه باشه
درمانگر: بله سرورم
رونان: آرتور در افتادن با برج جادو واقعا دیوونگیه!
آرتور : فکر کردی خودم نمیدونم؟حتی منم زورم به اون لعنتیا نمیرسه
ورونیکا:
پدرم الان امپراطور رو به اسم صدا زد؟ حالا که دقت میکنم امپراطور هم به اسم بابامو صدا میکنه! یعنی انقدر به هم نزدیکن؟
آرتور: فعلا برو زخمتو درمان کن نیوفتی رو دستم
ورونیکا: من درمانت..یعنی درمانگر رو میارم
۵ سال قبل:
الکساندریت: باورم نمیشه یکی با اینهمه جادو نمیتونه مث ادم ازش استفاده کنه
ورونیکا: هی اینقدر اذیتم نکن
الکساندریت: قولمون سر جاشه دیگه خرگوشی؟
ورونیکا: هی اینجوری صدام نکن (عصبی)
الکساندریت: باشه خرگوشی^^
ورونیکا: به جرم توهین به خانواده اتان لینز میفرستمت بالای دار حالا میبینی!
ورونیکا:
الکس یه تیکه از موهامو گرفت دستشو اونو بوسید
اکساندریت: دارم باهات شوخی میکنم
ورونیکا:
همینجوری خیره خیره داشتم نگاش میکردم و بالاخره زبون باز کردم
ورونیکا: آره یادمه به هیچکس راجب اینکه انرژی جادویی دارم نمیگم
الکساندریت: یه راه حلی واست پیدا میکنم تا زنده بمونی بهت قول میدم
ورونیکا:
ما به هم قول انگشتی دادیم و بعد از اون روز تاحالا الکس و ندیدم بهم گفت بخاطر انرژی جادویی زیادی که تو بدنم دارم مثل یه بمب ساعتی میمونم و هرلحظه ممکنه اعضای داخلی بدنم بخاطر فشار جادو منفجر شن و بمیرم و این اتفاق فقط در صورتی نمیوفته که بتونم با استفاده از جادو اون انرژی رو تخلیه کنم ولی من نمیتونم جادو کنم با اینکه وجودم سر شار از جادوعه و اگر بدون اصول سعی کنم ازش استفاده کنم میمیرم
زمان حال:……