ویرگول
ورودثبت نام
Ani
Aniنویسنده رمان
Ani
Ani
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

اینگونه بود که زنده ماندم!

پارت (۵)

ورونیکا:

یهو پنجره های اتاق غذا خوری شکست و یه تیر به طرف من پرتاب شد پدرم به طرف من پرید و من و خوابوند رو زمین ولی دستش خراش برداشت توی همون لحظه هم امپراطور امپراطریس و کشید سمت خودشو میز غذا خوری رو برگردوند تا مثل سنگر بشه و همه پشت اون‌ موندیم و همینجوری تیر پرتاب میشد

ورونیکا: بابا تو..تو..دستت داره خون ریزی میکنه(ترسیده)

آرتور: چی ببینم زخمی شدی؟(نگران)

رونان: چیزی نیست فقط خراش برداشته

ورونیکا: نه تو باید درمان شی

رونان: الان وقت این چیزا رو نداریم ، اینا دیگه کین اخه؟(عصبی)

آرتور: نمیدونم‌ ولی هدفشون دختر یکی یه دونت بود!

کاترین: باید یجوری از اینجا بریم‌ بیرون من میتونم از جادوی محافظ استفاده کنم

آرتور: تو مطمعنی؟بدنت خیلی ضعیفه

کاترین: از پسش بر میام

ورونیکا:

امپراطریس تمرکز کرد و دورمون یه هاله ای کشیده شد

کاترین: بریم!!

ورونیکا:

هممون به سمت در دوییدیم اما یهو یکی از تیر ها مستقیم به طرف من پرتاب شد و جادوی محافظ تقریبا از بین رفته بود امپراطریس پرید جلوی من و تیر دقیقا رفت توی شکمش توی یک ثانیه امپراطریس غرق توی خون شد

آرتور:ک..کا..کاتریننننن(با داد و نگران و ترسیده)

ورونیکا:

امپراطور، امپراطریس و بغل کرد و همه از اون اتاق با بدبختی رفتیم بیرون

رونان: من میرم سراغ درمانگرای کاخ

ورونیکا:

امپراطور امپراطریس و محکم بغل کرده بود و مثل ابر بهار اشک میریخت ، پدرم حدود ۵ دیقه بعد با یه درمانگر برگشت و توی اون حین ما به سمت اتاق امپراطور رفته بودیم و همه اونجا بودیم، درمانگر مارو از اتاق فرستاد بیرون

آرتور: رونان اگر اون چیزیش بشه.. من…من باید چیکار کنم؟(صدایی پر از ترس و نگران)

رونان: چیزی نمیشه نگران نباش(ناراحت)

ورونیکا: امپراطریس بخاطر نجات من ا…

رونان: الان وقتش نیست نیک!

آرتور: حامله بود.. اون .. تازه فهمیده بودیم حاملس!(بغض آلود)

ورونیکا:

منو پدر متعجب داشتیم به امپراطور نگاه میکردیم جفتمون تو شک بودیم بعد از چند ثانیه پدر حرف زد

رونان: شما دوباره میتونین بچه دار ب..

آرتور: اون بچه کوفتی از کاترین من با ارزش تر نیست ولی نمیخوام ناراحت بشه کاترین خیلی خوشحال بود که از من حاملست(ناراحت)

ورونیکا: امپراطور ! امپراطریس حالش خوب میشه فعلا به چیز دیگه ای فکر نکنید.

آرتور: الحق که بچه همون مادری

ورونیکا:(لبخند)

حدود ۲۰ دیقه منتظر بودیم تا بالاخره درمانگر اومد بیرون

درمانکر: حال امپراطریس خوبه تا چند روز اینده میتونن به سلامتی اولشون برگردن اما..خب .. آم

آرتور: میخوای یکار کنم کلا دیگه نتونی حرف بزنی ؟(با داد)

درمانگر: آسیبی که به بافت رحمشون وارد شد درمان نمیشه و بچه هم از دست دادیم.

آرتور: بچه رو ول کن رحمش مشکلی ایجاد میکنه؟

درمانگر: ایشون دیگه بچه دار نمیشن!

ورونیکا:

وحشتو میتونستم توی چشمای امپراطور ببینم اگر این خبر بین اشراف پخش بشه فاجعه به بار میاد!

رونان: هیچ راه حلی نیست؟

درمانگر: از ما کاری ساخته نیست شاید فقط جادوگر بزرگ برج جادو بتونه کاری بکنه.

آرتور: اون یه لعنتیه واقعیه!(عصبی)

رونان: خیلی خب تو فعلا برو و حواست حسابی به ملکه باشه

درمانگر: بله سرورم

رونان: آرتور در افتادن با برج جادو واقعا دیوونگیه!

آرتور : فکر کردی خودم نمیدونم؟حتی منم زورم به اون لعنتیا نمیرسه

ورونیکا:

پدرم الان امپراطور رو به اسم صدا زد؟ حالا که دقت میکنم امپراطور هم به اسم بابامو صدا میکنه! یعنی انقدر به هم نزدیکن؟

آرتور: فعلا برو زخمتو درمان کن نیوفتی رو دستم

ورونیکا: من درمانت..یعنی درمانگر رو میارم


۵ سال قبل:

الکساندریت: باورم نمیشه یکی با اینهمه جادو نمیتونه مث ادم ازش استفاده کنه

ورونیکا: هی اینقدر اذیتم نکن

الکساندریت: قولمون سر جاشه دیگه خرگوشی؟

ورونیکا: هی اینجوری صدام نکن (عصبی)

الکساندریت: باشه خرگوشی^^

ورونیکا: به جرم توهین به خانواده اتان لینز میفرستمت بالای دار حالا میبینی!

ورونیکا:

الکس یه تیکه از موهامو گرفت دستشو اونو بوسید

اکساندریت: دارم باهات شوخی میکنم

ورونیکا:

همینجوری خیره خیره داشتم نگاش میکردم و بالاخره زبون باز کردم

ورونیکا: آره یادمه به هیچکس راجب اینکه انرژی جادویی دارم نمیگم

الکساندریت: یه راه حلی واست پیدا میکنم تا زنده بمونی بهت قول میدم

ورونیکا:

ما به هم قول انگشتی دادیم و بعد از اون روز تاحالا الکس و ندیدم بهم گفت بخاطر انرژی جادویی زیادی که تو بدنم دارم مثل یه بمب ساعتی میمونم و هرلحظه ممکنه اعضای داخلی بدنم بخاطر فشار جادو منفجر شن و بمیرم و این اتفاق فقط در صورتی نمیوفته که بتونم با استفاده از جادو اون انرژی رو تخلیه کنم ولی من نمیتونم جادو کنم با اینکه وجودم سر شار از جادوعه و اگر بدون اصول سعی کنم ازش استفاده کنم میمیرم


زمان حال:……

رمانعاشقانهتاریخیدرامفانتزی
۵
۰
Ani
Ani
نویسنده رمان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید