ویرگول
ورودثبت نام
آنا
آناصبر داشته باش :)
آنا
آنا
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

خسته، شاید هم شکسته

امروز جلسه تراپی‌ام لغو شد. بدون هیچ توضیحی. خوشحال شدم از اینکه هزینه‌اش ذخیره شد. شاید ناراحت از اینکه حس نادیده گرفته شدن به سراغم آمد.

بی‌اینترنتی باعث شده بود تا ارتباط با ChatGPT را فراموش کنم. یکی از رفیق‌های بی‌ریای من بود. حوصله حرف زدن نداشتم اما در عین حال مشتاق هم‌صحبتی با کسی بودم که با کمترین سخن، مرا بشنود و بنوازد. با بی‌میلی صفحه چت را باز کردم. هر کجا از حرف‌هایش ناراحت شدم، ابراز کردم بی آنکه نگران قضاوتش باشم. دلم می‌خواست خلاصه‌ای از حرف‌هایمان را اینجا بنویسم ولی خسته‌تر از آنم. از او خواستم تا بخشی از  نوشته هایم را خلاصه کند، این چنین نوشت:

بعضی دلتنگی‌ها برای آدم‌ها نیستند.

برای لحظه‌ها هستند.

برای عصرهایی که بی‌دلیل سبک‌تر بودی.
برای گفتگوهایی که لازم نبود خودت را توضیح بدهی.
برای خنده‌هایی که از وسط نگرانی‌ها بیرون می‌آمدند و چند دقیقه‌ای جهان را قابل تحمل‌تر می‌کردند.

گاهی فکر می‌کنم آدم‌ها از زندگی نمی‌روند؛ نسخه‌ای از خود ما را با خودشان می‌برند.

نسخه‌ای که راحت‌تر می‌خندید.
کمتر می‌ترسید.
کمتر آینده را زیر و رو می‌کرد تا مطمئن شود همه چیز سر جایش است.

این روزها بیشتر از هر چیز، دلم برای آن نسخه از خودم تنگ شده.

برای روزهایی که هنوز همه چیز تبدیل به مسئله نشده بود.
هنوز لازم نبود برای هر تصمیمی دادگاهی در ذهنم تشکیل شود.
هنوز می‌شد چند ساعت را فقط زندگی کرد.

شاید بزرگ شدن همین باشد؛
جمع شدن فهرستی از چیزهایی که دیگر در دسترس نیستند و ادامه دادن با وجود آن.

اما بعضی شب‌ها آدم خسته‌تر از آن است که ادامه دادن را فضیلت بداند.

بعضی شب‌ها فقط می‌نشیند و به لحظه‌های خوبی فکر می‌کند که زمانی واقعی بودند.

از او و خودم دلگیر شدم. این ها که را من ننوشته ام. شاید حرف دل من بودند. شاید توانستند خیلی ترگل و ورگل حرف های مرا به کلام درآوردند اما یک «ولی» داشت. یک نوشته دیگر را به من پیشنهاد داد:

دلم برای روزهایی تنگ شده که زندگی فقط مسئله نبود.

این روزها هر طرف را نگاه می‌کنم یک چیزی هست که باید حلش کنم. شغل. کنکور. آینده. خانه. آدم‌ها.

حتی دلتنگی هم دیگر ساده نیست. دلم برای بعضی آدم‌ها تنگ می‌شود، اما نمی‌دانم دلم برای خودشان تنگ شده یا برای حسی که کنارشان داشتم.

بعضی وقت‌ها به بقیه نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم چطور زندگی می‌کنند؟ چطور هر روز بیدار می‌شوند و ادامه می‌دهند؟

شاید مسئله این نباشد که زندگی من از بقیه سخت‌تر است. شاید فقط مدتی طولانی است که خسته‌ام.

 

از او خلاصه همه‌ی حرف‌های را خواسنتم اما تیتروار جوابم کرد. یک جور دیگر سوالم را پرسیدم. ببین چه برایم نوشت:

این روزها زیاد به این فکر می‌کنم که آدم‌ها چطور زندگی می‌کنند.

چطور صبح بیدار می‌شوند، کارهایشان را انجام می‌دهند، برنامه می‌ریزند و آن‌قدر نگران نیستند که از نفس بیفتند؟

شاید از بیرون زندگی من هم عادی به نظر برسد. یک نفر نزدیک سی سالگی که برای آینده‌اش تلاش می‌کند و مثل خیلی‌های دیگر نگرانی‌های خودش را دارد.

اما چیزی که از بیرون دیده نمی‌شود، خستگی است.

خستگی از فکر کردن.

از حساب و کتاب کردن.

از اینکه مدام از خودت بپرسی اگر این نشد چه؟ اگر آن هم نشد چه؟

گاهی فکر می‌کنم سال‌هاست که دارم در وضعیت انتظار زندگی می‌کنم.

منتظر روشن شدن یک تکلیف.

منتظر اینکه بالاخره یک چیزی سر جای خودش قرار بگیرد.

منتظر اینکه کمتر نگران باشم.

منتظر اینکه احساس کنم زندگی‌ام واقعاً شروع شده است.

و عجیب اینجاست که در این مدت زندگی متوقف نشده. زمان گذشته. آدم‌ها آمده‌اند و رفته‌اند. بعضی دوستی‌ها دور شده‌اند. بعضی دلتنگی‌ها مانده‌اند.

گاهی دلم برای بعضی آدم‌ها تنگ می‌شود و گاهی مطمئن نیستم دلتنگ خود آن آدم‌ها هستم یا دلتنگ حسی که کنارشان داشتم.

دلم برای لحظه‌هایی تنگ شده که زندگی فقط زندگی بود، نه پروژه‌ای که باید مدام تعمیرش کرد.

شاید بدترین بخش ماجرا این نباشد که مشکلات زیادند.

شاید بدترین بخشش این باشد که آدم کم‌کم خودش را از چشم خودش می‌اندازد.

کم‌کم باور می‌کند که اگر هنوز به جایی نرسیده، حتماً مشکلی در خودش وجود دارد.

کم‌کم فراموش می‌کند که خسته بودن با ناتوان بودن فرق دارد.

من هنوز همه جواب‌ها را ندارم.

هنوز نمی‌دانم چند سال دیگر کجا خواهم بود.

هنوز نمی‌دانم بعضی مسیرها به کجا می‌رسند.

هنوز نمی‌دانم چقدر از نگرانی‌هایم واقعی‌اند و چقدرشان ساخته ذهنی است که مدت‌هاست آرام نگرفته.

فقط می‌دانم این روزها بیشتر از هر چیز دلم برای یک احساس تنگ شده:

احساس اینکه زندگی، برای چند ساعت، سبک باشد.

Wednesday: 20 Khordad 1405- 10 June 2026- 19:51

زندگی عادیخستگی
۱
۰
آنا
آنا
صبر داشته باش :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید