
۲۴ خرداد ۱۴۰۴
از خونهی عمه که برگشتیم دیروقت شده بود. وقتی رفتم سراغ گوشیم به محض روشن کردنش دیدم رکوردم توی دولینگو صفر شده. بعد از این همه اتفاقای بد دیگه فقط همینو کم داشتم.
کلی تو اینترنت سرچ کردم و آخر توی یکی از کامنتای یکی از پستای ویرگول یه نفر گفته بود که یه بار همچین اتفاقی براش افتاده بوده و به پشتیبانی ایمیل زده بوده و اونا هم رکوردشو برگردونده بودن.
با وجود اینکه میدونستم قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته، با همون ته موندهی امیدی که داشتم بهشون ایمیل زدم.
یکم خوابیدم و صبح بلافاصله بعد از اینکه از خواب بیدار شدم شروع کردم به چک کردن اخبار. تهران... تهران... تهران...
نگران شدم. یکی از دوستام ساکن تهران بود. دو روز قبل، بعد از امتحان شیمی، رفته بودن دهاتشون. امیدوار بودم همونجا مونده باشن . حداقل جاشون یکم امن باشه. بهش پیام دادم و گفت برگشته تهران؛ اما خب حالشون خوبه.
به دوست صمیمیم زنگ زدم و احوالش رو پرسیدم. اون هم نگران بود. برادرش تهران بود و خواهرش اصفهان. هر دومون نمیتونستیم با این اوضاع درس بخونیم. یاد حرفای دو روز قبلمون افتادیم.
دو روز قبل با هم تلفنی حرف زده بودیم و از برنامههامون برای بعد از کنکور صحبت کرده بودیم. انگار از اون موقع دو سال گذشته بود، نه دو روز! اونقدر برنامه چیده بودیم و حالا آینده انقدر مبهم بود که حتی وضعیت کنکور هم مشخص نبود؛ چه برسه به وضعیت بعد از کنکور.
بارها و بارها تلاش کردم درس بخونم و اخبار رو دنبال نکنم؛ ولی مگه میشد؟ انگار غم عالم رو دلم آوار شده بود.
بین اخبار یهو اعلام کردن رئیس سازمان سنجش اعلام کرده کنکور همون تاریخ ۵ و ۶ تیر برگزار میشه و تعویقی در کار نیست.
باید درس میخوندم؛ ولی هیچ جوره نمیتونستم پای کتاب بشینم و روی متنش تمرکز کنم. برای کسایی نگران میشدم که فکر نمیکنم حتی منو یادشون باشه.
اوضاع ترسناکه! آینده مبهمه! و بدتر از همه هیچ کاری از دستم برنمیاد!...