میخواهم درس بخوانم اما نمیتوانم تمرکز کنم.
از جایم بلند میشوم. راه میروم و آنقدر راه میروم که سرم گیج میرود. عادت ندارم همراه با راه رفتن درس بخوانم.
پشت میز مینشینم و کمرم درد میگیرد. بین افکارم غرق میشوم و ناگهان میبینم ده دقیقه است که روی یک خط ماندهام و چند خط قبل را هم اصلا نفهمیدهام.
از شدت کمردرد از جایم بلند میشوم و روی تخت دراز میکشم. چشمهایم کم کم گرم میشود و خوابم میگیرد. اعصابم به هم میریزد که چرا نمیتوانم مثل قبل با تمرکز درس بخوانم.
خوابم میآید. برای نگه داشتن خودم پای کتاب عود روشن میکنم، موسیقی بیکلام میگذارم، قهوه درست میکنم؛ اما باز هم نمیتوانم تمرکز کنم.
میدانم که راه دیگری ندارم، میدانم که میخواهم و میدانم که میتوانم؛ اما ته قلبم به اندازهی یک نخود کوچک ترس گلوله شده. گاهی انگار ترس نخودیام را از شب قبل توی آب گذاشتهاند که خیس بخورد و آب زیر پوستش رفته و دارد کم کم بزرگ میشود. این جور مواقع گوشهای مینشینم و آنقدر اشک میریزم که ترس نخودی خیسخوردهام دوباره خشک و کوچک شود.
میخواهم درس بخوانم اما نمیتوانم تمرکز کنم. پس مینویسم و بخشی از افکارم را از ذهنم بیرون میریزم تا شاید تمرکز کردن برایم راحتتر شود.
دیگر بس است. میروم برای خودم چایی بریزم و دوباره پای کتاب بنشینم و ببینم که آیا نوشتن اینها توانسته در من کاری کند که بتوانم با تمرکز بیشتری درس بخوانم یا نه...