ویرگول
ورودثبت نام
آنوشا غفاری
آنوشا غفاری📚دنبال سوال های مثل چرا؟چطوری ؟برای چی ؟و چیز هایی مثل این میرم✨.گوشه از افکار من☁️
آنوشا غفاری
آنوشا غفاری
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

چرا بعضی شخصیت‌های داستانی واقعی‌تر از آدم‌های اطراف ما هستند؟

گاهی فکر می‌کنم ما آدم‌ها را زندگی نمی‌کنیم،نسخه‌ی اجتماعی‌شان را ملاقات می‌کنیم.

آدم‌های اطراف ما در چارچوب‌ها راه می‌روند؛
در جملاتِ حساب‌شده، در لبخندهای تنظیم‌شده، در نقش‌هایی که از قبل برایشان نوشته شده است.
ما بیشتر با «ویرایش نهایی» یکدیگر روبه‌رو می‌شویم، نه با پیش‌نویسِ پر از خط‌خوردگی و تردید.

اما شخصیت‌های داستانی فرق دارند.
آن‌ها عریان‌اند؛ نه به این معنا که بی‌نقص‌اند، بلکه چون نویسنده جرأت کرده تاریکی‌شان را هم نشان بدهد.
ما اضطراب‌شان را می‌خوانیم، حسادت‌شان را، تناقض‌هایشان را.
آن‌ها اجازه دارند هم‌زمان شجاع و ترسو باشند، عاشق و خسته، امیدوار و ویران.

واقعی بودن شاید همین باشد:داشتنِ تضاد.

در زندگی واقعی، ما تضادهایمان را پنهان می‌کنیم تا پذیرفته شویم.
اما در داستان، تضاد همان چیزی است که شخصیت را زنده می‌کند.

از منظر نوروساینس هم این پدیده عجیب نیست
وقتی داستان می‌خوانیم، مغز ما فقط «اطلاعات» دریافت نمی‌کند؛ تجربه را شبیه‌سازی می‌کند.
شبکه‌ای از نورون‌های آینه‌ای فعال می‌شود؛ همان‌هایی که هنگام تجربه‌ی مستقیم احساسات کار می‌کنند.
وقتی شخصیت می‌ترسد، بخشی از مغز ما نیز ترس را تمرین می‌کند.
وقتی عاشق می‌شود، مدارهای عاطفی ما هم روشن می‌شوند.

تفاوت در این است که داستان ما را مستقیم به درون ذهن شخصیت می‌برد.
ما افکار پنهانش را می‌دانیم.
ترس‌هایی را می‌خوانیم که هرگز در جمع گفته نمی‌شوند.
اما در زندگی واقعی، ذهن دیگران برای ما یک اتاق دربسته است.

شاید مسئله این نیست که شخصیت‌های داستانی واقعی‌ترند.
شاید آن‌ها صادق‌ترند

ما در جامعه یاد گرفته‌ایم نسخه‌ی قابل‌قبول خودمان باشیم؛
احساسات را فیلتر کنیم، ضعف‌ها را پنهان کنیم، شک‌ها را بی‌صدا نگه داریم.
اما داستان این فیلتر را حذف می‌کند.
و صداقت، حتی اگر خیالی باشد، از واقعیتی که سانسور شده نزدیک‌تر احساس می‌شود.

از طرفی، ذهن ما به دنبال معناست.
زندگی واقعی اغلب پراکنده و نامنظم پیش می‌رود.
اما داستان ساختار دارد؛
علت دارد، نتیجه دارد، مسیر رشد دارد به هر حال یک نویسنده عمری به پای کتابش گذاشته و از ناشر تا ویراستار برای نظم و بی نقص بودنش ،مدتی سخت کار کرده و احتمالا چند بار دعوا و قهر کرده اند ؛ بگذریم.
مغز ما این انسجام را دوست دارد.
برای همین گاهی یک شخصیت داستانی، با تمام خیالی بودنش، از انسانی که کنارمان نشسته ملموس‌تر به نظر می‌رسد.

شاید ما به داستان پناه نمی‌بریم چون از واقعیت فرار می‌کنیم.
شاید پناه می‌بریم چون در داستان، انسان بودن بدون نقاب تمرین می‌شود.

و شاید اگر روزی جرأت کنیم
فصل‌های درونی‌مان را هم زندگی کنیم،
دیگر لازم نباشد برای دیدنِ صداقت،
به قفسه‌های کتاب پناه ببریم.

ادبیاتداستان
۵
۰
آنوشا غفاری
آنوشا غفاری
📚دنبال سوال های مثل چرا؟چطوری ؟برای چی ؟و چیز هایی مثل این میرم✨.گوشه از افکار من☁️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید