چشمانم را باز میکنم…
دوباره صبح شده و خورشید طلوع کرده؛
به کدامین اجازه؟
چرا زندگی بعد از تو جریان دارد؟
انگار نبودنت بر هیچ چیز اثر نگذاشته
جز قلبِ بیقرار من.
روزی حالِ آشوبم تنها دغدغهات بود،
حالا خودت آشوبم کردهای
و برایت اهمیتی ندارد…
میگفتی اشکهایم را دوست داری؛
کجایی ببینی بعد از تو
ابر شدهاند، باریدند
و جویبار به راه انداختهاند؟
کاش میشد مثل کودکی
با گریه و زاری
دوباره تو را به من میدادند.
کجایی ببینی لیلیات
مجنونت شده؟!
نامِ زیبای تو
روی دل من هک شده است
حالِ این دل من
پر از غم و اندوه شده است…