ویرگول
ورودثبت نام
Ali
Ali
Ali
Ali
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

پرده اول؛ قربانی بی خبر

باران سنگین روی آسفالت‌های خیابان‌های شلوغ می‌ریخت و چراغ‌های شهر در قطره‌های آب می‌رقصیدند. آرمان در سایه‌ی یک ساختمان نیمه‌متروکه ایستاده بود؛ نفسش آرام و حساب‌شده بود و نگاه نافذش روی مردی که گوشه‌ی پیاده‌رو نشسته بود خیره مانده بود. قربانی، مثل همیشه، غرق دنیای خودش بود؛ نمی‌دانست که نگاه کسی او را زیر نظر دارد، کسی که قضاوتی سخت و بی‌رحمانه در دلش داشت.

صدای گام‌ها روی آسفالت خیس با ضرب‌آهنگ قلب آرمان هماهنگ بود. هر حرکت، هر نفس، هر برآمدگی سایه‌ها را بررسی می‌کرد؛ هیچ چیزی از چشم‌های دقیقش پنهان نمی‌ماند. او با خودش گفت: «یک اشتباه کافی است تا همه چیز خراب شود.»

قطره‌های باران روی دستکش‌هایش می‌نشستند و او آرام قدم‌به‌قدم به سوی قربانی حرکت می‌کرد، بدون هیچ شتاب یا عجله. در این سکوت سنگین، فقط صدای شهر، ماشین‌ها و شیشه‌های خیس بود که ضربه می‌زدند به اعصاب او. اما ذهنش پر از صحنه‌های گذشته بود: مادر، پدر، خشونت و خشم فروخورده‌ای که همیشه با او بود. همه این‌ها تبدیل شده بود به تصمیم امروز، عملی که او باور داشت: «پاکسازی جامعه» است.

قربانی بی‌ارزش در جامعه، چیزی جز یک تهدید برای زندگی دیگران نبود. آرمان با دقت و آرامش، دستش را روی شانه او گذاشت و او را به عقب هل داد. لحظه‌ای که بدنش با آسفالت برخورد کرد، صدای کوتاه و ترسناک قربانی با صدای باران آمیخت و در ذهن آرمان مثل صدایی دور طنین‌انداز شد.

او نگاهش را به چشم‌های وحشت‌زده قربانی دوخت و لحظه‌ای توقف کرد؛ لحظه‌ای برای تخلیه تمام خشم فروخورده و احساس عدالت بیمارگونه‌اش.

قربانی دیگر حرکت نمی‌کرد و آرمان برای لحظه‌ای به تصویر مادرش نگاه کرد؛ تصویری از خشم و محبت آمیخته شده که او را به این مسیر بی‌بازگشت رسانده بود. سپس، پشت سایه‌ها ناپدید شد، با قلبی آرام و ذهنی که هنوز در حال پردازش خشمی بود که سال‌ها جمع شده بود؛ خشمی که فقط با این اقدام موقتاً آرام شده بود.

باران آرام‌تر شده بود و خیابان‌ها در مه‌ ریزش قطره‌های آب غرق شده بودند. آرمان پشت سایه‌ها ایستاد و نفس عمیقی کشید؛ احساس کرد سنگینی سال‌ها خشم و کینه کمی سبک شده است. اما آرامش او موقتی بود؛ هر حرکت، هر صدای شهر، هر انعکاس چراغ در قطره‌های آب، ذهنش را به گذشته و خاطرات دردناک بازمی‌گرداند.

او به بدن بی‌جان قربانی نگاه کرد؛ هیچ ترسی، هیچ احساسی جز حس عدالت بیمارگونه در وجودش نبود. برای آرمان، این آدم بی‌ارزش در جامعه تنها تهدیدی برای زندگی دیگران بود و با این عمل، بخشی از جهان را «پاکسازی» کرده بود. با این حال، قلبش آرام نمی‌ماند؛ تصویر مادر و خشمی که سال‌ها در دلش جمع شده بود، هنوز با او بود و ذهنش مدام صحنه‌ها را مرور می‌کرد.

آرمان چند لحظه‌ای کنار قربانی ایستاد، نگاهش را از بدن دور نکرد، و بعد با قدم‌های آرام و حساب‌شده به سوی سایه‌ها حرکت کرد. باران روی شانه‌هایش می‌خورد و صدای شهر با ضرب‌آهنگ قلبش همخوانی داشت. او می‌دانست که این تنها آغاز مسیرش است؛ مسیر انتقام و پاکسازی که سال‌ها در ذهنش شکل گرفته بود و هر قتل، قطعه‌ای از معمایی بزرگ‌تر بود.

قدم‌هایش آرام و بی‌صدا در تاریکی محو شد و خیابان دوباره به سکوت بارانی خود بازگشت؛ سکوتی که برای آرمان، تنها فرصتی بود برای فکر کردن به قتل بعدی و احساسات سرکوب‌شده‌ای که او را هدایت می‌کردند.

فکر میکنید در ادامه چی میشه؟

لطفا با نظراتتون من رو در این مسیر همراهی کنید.

داستاننویسندگیحمایت
۲۳
۱
Ali
Ali
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید