
توی فصل سرما خوابیدن دلچسبتر، بالش و پتو مهربانتر، جدایی از آنها دشوارتر و در کل زندگی فرای تخت و تشک و سکوت و چشمهای بسته خیلی سخت میشود –جان خودمان، مثلاً توی فصلهای دیگر شیفته و دلدادهٔ پتو نیستیم!
الا ای حال اگر این روزها کار زیاد دارید و وقت کم و از آنطرف بدنتان تشنه و خمار خوابهای طولانی زیر پتو و کنار بخاری –شاید هم شومینه است؛ ساعتی که نیاز است بیدار شوید، به هر زحمتی شده تن لشتان (منظورم خسته است) را بلند کنید و ببرید آشپزخانه، اگر دست و صورتتان را نشستید خیلی مهم نیست، فقط چند لقمهٔ درشت و پروتئیندار (مثل نیمرو و اُملِت) یا شیرین (پروتئینی بهتر است) بیندازید توی آن خندق بلا. رمزش همین است. مثل کولر آبی که به آب احتیاج دارد تا درست کار کند و برایتان باد بهاری تولید، صبح اول صبح باید دو بشکه گلوکز بفرستید توی بدنتان تا در کسری از ثانیه چراغهای مغزتان روشن شود و ببینید که چقدر دنیا را روشنتر و واضحتر از قبل میبینید!
اگر خیلی خسته و لش هستید که میتوانید لقمهها را با فلاسک آبجوش از شب قبل آماده کنید و بگذارید روی اوپن. اگر خیلی خیلی خسته هستید و بیحال میتوانید خرما و گردو و اینجور چیزها را –اگر پولتان رسید به جای لقمه امتحان کنید. ولی اگر دیدید تأثیری نداشت و همچنان دلتان غنج میزند تا مثل مارمولکهای مناطق گرمسیری روی تشکتان چنبره بزنید، یکی محکم بزنید توی دهان تنبلی و بروید همان لقمه را کوفت... یعنی نوش جان کنید.
عذرم را بپذیرید که عنوان نوشته به خودش هیچ ربطی نداشت –یک کمی داشت. این شعر فروغ از قدیم توی ذهنم مانده است و با اینکه هر سال همین موقعها بقیه از توی صندوقچه در میآورند و خاکش را میتکانند و استوری میکنند، دلم خواست بنویسمش. به درک که کلیشهای است. به شما هم هیچ ربطی ندارد (مثل اینکه اعصابم خیلی ضعیف شده، میروم کمی بخوابم تا دوباره قَدَر و قدرتمند بشود). شما هم جان خودتان بروید این راهحلها را به کار ببندید، که فردا پسرفتهایتان را توی زندگی گردن زمستان و این خواب بدبخت نیندازید؛–شما که به هر حال پسرفت میکنید، فقط گردن سرما نیندازیدش. همین، و خدانگهدارتان.