ویرگول
ورودثبت نام
آسمان
آسماناینجا می‌نویسم تا غریبه های بیشتری نوشته‌هایم را بخوانند.
آسمان
آسمان
خواندن ۶ دقیقه·۲ ماه پیش

داستان | تراس

عکس از Cheristelle Hayek
عکس از Cheristelle Hayek

لبم سوخت. لبه‌ی داغ لیوان چینی خورد به لب‌هایی که مدام زیر دندان و با ناخن پوست‌هایش را می‌کندم. لبم سوخت و من بیشتر زیر پتوی نرم بنفش مچاله شدم و چای نوشیدم. لیوان چینی مثل ماشین زمان، مرا کشید و کشید و برد به جایی که یک روز با تو نشسته بودم. به تراسی که حالا حدأقل سه میلی‌متر خاک روی کاشی‌های غمگینش نشسته و گلدان‌هایش مرده‌اند. هم مرده‌اند و هم دفن شده‌اند، زیر سه میلی‌متر خاک.

آن شب سرد بود، خیلی سرد. من توی تراس نشسته بودم، تو لیوان‌های چینی‌مان را از نوشیدنی داغ پر کردی و آوردی. همه‌چیزمان با هم فرق می‌کرد؛ من سرمایی بودم و تو گرمایی، من عاطفی بودم و تو منطقی، من طرفدار پیتزا بودم و تو باقالی‌پلو با ماهیچه، من رنگ سیاه را دوست داشتم تو سفید، من شعر می‌خواندم تو فلسفه، من سریال‌های خنده‌دار می‌دیدم تو مستندهای تاریخی، من عاشق تهران بودم تو حالت از آن به هم می‌خورد، آخر هفته من قدم می‌زدم تو می‌خوابیدی، من صدای رادیو را تا آخر کم می‌کردم و تو اپرا گوش می‌دادی و من حتی نمی‌فهمیدم چطور؛ همه‌چیزمان با هم فرق می‌کرد، هیچ چیزمان به هم ربط نداشت، تنها نقطه‌ی مشترک‌مان همین بود؛ همین معجون جادویی خوش‌رنگ، چای؛ که نقطه‌ی مشترک من، تو و یکی دو میلیارد آدم دیگر روی زمین است، همین.

وقتی پشت میز گوشه‌ی تراس نشستی تعجب کردم که چطور با آن سویشرت نازک خاکستری یخ نمی‌زنی. من زیر پتوی نرم بنفش دماغم سرخ شده بود و پاهای منجمد شده‌ام را حس نمی‌کردم. همین را از تو پرسیدم و تو خندیدی، به سؤال تکراری‌ام فقط خندیدی و لیوان‌‌هایمان را گذاشتی روی میز؛ لیوان من مستطیلی بود و رویش نقاشی یک دختر کنار چشمه داشت، لیوان تو گرد بود و ساده و آبی.

بین تمام نقطه‌های مشترک دنیا که نداشتیم، همین یکی را چسبیده بودیم؛ چای آهنگ با هم بودن‌مان بود، صبح چای، ظهر چای، عصر چای، شب چای. ساعتی نبود که سماور مسی گوشه‌ی آشپزخانه قُل‌قُل نکند. این هم جزء نقطه‌های مشترک‌مان بود. تو می‌گفتی چایی با آبی که توی سماور مسی جوشیده باشد یک مزه‌ی دیگر می‌دهد، من هم روی به خودم نمی‌آوردم که سماور درشت بی‌بی را چطوری کِش رفته‌ام و هر وقت که مامان سراغش را می‌گیرد، چطور با تعجب شانه بالا می‌اندازم و می‌گویم: «من؟ سماور بی‌بی‌جون؟! آخه مگه سوزنه که هر دقیقه بزنم زیر بغلم و ببرمش یه جایی؟!»

گفتی این تراس را خوب تمیز کرده‌ای‌ها، مگر غیر از من و خودت کس دیگری را هم اینجا مهمان می‌کنی؟! چشم‌هایم را ریز کردم و گفتم غیر از جنابعالی و بنده که شرف حضور دارم خدمت‌تان، کسی تا به حال پایش را نگذاشته اینجا. فکر کن؛ من مامان را هم می‌پیچانم و هنوز که هنوز است خیال می‌کند دو خروار کارتن اسباب‌کشی را روی هم سوار کرده‌ام اینجا! خیالت راحت، جز تو و من کسی پایش به نورچشمی‌ات باز نمی‌شود!

دلم نیامد بگویم خودم هم توی تنهایی دل و دماغش را ندارم که بیایم اینجا. اینجا برای من خود تو است. انگار کاشی‌های ترک‌خورده‌اش پاهای تو هستند و دیوارهای سفید سیمانی‌اش دست‌های تو و سقفش صورت تو که از آن بالا هی به من نگاه می‌کند و می‌خواهد مچم را بگیرد وقت‌هایی که تنها به اینجا سر می‌زنم. این تراس بدون تو این‌قدر برایم بی‌معناست که با عجله آب آب‌پاش را خالی می‌کنم روی سر گلدان‌های بدبخت و حوصله نمی‌گذارم پای آب دادن‌شان. با این‌همه نمی‌دانم چرا اینقدر خوب و خوش و سرحال‌اند همیشه‌ی خدا! این هم لابد به‌خاطر توست و این تراس که گفتم، عین خودت است. اگر بگویم این تراس را شبیه تو می‌بینم حتماً به عقلم شک می‌کنی.

قبل از اینکه سرمای هوا بغلتد دور لیوان چینی‌ام و مثل آب جوی‌هایی که از قلهٔ هیمالیا روان می‌شوند سردش کند، یادم می‌اندازی که بنوشمش. این دومین اخلاقت است که دوست دارم. تو حواست هست دلم می‌خواهد چایی‌ام را داغ بنوشم و این داغی، هر چند کلهم جوانه‌های چشایی زبانم را بسوزاند، برای من لذت‌بخش است.

نمی‌دانم چه می‌شود که از این خاطره بی‌هوا پرت می‌شوم به خاطره‌ای که هیچ ربطی به چای و تراس و لیوان و من و تو ندارد. توی این خاطره هم من هستم هم تو، فقط دیگر من و تو نیستیم؛ بی‌ربطیم به هم. بی‌ربط‌تر از آن روزهایی که کنار هم بودیم و تنها نقطه اشتراک‌مان توی کل دنیا چای بود. من تو را می‌بینم که از پاساژ بیرون می‌آیی و کنارت یک نفر شبیه من راه می‌رود. شبیه من نیست، شبیه تو است؛ شبیه تمام تفاوت‌هایمان و تمام چیزهایی که من نداشتم و او دارد. حتماً دارد که انتخابش کرده‌ای. وقتی لحظه‌ای برمی‌گردد و صورتش را می‌بینم بیشتر می‌فهمم که شبیه من نیست، با آن لبخند گرم و پالتوی کرم و شال خوش‌رنگ قهوه‌ای.‌

لابد احمقم که به جای اینکه به او حسودی کنم، برای لحظه‌ای به تو حسادت می‌کنم که او را داری. او که نمی‌دانم از منِ توی گذشته‌ات خبر دارد یا نه؛ اگر خبر دارد از من بدش می‌آید یا نه. من که از او بدم نمی‌آید. دختر مهربان و شادابی‌ست. هیچ ربطی به قصه‌های بین من و تو ندارد، این گند را خودت زده‌ای.

گند زده‌ای؟! شاید با خودم این‌طور می‌گویم که از تو متنفر بشوم، اما نمی‌شوم؛ همان‌طور که نمی‌توانم از یک دختر بی‌تقصیر که جرم نکرده‌اش فقط بودن کنار توست، بدم بیاید.

می‌دانی؟ من منطقی هستم، حتی منطقی‌تر از تو که فلسفه و منطق را می‌خواندی. اشتباه می‌کردم که فکر می‌کردم احساساتی‌ام. خب راستش یک وقت‌هایی هستم، وقت‌هایی که انتظارش را از خودم ندارم. مثلاً آن روز لیوان گرد آبی‌ات را کنار ظرف‌های دیگر توی کابینت دیدم و یک قطره –قسم می‌خورم که فقط یکی– از چشمم سر خورد و افتاد روی گونه‌ام. با عصبانیتی که سعی می‌کردم داشته باشم بردمش و از تراس پرت کردم توی کوچه. بعد دلم نیامد خرده‌هایش دست و پای بچه گربه‌ها را ببُرد، خودم جمعش کردم و ریختم توی سطل آشغال.

یا آن روز، وقتی چشمم خورد به عکسی که از چشمم دور مانده بود تا پاکش کنم. اگر عکس خودت تنها بود بلافاصله این کار را می‌کردم، اما من کنار تو بودم. با یک لبخند شاد و کلاه پشمی و کاپشن آبی روشن که به زور راضی‌ام کرده بودی به من می‌آید. آن روز دلم برای دختر خوشحال توی عکس سوخت، نه برای تو.

بعد از اینکه رفتی، سه شب پشت هم خواب می‌دیدم که از آسمان باقالی می‌بارد. شهر توی ابر و مه گیر کرده بود و هیچ جا را نمی‌دیدم. تا راه را پیدا می‌کردم و می‌خواستم برگردم خانه، صدای پاواروتی توی شهر می‌پیچید و راه را گم می‌کردم. من خودم را، تو را، تراس را، سماور مسی را، خانه و تمام چیزهایی را که به تو ختم می‌شدند گم کرده بودم.

سه شب پشت هم خواب دیدم، سه شب تا صبح گریه کردم، سه شب تو را قطره‌قطره از دهانم بالا آوردم و بالأخره به خودم اجازه دادم که از تو بدم بیاید. بدم نیامد؛ فقط تو را دیدم که پشت به من توی تراس نشسته‌ای و چای می‌خوری، در را بستم و روی تو قفل کردم.

من تو را همان‌جا گیر انداختم و نخواستم که دوباره ببینمت؛ هیچ‌جا، حتی توی خواب‌هایم. اما آن روز تو را دیدم که از پاساژ بیرون می‌آمدی و یک دختر کرم‌پوش کنار تو بود، دوان دوان خودم را به خانه رساندم و پرده را کنار زدم و دیدم که تو توی تراس نشسته‌ای، خیالم راحت شد؛ سماور مسی را از آب پر کردم و گذاشتم تا جوش بیاید.

من زیر پتوی نرم بنفشم این کلمات را نوشته‌ام، حالا که دارم چای می‌نوشم و لبم می‌سوزد و خاطرم جمع است که تو توی تراس، کنار گل‌های مرده با سه میلی‌متر خاک ایستاده‌ای. می‌دانم خاک روی شانه‌ات نشسته، روی موهای مشکی سرت که هیچ‌وقت بلند نمی‌شوند. می‌دانم تو آنجا هستی و هرگز مرا صدا نمی‌زنی تا در را برایت باز کنم؛ من در را قفل کرده‌ام و کلیدش را دور انداخته‌ام، تو تا ابد توی قفسی که تا ابد شبیه توست، حبس هستی.

داستانداستان نویسیتراسچای
۵
۱
آسمان
آسمان
اینجا می‌نویسم تا غریبه های بیشتری نوشته‌هایم را بخوانند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید