درود دوستان عزیز…محرک این پست چالش بسیار خلاقانه ی ساحر گین عزیز هست که مارا با این چالش اغوا کرد…امیدوارم این متن شایسته ی چالش باشه^^
آتش جنگل را روشن کرده بود…به سمت نور میرفت…به سمت عمق آتش…شعله هایی که هلال هایی بر زمین بر جای میگذاشتند…سمفونی سوختن برگ های تازه نفس…در عمق سرخی اخگران…سیاهی دیده می شد…پا های نحیف و کوچکش میلرزید اما برق امید از چشمانش محو نمی شد…جلو تر رفت…صدای نازکی حنجره ی لطیفش را خراش داد…«لوسیفر…لوسیفر…منم با خودت ببر»…سیاهی یِ میان آتش، ان که بود…با صدای دخترک نفسش رفت…قلبش ایستاد…
*صبر کن ببینم اون کی بود؟…
دخترک دوباره صدا زد«لوسیفر…منم می خوام بیام…من رو هم با خودت ببر…»
او که هنوز نفسش را از آتش پر نکرده بود…با صدای کریه و سختی جواب دخترک را اینگونه داد…«تو نباید اینجا باشی…برو …برو …فرشته ها از تو محافظت خواهند کرد من دیگر لوسیفر نیستم…مرا ابلیس صدا بزن…نه اصلا منو از این به بعد صدا نزن…از من دور شو.»
صدایی می امد گویی چیزی آرام آرام می شکند …دخترک چشمانش را به بالا می دوزد…شاخه ای نیمه سوخته در حال شکستن…شاخه می شکند…دخترک چشمانش را می بندد و به سمت ابلیس می دود …
شاخه افتاد…دخترک ابلیس را محکم بغل کرده بود…
*طفلکی حتماً خیلی ترسده بوده؟…
نه …ترس نه…اونجا از امنیتش مطمئن بود حس آرامش و امنیت تمام وجودش را گرفته بود…
چشمانش را باز کرده با خنده ی ملیحی رو به ابلیس گفت«تو همیشه برای من لوسیفر خواهی ماند…»
لوسیفر خشکش زده بود…لبخندی بی اختیار لا به لای ترک های لعل لب هایش ظاهر شد…زمزمه ای از امید…«من هنوز لوسیفر هستم…من برای تو تا ابد لوسیفر خواهم ماند.»
دخترک را در آغوش کشید…دست هایش شل بودند…عضلاتش منبسط بودند …گویی برگه گلی را در آغوش داشت …ظریف و شکننده…آتش آرام آرام خوابید…سپیدی خاکستر بر سیاهیش چیره می شد…از میان خاکستر ها سوگندی یاد شد…«قسم به برق چشمانت…قسم می خورم هرگز ترکت نخواهم کرد.»


پ.ن۱:از گین بابت ایده ی بی نظیر چالش متشکرم.
پ.ن۲:لوسیفر اسم شیطان قبل از سر پیچی از خداوند بوده که در واقع به معنای آورنده ی نور بوده…(:
پ.ن۳: خب بعد یه روز هنوز پستم منتشر نشده …پس یه در خواست محترمانه می خوام بکنم…ویرگول عزیز لطفاً منتشرش کن حوصله نداریم😊