جانان مادر، حالت چطور است؟
آذر سال ۱۴۰۴، من دختری نوزده سالهی دانشجو با هزاران افکار مثبت و منفی در سر. نمیدانم دارم با زندگیام چه میکنم، خب، این هم دورهایست. میگذرد. برای تو مینویسم جانان مادر. که زمانی که این نامه را میخوانی، همسن الآن من هستی؛ نوزده ساله.
نمیدانم تو دختر هستی یا پسر، چندمین بچه هستی، یا اصلا وجود داری یا نه. این را برای تولد نوزده سالگیات مینویسم. نمیدانم چند بار این نوشته خوانده خواهد شد. امیدوارم حداقل یک بار با تمام کلماتش خوانده شود، درون روح یک نفر فرو برود و حداقل برای یک ثانیه، تغییر حالتی در یک نفر ایجاد کند.
جانان مادر، شاید الآن دانشجو باشی، شاید هم پشت کنکوری، شاید درس را بیخیال شدهای و زدهای توی خط هنر و شاید هم کاسبی. کسی چه میداند؟ شاید مهاجرت کردهای و در کشوری دیگر زندگی جدیدی را شروع کردهای. کاری که من حتی در تنهایی هم جرئت نداشتم تصورش کنم.
هر کار که میکنی جانان مادر، افتخار منی. هر کاری که برای آیندهات میکنی من را به وجد خواهد آورد. زیرا یا مثل من میشوی، یا کارهایی را خواهی کرد که من هرگز توان انجامشان را نداشتهام. در شکل اول، تو را همانگونه دوست خواهم داشت که خودم را. چه بسا بیشتر از آن (چون من خودم را خیلی دوست ندارم) و من خودم را در هیبت تو خواهم دید. و در شکل دوم، به تو افتخار خواهم کرد. زیرا از چیزی که از تو انتظار میرفته فراتر رفتهای. در آن صورت من رسالتم را تمام و کمال انجام دادهام. میتوانم مثل آلن، شخصیت اصلی رمان مغازه خودکشی، با خیال آسوده ریسمانم را رها کنم.
فقط برای خودت ارزش قائل شو، در دنیای خودت فرو نرو و اشتباهاتت را بپذیر.
اشتباه کردن ذات هر جوانیست. تو هم نوزده سالت است نه؟ مثل خود من. من و اشتباه؟ بله. فراوان. مطمئنم وقتی که مادر تو هستم هم اشتباهات زیادی میکنم. از آن دسته اشتباهات مسخرهای که از همه مادرها سر میزند از من هم سر خواهد زد. ممکن است از من شرمنده شوی. ممکن است جلوی دوستانت از من خجالت بکشی. ممکن است من هم گریه کنم، فکر کنم مادر خوبی نیستم و کل خانه را با کتابهای «چگونه فرزند خود را پرورش دهیم» و «نوجوان پرخاشگر را چطور به راه بیاوریم» و امثالهم پر کنم. اگر روحیهی کنجکاویات مثل من باشد، آنها را میخوانی. حتی قبل از این که دستت به کابینت طبقه بالایی برسد. آنگاه هر کاری که میخواهم بکنم، تو از قبل خبر داری. همه چیز برایت مثل یک فیلم مسخره به نظر میرسد که دوستت برایت اسپویلش کرده. میتوانی تمام حرفهایی که قرار است از دهانم بیرون بیاید از حفظ بگویی.
جانان مادر، قبل از این که پا به دنیا بگذاری، از همین الآن، تمام عشقی که در وجودم دارم نثارت میکنم. عاشقت هستم. با تمام وجودم. باید عاشق پدرت باشم، میدانم. ولی از همین الآن حسی دارم که پدرتان مرد شریفیست که من و او راحت با هم کنار میآییم، ولی هیچ پیشزمینهی رمانتیکی نداریم. وقتی که از من بخواهی شیطنتهای جوانیام را برایت روایت کنم، هیچ چیزی دستگیرت نمیشود. همین الآن در آستانهی بیست سالگی، مادرت اینقدر دلشکسته و از خودش متنفر است که دیگر توان عاشق یک مرد دیگر بودن را ندارد. آنقدر اعتمادش را شکستهاند که فهمیده هیچ کس آدم زندگیاش نیست. نه، مادرتان عاشق تنهاییاش نیست، مادرت نمیگوید که به عشق مثل داستانها و فیلمها اعتقاد ندارد. مادرت صرفا ناامید است. یک دختر ناامید که هر بار حس میکند چیزی خوب پیش میرود، با ذرهبین دنبال یک نشانه از تقلبی بودن خوشحالیاش میگردد.
قول میدهم تا وقتی کوچکی، در آغوش بگیرمت، ببوسمت، ببویمت، بگویم دوستت دارم. و وقتی بزرگتر میشوی، تاییدت کنم. تحسینت کنم. شاید گاهی اوقات دوستهایت را بیاوری خانه و به جای مامان صدایم کنی آسیه، و من هم دعوایت کنم و بگویم من هرگز با مادرم اینقدر بیادب و گستاخ نبودهام و نسل شما پا را از حد فراتر گذاشتهاند. شاید از من متنفر باشی. شاید با خودت بگویی که تقصیر من است که تو را به دنیا آوردهام. شاید هم بگویی بین تو و خواهر/ برادرت تبعیض قائل میشوم. من برای همه چیز از الآن متاسفم. حق با توست. اگر خودخواهی من نبود، تو هرگز به دنیا نمیآمدی تا زجر بکشی. حالا پا به دنیا گذاشتهای که آزمایش الهی را از سر بگذرانی یا هم عذاب بیمعنای این دنیای پوچ. به خودت بستگی دارد که چطور فکر کنی.
ولی در دفاع از خودم باید بگویم، بله، خودخواهی بود. ولی زجر کشیدن بهتر از وجود نداشتن نیست؟ اگر سابقهی خودکشی داشته باشی، شاید منکر من باشی. ولی تو اراده داری. این بزرگترین نفرین بشر است. تا وقتی که کوچکی، تمام اشتباهاتت گردن من میافتد. اگر در مدرسه بدرفتاری کنی، به من زنگ میزنند، اگر شیشهی یک مغازه را بشکنی، خسارتش گردن من میافتد. ولی حالا بزرگ شدهای و این اراده را حس میکنی، نه؟ ولی اگر تو مثل من نباشی، اگر خودت را دوست داشته باشی، اگر هدف داشته باشی، نوزده سالگی برای تو به موضع رها شدن از یوغ پدر مادر کنترلگرت خواهد بود. اگر بتوانی در جامعه حرف خود را به کرسی بنشانی، همین الآن هم چندین قدم از من جلوتری دلبندم. و من این را تحسین میکنم.
خودخواهی بود. تو را به دنیا آوردم تا خودم از تنهایی بیرون بیایم. میگویی بهتر است کسی را پیدا میکردم که عاشقش باشم تا احساس تنهایی نکنم؟ یا بهتر بود یک حیوان خانگی بخرم؟ بله. آنها مسئولیت کمتری دارند، ولی نه، این آن چیزی که میخواستم نیست. من چیزی معنادار و ابدی میخواستم.
حتی اگر بمیرم، حتی اگر بروی یک کشور دیگر و دیگر برنگردی، یا اصلا اگر تو تصادفا با یک کودک دیگر در بیمارستان تعویض شوی و در یک محیط دیگر بزرگ شوی و اصلا ندانی اسم من چیست، باز هم تو فرزند منی و من مادر تو.
من بوی تو را از کیلومترها دورتر حس خواهم کرد و به دنبالت خواهم دوید. تو میتوانی باقی روابط انسانیات را بهم بزنی. استاد مورد علاقهت روزی مورد نفرتت واقع میشود، دوست مورد اعتمادت ممکن است روزی به اعتمادت ضربه بزند، برای کسی که عاشقش هستی-در این سن حتما یا عاشق کسی هستی یا بودهای- ممکن است روزی از خواب بیدار شوی و حالا یک انسان خیلی معمولی به نظرت بیاید.
همهشان را خودت انتخاب میکنی و خودت هم میتوانی فراموششان کنی. ولی من و تو تا ابد مادر و فرزند خواهیم بود. یک رابطهی اجباری. شاید از آنجایی که خودت انتخابش نکردهای آنقدر هم برایت ارزشمند نباشد، ولی خب، شاید این از رقتانگیز بودن من باشد. نمیخواهم در خانه زنجیرت کنم. فقط میخواهم یک کار معنادار در دنیا کرده باشم. و نمیدانم این بهترین کاری است که کردهام یا بدترین کار.
بچه که بودم و میدیدم دخترداییام «دایی جعفر» را «عمو» صدا میزد، تعجب میکردم. به نظر من او «دایی» بود و «دایی» هم خواهد ماند. انگار این مهر از تولد بر پیشانیاش زده شده باشد. شاید برای تو هم تصور مادرت در سن کم سخت باشد. این که مادرت هم روزی همسن خودت بوده و نمیدانسته دارد در زندگیاش چه میکند. من هرگز تو نخواهم بود. من نسخهی جوان خودم هستم و تو هم خودت. ولی شاید اگر داستان زندگیام را بخوانی، شباهتهایی ببینی. هر چند من از این متنفر بودم که چیزهایی که من تجربه کردم تو هم از سر بگذرانی. البته زندگی من ساده بوده، تا همین الآن سختی خاصی تجربه نکردهام. جز خود زندگی کردن. ملالانگیز، فرسودهکننده، تهوعآور.
شاید اگر بشنوی به چه آهنگهایی گوش میدادم به من بخندی. شاید کیپاپ آن دوره دیگر مد نباشد، شاید دیگر کسی بیلی آیلیش را نشناسد، شاید همایون شجریان به خاطرات سپرده شده باشد، شاید هم همانطور که من الویس پریسلی را میشناسم که بیست سال قبل تولد من فوت کرده، بعضیهایشان تا امتداد تاریخ ادامه پیدا کنند. باید صبر کرد و دید.
جانان مادر، مادرت یک زن ترحمبرانگیز است، نه؟ کاش با این حرفم مخالفت کنی. کاش بیایی و بگویی دارم چرت و پرت میگویم، و نمیدانم این که با تو مخالفت کنم بدتر است، یا این که نکنم.
جانان مادر، تو مایهی افتخار منی. من نباید از تو بخواهم که من به من افتخار کنی. از من گذشته، دیگر پیرزنی شدهام برای خودم. اما کاش روزی دست من را بگیری، و بگویی مادر خوبی بودهام. اگر خواستی روزی این کار رو بکنی، هرگز به رویم نیاور که این نامه را خواندهای.
جانان مادر، تو دلیل وجود منی. حتی همین الآن، همین الآن که هنوز پا به عرصهی وجود نگذاشتهای.

پانوشت: تمام این حرفها از تصور کردن احساس مادر شدن میاد، اما من آدمی نیستم که فکر کنم خودم یا این دنیا لیاقت یک بچهی دیگه رو داشته باشیم.