ویرگول
ورودثبت نام
حباب
حباب...
حباب
حباب
خواندن ۱۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

چهار کتاب برای انسان قرن بیست و یکمی!

من اگه تلاش کنم می‌تونم سرنوشتم رو تغییر بدم.

نمی‌دونم الآن با وجود سرخوردگی‌ای که داریم، آرمان‌شهری که دیگه کمتر کسی امکان ساختش روی زمین رو باور داره، رویای آمریکایی‌ای که توی آثار هنری و مطبوعات به سخره گرفته می‌شه، نظام سرمایه‌داری‌ای که آماج انتقادات همه‌ست، محیط‌زیستی که داره به فنا می‌ره، طبقه‌ی فقیری که داره فقیرتر می‌شه و جنگ‌هایی که داره آدم‌ها رو می‌کشه چندنفر هنوز به این گزاره‌ی «خواستن توانستن است» باور دارن.

خب، زندگی اینقدرام تیره و تار نیست.

(و چه بسا بدتره.)

انسان قرن بیست و یکمی‌ای که با تصور «من خاصم» و «ماموریت خاصی توی این دنیا به من محول شده» وارد دنیای واقعی می‌شه، در برخورد اول سرخورده می‌شه. این که هر چقدر تلاش می‌کنه، تقریبا همه چیز از کنترل اون خارجه.

اون باید ببینه چقدر همه چیز حتی از پایه‌ای‌ترین چیزا مثل تمدنی که توش به دنیا اومده تا طبقه‌ی اجتماعی‌ای که جامعه براش انتخاب کرده یا حتی زبانی که داره، فامیلی‌ای که داره یا چیزایی که در طول روز می‌بینه همه چیز داره روی تصمیماتش تاثیر می‌ذاره. چیزهایی که حتی گاهی اوقات محصول طبیعتن و نه ساختار اجتماعی.

اون چقدر توی تصمیماتش اراده داره؟ چقدر به اون چیزی که دلش می‌خواد، واقعا می‌رسه؟


اسلحه، میکروب و فولاد

  • نویسنده: جرد دایموند

  • مترجم: حسن مرتضوی

  • انتشارات: بازتاب نگار

  • تعداد صفحات:

    581

مهم‌ترین سوالی که انسان در مواجهه با تاریخ باید بپرسه، «چطور» نیست. اینه که «چرا»؟

چرا بعضی تمدن‌ها پیشرفت کردن و بعضیا نه؟ شاید بعضیا بگن استعمار. ولی بیاین به عقب‌تر برگردیم.

زمانی که اسپانیایی‌ها با کشتی، سلاح‌های باروتی، توپ جنگی و اسب به آمریکا هجوم بردن، مردم بومی آمریکا هنوز به شکل قبایل شکارگر-خوراک‌جو زندگی می‌کردن و با نیزه از خودشون دفاع می‌کردن. اونا حتی از ساده‌ترین تکنولوژی‌ها هم بی‌بهره بودن. در زمان انسان‌های اولیه انقلاب کشاورزی به شکل مستقل از چهار گوشه‌ی جهان سردرآورد؛ اما چرا آمریکایی‌های بومی با گذشت زمان مثل انقلاب کشاورزی مستقلا به اون تکنولوژی‌ای که اروپایی‌ها رسیده بودن، نرسیدن؟ این اتفاقات تصادفی بود؟

یا چون بعضی آدم‌ها باهوش‌تر یا نژاد برترن؟

خب، این فکری بود که خیلیا قبل خوندن این کتاب می‌کردن. این کتاب یه جواب متفاوت به همین سواله. این که چقدر تمام پیشرفت‌ها و سرنوشت انسان توسط ساده‌ترین واقعیات روی زمین رقم می‌خوره.

برای مثال، در یکی از فصول این کتاب به عنوان یکی از دلایل، از حیوانات اهلی نام برده می‌شه.

تمدن‌های اولیه می‌تونستن از حیوانات اهلی در کار کشاورزی بهره ببرن. این یعنی نیروی انسانی اضافه‌ و بیکار. نیرویی که می‌تونستن توی صنعت یا تجارت به کار بگیرن و زودتر پیشرفت کنن. اما آیا هر حیوانی رو می‌شه اهلی کرد؟ یک حیوان اهلی چندتا معیار داره. اون حیوان باید خلق و خوی آرام داشته باشه، رژیم غذاییش ارزان و در دسترس باشه، بتونه توی اسارت تولید مثل کنه و .......

در کل تاریخ بشر، فقط ۱۴ گونه حیوان وجود داشته که قابل اهلی شدن بودن. قاره‌ی اوراسیا ۱۳ تا گونه داشت، آمریکا لاما رو داشت و آفریقا هیچی! مردم ساکن در قاره‌ی آمریکا و آفریقا مجبور بودن برای اساسی‌ترین نیاز زندگیشون یعنی غذا تلاش کنن، در حالی که اوراسیایی‌ها مشغول صیقل دادن شمشیرشون برای فتح و استثمار باقی مناطق دنیا بودن.

جبر جغرافیا

  • نویسنده: تیم مارشال

  • مترجم: امیرحسین مهدی‌زاده و فرمهر امیردوست

  • انتشارات: همان

  • تعداد صفحات: 286

زمانی بود که فکر می‌کردن علم قراره جای همه چیز رو بگیره. چون قبل اون روزگاری رو دیده بودن که مردم از آبله می‌مردن، از قحطی تلف می‌شدن، بابت نبود یک انسولین ساده جون می‌باختن، به دلیل دسترسی نداشتن به غذاهای مناسب سو تغذیه می‌گرفتن یا هر چیز دیگه. علم یهو مثل قارچ سردرآورد و واکسن رو کشف کرد، انسان‌ها رو جوون و زیبا کرد، توی سیبری خرما به عمل آورد و بیابان‌های عربستان رو قابل سکونت کرد.

علم قرار بود راه کسب ثروت رو تغییر بده و این یعنی جنگ واقعی بعد از اون وجود نخواهد داشت.

ما اونقدر اونقدر خوش‌شانس (یا شاید هم بداقبال) هستیم در قرن بیست و یک زندگی می‌کنیم. هنوز واژه‌ی «جنگ» از دایره‌ی لغات ما حذف نشده. در عوض چیزی که ما شاهدش بودیم این بوده که گستردگی جنگ به موازات علم توسعه پیدا کرده.

و اما چرا ما هنوز به جبر جغرافیا فائق نشدیم؟

مهم‌ترین دلیلش، هزینه.

ما می‌تونیم آب شیرین کنیم، می‌تونیم کوه‌ها رو بشکافیم، می‌تونیم بدون سوخت فسیلی برق تولید کنیم، ولی این کارها بدون هزینه نیست و باز هم انسان به سمت کارهای کم‌هزینه می‌ره. یعنی همون کارایی که طبیعت براش انجام داده و ما هنوز هم وابسته به زمینی هستیم که توش زندگی می‌کنیم.

شاید اساتید دانشگاهی که وبیناری با چهل نفر از سراسر دنیا می‌ذارن و بعد هم بر فراز دریاها سفر می‌کنن تا همون گفتگو رو حضوری ادامه بدن با این نظر مخالف باشن؛ ولی هنوز هم کشاورزان مصری به آب اتیوپی وابسته‌ان، هنوز هم امارات در برابر منابع آب شیرین آسیب‌پذیره و هنوز هم مناطق شرقی روسیه تقریبا خالی از سکونت هستن.

چین و هند با وجود قدرت پایاپای (البته نه خیلی زیاد)، اختلاف سیاسی و فرهنگی و جمعیت زیاد هیچ وقت در کل درازای تاریخ با هم وارد جنگ همه‌جانبه نشدن. حتی به هم طعنه و کنایه هم نمی‌زنن. اصلا توی ذهن ما این دوتا کشور دوتا قطب مخالف درنظر گرفته نمی‌شن با این که مرز مشترک دارن. اون‌ها نه با هم دوستن نه دشمن. چرا؟ رشته‌کوه هیمالیا مثل یه دیوار بین این دوتا کشور کشیده شده و جلوی برخوردشون رو می‌گیره. به همین سادگی.

این زمینیه که روش زندگی می‌کنیم که به نحوه‌ی زندگی، فرهنگ، تاریخ و حتی سیاست‌های ما شکل می‌ده. و این کتاب یک خلاصه‌ای از تمام عوارض طبیعی مهم روی زمینه که به سیاست جهانی امروز شکل داده.

کتاب قدرت جغرافیا از جبر جغرافیا جدیدتره و با چند سال فاصله نوشته شده. همچنین این کتاب فصل مجزایی در مورد ایران داره (توی کتاب جبر جغرافیا ایران فقط به عنوان بخشی از خاورمیانه بررسی شده). اگه از جبر جغرافیا خوشتون اومد حتما قدرت جغرافیا رو هم بخونید.

تیم مارشال خبرنگار انگلیسی‌ایه که برای خبرگزاری‌های معروفی کار می‌کرده و خیلی از چیزهایی که تعریف کرده با تحقیق و مشاهده‌ی میدانی به دست آورده و توی کتابش با نثر روان و طنز‌آمیزی بیان کرده. البته با توجه به حجم کم کتاب و میزان اطلاعاتی که توش گنجانده شده، ممکنه بعضی جاهاش نامفهوم به نظر بیاد.

فقر احمق می‌کند

  • نویسنده: سندهیل مولاینیتن و الدار شفیر

  • مترجم: سیدامیرحسین میرابوطالبی

  • انتشارات: ترجمان

  • تعداد صفحات: 263

چرا فقرا در اکثر مواقع هرگز از طبقه‌ی اجتماعی خودشون خارج نمی‌شن؟ حتی با این وجود که دیگه طبقه‌ی اجتماعی رعیت و اشراف‌زاده دیگه وجود نداره، باز هم عملا فقرا فقیر باقی می‌مونن و ثروتمندا ثروتمندتر می‌شن. برخلاف اون چیزی که فکر می‌کنید این کتاب یک نقد همه‌جانبه بر علیه نظام سرمایه‌داری نیست.

کتاب فقر احمق می‌کند با نام اصلی «کمیابی: چرا کم داشتن معنای زیادی می‌دهد» (Scarcity: why having too little means so much) یه کتابه در مورد همین. البته تنها نوع کمیابی که در این کتاب بررسی شده کمیابی پول نیست، کمبود هر نوع منبعی مثل کمبود منابع کالری برای فردی که رژیم گرفته یا منبع وقت برای کسی که کلی ضرب الاجل برای کارهای مختلف داره. به طور کلی اقتصاد بده-بستان در مورد هر چیزی.

چرا وقتی کمبود داریم، عمدتا طوری رفتار می‌کنیم که به این کمبود دامن می‌زنیم؟

آیا فقیرا ذاتا احمقن که فقیر شدن؟ یا تجربه‌ی فقر به طور کلی هر انسانی رو تحت تاثیر قرار می‌ده؟

این کتاب از اصطلاح جدیدی به اسم «تونل‌زنی» نام می‌بره. وقتی ما منبع به شدت محدودی داریم، عملا اون رو در «تونل توجه»مون قرار می‌دیم و باقی چیزها رو از اون خارج می‌کنیم. هر چند مهم‌تر باشن.

مثلا تصور کنید یک چک برای اول ماه بعد دارید؛ ولی می‌دونید مبلغش رو نمی‌تونید تا اون زمان جور کنید. به هر دری می‌زنید تا پول جور کنید، به فکر وام می‌افتید، یا شاید اون دوستی که خیلی وقت پیش بهتون گفته بود روش حساب کنید بتونه بهتون قرض بده، یا یه کار پاره‌وقت کوتاه مدت، یا بتونید یه پروژه تحویل بگیرید و دو سه هفته‌ای تحویل بدید که البته وقتش رو ندارید و این یعنی باید از خوابتون بزنید و ....

حالا اگه این وسط دندون‌درد بگیرید چیکار می‌کنید؟ می‌رید پیش دندون‌پزشک؟ نه چون پولش رو ندارید. احتمالا با لیدوکائین دردش رو خفه می‌کنید تا وقتی که چک پاس بشه و بعدش بتونید با خیال راحت به دندونتون برسید اما امان از این که فرصت طلایی درمانتون همون دو سه هفته بوده و اینجوری از دستش دادید. درمانی که اون زمان با هزینه‌ی کمتری انجام می‌شد الآن با سه برابر هزینه و کلی درد و دارو انجام می‌شه.

بعد پاس شدن چک می‌رید و دکتر می‌گه حالا باید دندون رو بکشید و ایمپلنت کنید که هزینه‌ش خیلی بالاست. فکر کنید دارید برای اون پول جمع می‌کنید که این وسط ماشین اسپرسوساز عزیزتون خراب می‌شه و قابل تعمیر هم نیست. بدون قهوه نمی‌تونید دووم بیارید پس می‌رید یکی دیگه می‌خرید ولی برای این که پول برای ایمپلنت کم نیارید ارزون‌ترین مدل رو می‌خرید.

مدل بادوام شاید ۵۰ درصد تفاوت قیمتی داشته باشه، اما شما محصولی رو خریدید که بعد شش ماه خراب می‌شه و هزینه‌ی مجدد ۱۰۰ درصدی بهتون تحمیل می‌شه. به چشمتون نمیاد اما هزینه‌ی بیشتری دارید پرداخت می‌کنید.

فقر باعث گرفتن تصمیمات احمقانه می‌شه، نه؟

این کتاب از هزاران تصمیم مشابه مثال می‌زنه. و با روایت کردن آزمایش‌هایی که در این باره انجام شده نشون می‌ده این تاثیرات خیلی ناخودآگاه‌تر از اونی‌ان که صرفا با آگاهی بهشون بشه کنترلشون کرد. تجربه‌ی کمبود و فشار واقعا انسان‌ها رو احمق می‌کنه.

بازداشتگاه صورتی

  • نویسنده: آدام آلتر

  • مترجم: هوشمند دهقان

  • انتشارات: ترجمان

  • تعداد صفحات: ۳۴۲

نمی‌دونم آیا این برنامه‌ی شعبده‌بازها رو دیدین که چندتا گزینه جلوتون می‌ذارن و می‌گن می‌تونن حدس بزنن چی به ذهنتون اومده؟ مثلا می‌گن فلانی تشنه‌ست، چه نوشیدنی‌ای بهش پیشنهاد می‌دید؟ در حالی که شما داد می‌زنید شیر، شعبده‌باز با نیشخند به شما نگاه می‌کنه و می‌گه که حدسش درست بوده.

بعدش فاش می‌کنن که به طور ناخودآگاه براتون زمینه‌سازی کردن. توی اون برنامه چندین و چندبار توی پس‌زمینه به طوری که توی مرکز توجه نباشه، کلمه‌ی شیر رو نشون دادن. یک عروسک گاو تمام مدت دست مجری برنامه بوده و موقع صحنات خنده‌دار برنامه صدای «مومو»ی گاو پخش می‌شده.

این کتاب در مورد همین عوامل ناخودآگاهیه که خیلی‌ها حتی متوجهش نمی‌شن. مثلا نصب لامپ توی خیابون‌ها برای کاهش جرم و جنایت توی شب شاید در اول ایده‌ی احمقانه‌ای به نظر بیاد، اما تجربه ثابت کرده جواب می‌ده. چرا؟ مردم در زیر نور احساس می‌کنن دارن قضاوت می‌شن و این باعث می‌شه کمتر دست به کارهایی بزنن که وجدانشون رو اذیت می‌کنه.

حتی اسم این کتاب از این گرفته شده. بازداشتگاه‌های صورتی. صورتی رنگیه که به طور ناخودآگاه و بر اساس زمینه‌ی فرهنگی (شایدم نه! کسی چه می‌دونه. این قابل اثبات نیست.) برای ما یادآور ظرافت و دخترانگیه. بعد از رنگ زدن دیوارهای بازداشتگاه‌ها به این رنگ متوجه شدن متهم‌ها به طرز مشهودی کمتر از قبل با هم درگیر می‌شن.

یکسری عواملی هستن که ما دست‌کم می‌گیریمشون، اما مهمن. این که فونت یک نوشته چقدر روان یا سخت‌خوان باشه روی تمرکز ما روی اون متن تاثیر می‌ذاره، این که یک زبان چقدر کلمه‌ی منحصربفرد برای توصیف پدیده‌ها داره روی برداشت ما از اون پدیده‌ها موثره، این که فامیلیت با چه حرفی شروع می‌شه می‌تونه عجول یا صبورت کنه، حتی این که یک آدم در چه ماهی از سال به دنیا بیاد می‌تونه باعث بشه توی ورزش موفق‌ باشه یا شکست بخوره.

این عامل آخری شاید عجیب به نظر بیاد ولی توی این کتاب توضیح داده شده. برای مثال فکر کنید مسابقات ورزشی نونهالان مهر ماه آغاز می‌شه و فقط کودکان شش ساله رو ثبت نام می‌کنه. شش سال پیش اندازه‌ی یک سال بازه‌ی زمانی داریم که بچه‌هایی که توش به دنیا اومدن همه شش ساله محسوب می‌شن. بچه‌هایی که توی مهر به دنیا اومدن از بچه‌هایی که توی مرداد یا شهریور به دنیا اومدن چندین ماه بزرگ‌ترن و این توی سال‌های اولیه‌ی زندگی خیلی به چشم میاد. این یعنی متولدین مهر و آبان نسبت به متولدین مرداد و شهریور به طور کلی جثه‌ی بزرگ‌تری دارن. این بهشون شانس بیشتری برای برنده شدن توی مسابقات می‌ده، مربی‌ها این‌ها رو به عنوان مستعد طبقه‌بندی می‌کنن و بهشون تمرینای بهتر و فرصت‌های بیشتری می‌دن تا خودشون رو اثبات کنن. چیزی که متولدین مرداد و شهریور خیلی ساده ازش محروم می‌شن.

کسایی که فامیلیشون با الف یا ب شروع می‌شه نسبت به کسایی که فامیلیشون آخر دفتر نمره‌ست بیشتر مورد توجه واقع می‌شن. چون معلما اولین اسمایی که توی دفتر نمره می‌بینن معمولا به زبون میارن. حالا این می‌تونه پرسش باشه، می‌تونه نمره‌ی تشویقی باشه، درخواست کمک برای چسبوندن پوسترای مدرسه باشه یا هر چیز دیگه‌ای. اون‌ها یاد می‌گیرن هر فرصتی دیدن توی هوا بگیرن. در حالی که «ابراهیم‌پور» فرصت‌ها رو خیلی سریع‌تر از بقیه می‌بینه، «یونسی» یاد می‌گیره منتظر بمونه و موقعیت رو ارزیابی کنه تا فرصت خوب به دست بیاره.

قطعا تاثیر این عوامل بنیان‌برافکن نیست، اما خب قابل انکار هم نیست. شاید تاثیرش کلا پنج درصد باشه، اما صفر هم نیست. کل این کتاب هم در مورد همین پنج درصده.


می‌خواستم بعد خوندن کتاب «خوش‌بینی ورای نومیدی» نوام چامسکی یا «امید بدون خوش‌بینی» تری ایگلتون (نویسنده‌ها یکی زبان‌شناس و یکی منتقد ادبی) این موخره رو بنویسم و یک نقل‌قول خوشگل از یکی از این کتابا برای مخاطبا بنویسم تا بشه یه روزنه‌ی امید. بعد این همه حرف در مورد این که شاید ما واقعا اراده‌ای نداریم، یا هم اگه داریم نمی‌تونیم باهاش چیزی رو تغییر بدیم، خواستم یکم امید بدم ولی خب نشد.

نتونستم این کتابا رو بخونم به دلیل تنگنای زمانی (دروغ می‌گم، تنبلیم شد) و خواستم به کمال‌گراییم غلبه کنم و شده حتی یک متن بی‌ریخت و به‌دردنخور با پایان چرت و پرت تحویل بدم. خب این شد که الآن نمی‌دونم دقیقا دارم چی می‌نویسم.

با این که انسان قرن بیست و یکمی به آینده بدبینه، ولی شاید همون انسان خوش‌بین و احمق قرن نوزده و بیست بود که تونست دشمن شماره‌ی یک بشر، یعنی آبله رو از بین ببره، توی هوا پرواز کنه، بتونه با جراحی زیبایی انسان‌ها رو زیبا و جوون نگه داره و غذا رو، هر چند ناسالم، به شکل عمده و فراوان در اختیار بشر بذاره.

هر چقدر علم تجربی پیشرفت کنه و نظریه‌پرداز‌های علوم انسانی نظریه‌های جدید بدن و چیزای جدید کشف کنن، همیشه زوایایی از زندگی بشر برای ما تاریک باقی خواهد موند. انسان محدوده. ما هیچ وقت نخواهیم تونست تمام عوامل رو کنترل کنیم و حتی اگه هم بتونیم، یه عامل وجود داره که هیچ وقت تحت کنترل ما نخواهد بود. شانس!

ولی چیکار می‌تونیم بکنیم؟ امید داشته باشیم و با کله بپریم تو مشکلات. اینقدر شکست بخوریم و شکست بخوریم تا بالاخره بتونیم یه راه‌حل پیدا کنیم. اینقدر راه‌های مختلف رو امتحان کنیم تا بالاخره بفهمیم درستش کدومه. با این که حتی خودمون هم نمی‌دونیم.

اینجوریه که انسان تا حالا دووم آورده. هر چقدر هم اراده‌ی واقعی تو کنترل همه چیز نداشته باشیم، همون اراده‌ی کمی که داریم ما رو به انسان تبدیل کرده. هر کی باید شمشیرش رو برداره و با شیطان‌های خودش بجنگه.

اینطوریه که ما زندگی می‌کنیم.

کتابانسانروانشناسی
۱۲
۳
حباب
حباب
...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید