
تمام وسایل کشوهای کمدش را بیرون ریخته بود، دنبال همان کتابی میگشت که دیروز خریده بود، چشمش افتاد به کتابی که با یک پارچهیِ گلدار انگار کادوپیچ شده بود، پارچه را کنار زد و کتاب را باز کرد، روی صفحه اول کتاب یک یادداشت بود و یک اسم مستعار و تاریخ، زمستان ۹۷. چند دقیقه به دستخط و اسم مستعار خیره ماند اما چیزی یادش نمیآمد، با خودش فکر کرد بهتر است دفتری که سال ۹۷ در آن خاطراتش را مینوشت پیدا کند.
چند کارتون دفتر و کتاب از زیر تختخوابش بیرون کشید، دل کندن از آنها برایش آنقدر سخت بود که حاضر نبود بجای زیر تخت آنها را به انباری ببرد، نگاهی به ساعت انداخت، ۵:۲۳ دقیقه، با عجله دفترهارا زیر و رو میکرد، ژورنال سال نود و نه، نود و هشت… «اه...پس این نود و هفت کو؟»
در حالیکه زل زده به گلدان روی میز بود و خاطراتش را نشخوار میکرد، با صدای مادرش از جا پرید: «تو که هنوز آماده نشدی! مگه نمیخوای بیای؟»
بجای کتاب شعری که دنبالش میگشت یک کتاب داستان برداشت و رفت. آوا و مادرش توی راهروی بیمارستان با مادر سهیل سلام و احوال پرسی کردند، مادرش مثل هرروز همسایهیِ قدیمیاش را بغل گرفت و به گریه افتاد. آوا که انگار دیگر به این صحنه عادت کرده بود بیاعتنا وارد اتاق سهیل شد، سلام کرد و بدون هیچ حرفی شروع به خواندن داستان کرد؛ یک ساعتی بود که آوا با صدای بلند کتاب میخواند و سهیل با چشمان بسته به داستانش گوش میداد، هر دو منتظر بودند تا مثل هر روز پرستار سر ساعت به اتاق بیاید و بگوید زمان ملاقات تمام شده، اما آن روز کسی نیامد، حتی مادر آوا هم سراغی از او نگرفت، با خودش گفت شاید گرم صحبت شدهاند، پس با خیال راحت به خواندن داستان ادامه داد. سهیل کمی حالش بهتر شده بود از جا بلند شد و روی تخت نشست:
«از روزی که افتادم رو این تخت همه باهام مهربون شدن... حتی تو... بگیر، اشکاتو پاک کن.»
آوا دستمال کاغذی را گرفت و اشکهایش را پاک کرد: «بخاطر تو نیست.»
«آها... خب چرا انقدر دست دست میکنی؟»
«نمیتونم یهو تو روش وایستم و بگم نه.»
«پس میخوای باهاش بری؟»
دستمال کاغذی را توی دستش مچاله میکند: «معلومه که نه!»
«اصن تو خودت چرا به اون دختره نگفتی؟»
«نمیدونم، اون موقع نمیدونستم چی میشه.»
«اصن تو از کجا میدونی شاید...»
حرف آوا را قطع کرد: «بازم نمیتونستم باور کنم.»
«اونوقت چرا؟»
«میگفتم لابد دلش به حالم سوخته.»
«چرا فکر میکنی همه دارن بهت ترحم میکنن؟!»
«این غذاهارو میبینی؟»
«خب؟»
«کارِ سمانهست، سمانهای که تا دیروز دست به سیاه و سفید نمیزد.»
«چه ربطی داره سهیل؟»
«مامانت چی؟ خوبه هنوز یادم نرفته سایهمو با تیر میزد.»
آوا از جا بلند شد، دستهیِ کیفش را انداخت روی شانهاش و گفت: «مامانم اومد که مامانِ تو تنها نباشه.»
حق با سهیل بود، مادرِ آوا تا فهمید سهیل و آوا به هم وابسته شدهاند پا توی یک کفش کرد که باید از آن محله بروند، بروند آن سرِ شهر. اما حالا که سهیل بستری شده به عیادتش میرفت.
لامپ اتاقش را روشن کرد، کتابهایی که وسط اتاق ریخته بود با پا زد کنار، کتاب و پارچهیِ گلدار را از روی میز برداشت و روی تخت دراز کشید. کتاب اشعار برگزیده از ابتهاج بود. سلیقهاش با شعر جور نبود، دستش را دراز کرد و کتاب شعر را روی زمین انداخت. موبایلش را برداشت، چندبار تایپ کرد و پاک کرد، «حامد تو چند روز پیش بسته فرستادی خونهمون؟»
«نه، من چیزی نفرستادم.
میشه فردا ببینیم همو؟»
«فردا کار دارم، باشه برا یه روز دیگه.»
از پلههای بیمارستان بالا میرفت، چند قدمی مانده بود به راهرو برسد، یک نفر کیفش را گرفت و او را به عقب کشید.
«کار دارم، کار دارم، همین بود؟»
«کیفمو ول کن.»
«منو خر فرض کردی نه؟»
«صداتو بیار پایین.»
«هر جور بخوام حرف میزنم.»
«اصن میدونی چیه؟ خیلی وقته میخوام بهت بگم دوستت ندارم.»
«خیلی وقته یا از وقتی با این پسره میگردی؟»
«حالم ازت بهم میخوره.»
«این حرف آخرته؟»
کیفش را از دست حامد کشید: «آره، دیگه هم نبینمت.»
دستش را زیر روسریاش برد، موهایش را جمع کرد پشت گوشش، گرهِ روسری را محکم کرد، سرش را بالا آورد، سمانه را دید که روبهروی در اتاق سهیل روی صندلی نشسته بود، پوستِ گوشهیِ ناخنهایش را یکی یکی زیرِ دندان میگذاشت و میکشید.
پشتِ پاهایش میسوخت، جورابش انگار خیس شده بود، کفشش را در آورد، تاول بود، به خودش آمد، وسطِ خیابان بود، هوا تاریک شده بود، موبایلش را از کیفش بیرون آورد، دنبال یک تابلو میگشت. تاکسی گرفت و خودش را به خانه رساند، کفشهایش را توی دستش گرفت و از پلهها بالا رفت، خنکیِ پلهها سوزشِ زخمهایش را کم میکرد. در را باز کرد، جورابها را بیرون کشید، خون بود و زخم.
«نیم ساعت پیش حامد زنگ زد.»
«چی گفت؟»
«گفت قرار خواستگاری رو میخوان بندازن عقب، کار پیش اومده براش.»
«نگفت چه کاری؟»
«نمیدونم گفت میخوام برم اسپانیا؟ استرالیا؟»
«خیر باشه.»
چشمهایش میسوخت، پاهایش که به پتو میخورد انگار جان از تنش جدا میشد. تصمیم حامد همین بود، اول ازدواج کنند و بعد مهاجرت. حالا حامد بدون سروصدا میرفت و حتما همه میگفتند «حامد گذاشته رفته.» نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست.
عصرِ روزِ دوشنبه باز هم با همان کتابِ داستان به بیمارستان رفت.
«راستش آوا از وقتی برام کتاب میخونی انگار حالم بهتره.»
«خوبه.»
«امروز و فرداست که دیگه مرخص بشم.»
«ساعتِ یازده قطار به یکی از نقاطِ مرتفع در میانِ کوههایِ صخرهای...»
«دیروز صداتونو شنیدم.»
«همهشو؟»
«همهشو. نمیخوای بگی چیشد؟»
«مگه نشنیدی؟ تموم شد.»
«آوا تو کتاب شعر داری؟»
«نمیدونم، باید بگردم.»
«داستان بسه، فردا برام شعر بخون.»
از این پهلو به آن پهلو غلت میزد، فکرِ آن دستخط و اسم مستعار عینِ خوره به جانش افتاده بود. از تخت پایین آمد، موهایش را بست، عینکش را برداشت، آخرین کارتونی که مانده بود را روی فرش خالی کرد. ژورنال ۹۷، شروع کرد به ورق زدن. رسید به دی.
«شنبه–۱۵ دیماه
امروز عصر به خانهیِ جدیدمان اثاث کشی میکنیم. مامان، خاله نرگس، سیما، سمانه، سهیل و من، همه با صدای بلند توی کوچه گریه میکردیم. وقتی داشتم به مامان و خاله نرگس کمک میکردم که وسایل آشپزخانه را ببریم توی حیاط، دیدم که سهیل یک پاکت کاغذی از زیرِ ژاکتش بیرون کشید و توی یکی از کارتونهایِ اتاقِ من گذاشت.»
دستهایش میلرزید، زانوهایش را بغل گرفته بود و چشمانش پر از اشک شده بود و نگاهش قفل به یادداشت اول کتاب.
«عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند
سعی کردم که بفهمانم و فهمیده نشد
سینِ هشتم/زمستان ۹۷/شعر از سجاد سامانی»
با صدای آلارم از خواب بیدار شد، تمام بدنش درد میکرد. مثل هر روز آماده شد تا به دیدن سهیل برود، سهیلی که دیگر فقط یک دوستِ ساده نبود.
کفشهایش را برداشت، بیسر و صدا در را باز کرد اما از شانس بدش دستهکلید–تشتِ رسوایی– از دستش افتاد روی سرامیکهایِ سردِ راهپله، بلافاصله مادرش توی راهرو ظاهر شد: «عروسی میری؟»
آوا که انگار چیزی ندیده و نشنیده بود از پلهها پایین رفت. با اینکه چند روزی از اسفند مانده بود اما بهار رسیده بود، نگاهی به شکوفههایِ درختِ گیلاس انداخت، چند شکوفه کَند و تویِ جیبش گذاشت.
کنار تخت ایستاده بود، به چهرهیِ رنگپریدهیِ سهیل نگاه میکرد، هنوز همان پسر ۸ ساله را در چهرهاش میدید که وسط حیاط دوچرخهسواری میکرد، دلش نمیآمد بیدارش کند.
صندلیاش را کشاند نزدیک تخت، سرش را به بازوی سهیل تکیه داد، صدایِ خس خس سینهیِ سهیل کمتر شد. شکوفهها را از جیبش بیرون آورد و رویِ دستِ سهیل گذاشت، موهایش را از روی پیشانی کنار زد، لبهایِ سرخ آوا و پیشانیِ سردِ سهیل، لحظهای خون زیرِ پوستش جوشید و گونههایش سرخ شد.
از پلههایِ بیمارستان پایین میرفت، انگار دنیا را به نامش زده بودند.
کتابها را یکی یکی توی کارتونها گذاشت، رو تختی را کنار زد و کارتونها را هل داد زیرِ تخت، دراز کشید کف اتاق و کتاب را باز کرد:
«سماعِ سوختن...عشق شادیست، عشق آزادیست، عشق آغازِ آدمیزادیست...»
کتاب را بست و دو دستی بغل گرفت، خیره شد به سقف، به سهیل فکر میکرد، به فردا که مرخص میشد، به غر زدنهای مادرش وقتی که همه چیز را میفهمید.
بین خواب و بیداری بود که تلفن خانه زنگ خورد، چشمانش نیمه باز بود، تلفن را برداشت، صدایِ گریهیِ سیما و سمانه، صدایِ جیغهایِ خاله نرگس.
عیدِ امسال دیگر سفرهیِ دلِ آوا سینِ هشتم نداشت.
.
.
.