میخوام عزمم رو جزم کنم که بنویسم. نوشتن رو که نباید از دست بدم. نمیذارم کسی از من بگیرتش.
نمیدونم ذهن آشفته و پریشونم مجالِ یه متن منسجم رو بهم میده، یا نه؟
این روزا یه عالمه جمله توی سرم در رفت و آمده، حس میکنم همه چیز، قبل از این روزای کذایی توی یه مه غلیظ گیر کرده و من گیر افتادم بین یه عالمه اخبار و یه عالمه سیاستمدارِ کله گنده.
به گمونم اصلا قرار نبود توی زندگی خودمو درگیر خوندن در مورد گذشته کنم، در مورد متون تاریخی، سیاسی و ایدئولوژیک. تا جایی که یادم میاد خودمو درگیر سیاهی ها نمیکردم. فقط دوست داشتم از پیچیدگی های آدمیزاد سر در بیارم. بفهمم چرا؟ چرا دنیا گاهی تاریک میشه؟ اما خودم هیچ وقت فرو نرم توی باتلاق سیاهی!
اما خب، جبر مجبورم کرده! حالا مثل یه بچه ی پنج، شیش ساله که دوست داره جواب همه ی سوال هارو بدونه، هراسون میوفتم روی کتابا تا بلکه یه حس مشترک توی تاریخ یا یه عقیده ی شبیه به خودم پیدا کنم و جیغ بزنم همینه!
بفهمم چجوری و با چه راهی میشه فهمید، و میشه آگاه بود و اجازه نداد هیچ کس توی سیاهی ببرتت.
اما بعد باز با خودم میگم چه فایده؟! اصلا مگه گزاره ی مطلقی توی دنیا وجود داره؟
این روزا، آخرِ همه چی میرسه به اینکه "تهش چی"؟
چند روز پیشا یه متن خوندم از یه آدم جالب توی ویرگول، (با نام کاربری، تهمتن) نوشته بود، "تهش هیچی".
لبخند زدم. آره....
راستش تهش هیچی.
آدمایی که میگن بشین یه گوشه و کنار بیا و بسوز و بساز رو نمیفهمم.
نمیخوام بسوزم. آدم سوخته که نمیتونه بسازه!!
برای همین همچنان راه میرم. اگه خسته شم بین آدمای ولع زده ی روزگار، میشینم و نگاشون میکنم. گاهی میدوم. گاهی هم سینه خیز و درمونده ام.
اما هنوزم مثل بچگیام میخوام کشف کنم. میخوام بفهمم این زندگی میخواد چی بهم بگه که زبونش نمیچرخه و راست و پوست کنده اونو کف دستم نمیذاره؟
میدونم که نوعِ کشف کردنِ اون دختری که قبلا بودم، اون آدمی که توی خاطرات مه گرفته ام محو و نامشخصه، فرق کرده.
اما چه اهمیتی داره. اگه جبر انقدر ظالمه خب بذار باشه.
دلم برای همه چی میسوزه. غمگین میشم. وقتی عمیق میشم توی اتفاقات، میشینم برای همه گریه میکنم. برای همه ی آدمایی که دوستشون دارم و برای همه ی آدمایی که جونشونو از دست دادن، بعد برای خودم گریه میکنم که هنوز انقدر زندگی رو دوست دارم و اون انقدر با من بی رحمه.
من مثل یه عاشق تنهام و اون، یه معشوقه ی عجیب و گاه کشف نشدنی.
این روزا، مدام با خدا قهر میکنم. مثل آدمی که به ته خط میرسه و هنوزم خالق خودشو دوست داره اما نمیدونه این همه اتفاق برای چیه؟
اما من خشمگین و درمونده ام و بازم برمیگردم و بهش میگم یه موقع نکنه وقتی من قهر کردم تو هم قهر کنی؟
بعد به رفتار خودم میخندم. با چشمای اشکی، کودکِ درونِ غمگین و آسیب دیده و خستم رو بغل میکنم و بهش میگم نباید انقدررر نگران زندگی باشه چون تهش؟ هیچی.
بهش میگم ببین! هنوزم دارم با خدا حرف میزنم، هنوزم با مامان و بابا جر و بحث میکنم و عصبانی میشم و همزمان عاشقشونم، هنوزم عاشق آدمام و گاهی ازشون متنفر میشم، هنوزم میخوام بخونم و یادبگیرم. هنوزم بی مهابا میخندم و ذوق میکنم حتی اگه توی دلم دنیااا دنیااا غم تلنبار شده باشه. بهش میگم این منم. و هنوزم این تویی.
قرار نیست آسیبی نبینی و بزرگ شی و همزمان هم یاد بگیری بچه جون.
قراره به مرز جنون برسی. قراره پریشون باشی چون بزرگسالی خیلی پیچیده تر از بچگیه.
اما چاره چیه؟
نمیخوام بسوزم و بسازم.
میخوام بغلت کنم و بگم بازم با خدا حرف بزن، بازم کتاب بخون، بازم بخند و بازم...
همه ی اینا مثل گردباد تندی، خیلی زود میگذرن.
قوی باش.