میتونم چیزی برای این روزا بنویسم؟
با خودم فکر میکنم چه موقعی اینقدر آدمای اطرافم رو حیرون، مستاصل، بهت زده و بلاتکلیف دیده بودم؟ هیچی به ذهنم نمیرسه، همه خاطراتم قبل از تمام این اتفاقات، گیر کردن توی یه اتاق کوچیک و من فقط دارم با یک سال گذشته ی خودم میجنگم.
میفهمم که جبر، چقدر قدرتمنده و اختیار، گاهی تصمیم میگیره منو به تخت بچسبونه و بگه هیچ کاری از دستش برنمیاد!
به خودم نگاه میکنم، به تنم که یه مار کبری بزرگ دور تا دور بدنم حلقه زده و میخواد که نفس کشیدن رو ازم دریغ کنه، به اطرافم نگاه میکنم و میبینم یه عالمه مار دیگه با نیش های زهرآلود دورم رو گرفتن.
میدونم اگه دست و پا بزنم زود از پا در میام و اگه بی حرکت بمونم تا ابد خشک میشم بین اون نیش های پر از زهر.
ذهنم پر میشه از نمیدونم، پر از سوال برای پیدا کردن حداقل یه راه نجات.
تشویش زده و حیرون بازم مثل زندانی های محکوم به ابد، خندون و با چشمای براق، آدمایی که روی زمین افتادن رو بلند میکنم و میگم، اینجا ته خط نیست و قرار نیست باشه، پس دووم بیار.
نگاهم میکنن، با چشمایی که مثل چشمای من پر از سواله و پر از استیصال.
خودم رو روی زمین میندازم، چنگ میزنم به ذره ذره ی زندگی ای که عاشقشم.
با خودم میگم مجبوری انقدر زندگی رو دوست داشته باشی که انقدر برای زندگی، غصه هارو قلوپ قلوپ توی گلوت حبس کنی؟
میخندم. میخندم و حس میکنم تنها قدرتی که توی دستای حبس شدم دارم همینه. اینکه هنوزم به این زندگی لامصب زیاد فکر میکنم و برام مهمه.
حس میکنم از غیر قابل پیش بینی بودن دنیایی که توش گیر افتادم قراره به جنون برسم
اما هر روز که چشمامو باز میکنم به وجد میام از اینکه ادمیزاد تا چه حد جون سخت و ادامه دهنده ست. گاهی حتی، بدون اینکه بخواد!...
بر خلاف اون چیزی که به نظر میرسه، دنیا راه های زیادی رو پیش روت نمیذاره.
گاهی فقط بهت میگه یا ادامه بده یا مثل صادق هدایت از تاریکی های دنیای من به جنون برس و برو توی اشپزخونه و شیرگاز رو باز کن و تمام پنجره هارو ببند، نوشته هاتو پاره کن، دراز بکش و برای همیشه چشماتو ببند و وارد سیاهی شو.
بازم همون روح سرگردون و سیاه سرم فریاد میزنه امیدی نیست. به آسمون نگاه میکنم و با خودم میگم مضحکه، زندگی آدمیزادی بدجوری مضحکه!
سیاستاشون، دورویی هاشون، طعنه ها و تیکه هاشون، بی رحمی هاشون، کشتار فجیع شون و.... و.... و....
اما یه چیز دیگه هم بین همه ی اینا هست، اینکه یه آدمی که، با همه ی اینا مخالفه، کم بیاره. و به اون آدما و به اون نیش های پر از زهر و اون مارهای توی راس قدرت بگه، تو بردی!
و بعد اجازه بده زمین بشه پر از موافق تاریکی و خالی و خالی و خالی تر از انسانیت.
و شاید هنوز نفس هام دارن میان و میرن تا در عمق سکوت فریاد بزنن که مخالف سرسخت تاریکین و به شماره نیوفتادن!