مدام سرم را گرم چیزی نگه میدارم. مثل جایی از بدن که درد میکند اما خودش را بسته است به یک مسکن قوی تا از پا نیوفتد و ادامه دهد.
تاکید میکنم، مدام سرم را گرم نگه میدارم. و مادامی که سرم به کارهایم، به دغدغه های تحصیلی ام، به هنر که همیشه عاشقش بودم، به کتاب هایم که دوباره پناهگاهم شده اند، به خیالاتم که دوباره مثل بچگی از آن شخصیت های قدیمی داستان میسازم، به کارهای خانه، سریال دیدن و.... و هر چیز که خویش را به خویشتن متصل کند، پاهایم روی زمین میماند.
اما به محض اینکه به یاد میآورم کجا ایستاده ام، و تمام این کارهایم از برای چیست؟ پاهایم معلق میشوند، گویی تا ته اسمان تاریک بالا میروم، و ناگهان مثل سنگِ بزرگ و سنگینی رها میشوم روی زمین و آنوقت برای بار هزارم، هزار تکه میشوم.
اما هر تکه ام آینه نیست که خودم را درونش ببینم!
در آن لحظه، تمام تکه هایم به یک چیز فکر میکنند. به نوشتن. به چیزی که حالا وقتی سرم را گرم میکنم، دیگر نباید به آن فکر کنم. یک نباید دیگر بین بی شمار نباید دیگر در جایی که زیست میکنم.
چون نوشتن، تمام دغدغه هایم را برای یک زندگی واقعی و برای انسانیت، و برای اتصال من به رویاهایم یادآور میشود.
به اینکه مدام باید به کلمات درون سرم بگویم سانسور شوند، نیایند روی کاغذ، نگویند و صدایی از آن کلمه های نشسته روی کاغذ، درنیاید.
که اگر لحظه ای به راه راست بروند، وای به حال نویسنده شان است!
در آن لحظات، گذشته مثل یک ریل قطار مینشیند زیرپاهایم و سرم را که بلند میکنم تا لحظه ای به آن بنگرم، قطاری غول آسا، مرا میبلعد.
با تنی که نمیدانم برای بار چندم سرپایش کرده ام، خودم را از قطاری که با سرعت باد پیش میرود به بیرون پرتاب میکنم.
غلت میخورم روی خار و خاشاک و تنم گُر میگیرد، گویی میخواهد آتش بگیرد، بسوزد، خاکستر شود و دیگر به آن زیست آدمیزادی که یک مشت صاحب قدرت برایش رقم میزنند، برنگردد.
اما به جایش با تنی زخمی، زانوان خسته اش را در بغل میگیرد، با تمام وجودش اشک میریزد به حال همه ی چیز هایی که دیده است و با پوست و گوشت و استخوان چشیده.
اشک هایش را که پاک کرد، شروع میکند به نوشتن.
با درد، با زخم، با ترس و با هر چیزی که در تن زخمی اش جریان یافته... و با امید...
پ.ن ۱: هنوز هم اینترنت قطع است. و آقایان ترجیح داده اند امنیت ما را حفظ کنند و اینترنت پرو بفروشند!
پ.ن ۲: در آتش بس به سر میبریم، اگر معنی آن را نمیدانید، مترادف آن، بلاتکلیفی میلیون ها زندگی است.
پ.ن ۳: ما هنوز زنده ایم حرامزاده ها (دیالوگ فیلم پاپیون)
