قلم بر کاغذ روان نمی شود و حرف ها زیاد است ولی انگار که حرف کم می آوری .
درونت از سخن پر شده ولی تا همدمی پیدا می شود تا مستمع حرف هایت باشد، گویی بلبلان شیرین سخن پر می کشند و از آشیانه خروج می کنند و تو میمانی و مستمع مشتاق .
مستمع را خیال نداری نومید کنی ولی گویی خودت هم توانی برای بیان و جمله بافی نداری ، می خواهی ولی نمی شود ، حرف ها زیاد است ولی بیرون نمی آیند ، رخوتی در تو وجود دارد که امکان تجلی درونیات را فراهم نمی کند .
درحالی که در کنج تنهایی سینه ات از فرط بی کسی فشرده می شود ، ولی وقتی هم که کسی را می یابی ، متوجه می شوی که این چیزی نیست که تو به دنبال آن کوچه به کوچه می گشتی .
گویا تو اصلا دنبال آدمی نبودی ، ولی خب با خود می گویی این حال تنگ دلم از کجاست ؟
گویا همه چیز برای تو جذبه خود را از دست داده ، و تو مایل بهشان نیستی ، و بین زمین و آسمان معلق ماندی ...
نه کاملا با افراد معنوی و مذهبی و روحانی آن دل دوا می شود نه با می خوران سرخوش .
بی ادبان بیش از حد توخالی اند و اهل ادب بیش از حد مصنوعی
اهل علم از خود راضی و روشنفکر نما
اهل هنر هم درگیر سوی و سیاق رنگ ها و طرح ها و معشوقه ها
و در این بین تو ماندی و آن دل تنگ ، که بی میلِ روزگار گشته و نمی داند به کدامین سو برود .
خودش را درگیر عبادت و نیایش پروردگار می کند ولیکن نمی تواند خودش را گول بزند ، زیرا او به طبع انسانی خود به وجود انسان هایی همدم نیازمند است .
و در این حال دل تصمیم به رهایی خود می گیرد ، و وجودت را رهایش می دهد ، مهم نیست که تنهایی ، گرچه مهم است ولی تو قطره ای در اقیانوس نیستی ، اقیانوسی هستی که در یک قطره جمع شده .
تو خود گروهی باش که بدان نیازمندی و آگاه باش که خداوند کسی با قلب و وجود تو را خلق نمی کند که اینگونه به حال خود رها ساخته و تنها بگذارد ، تو مورد رحمت و عنایت هستی ، شاید این روز آفتابی ، جلوه شب تاریک و بلند انقلاب زمستانی را داشته باشد ولی آفتاب بر تو می تابد و تنگی دلت گواه این آفتابِ برکت است ، نگران نباش ،
آفتاب قدرتمند تر از قبل خواهد تابید و تو دوباره خودت خواهی شد . و دیو جور خواهد رفت .
و حال دل تصمیم مس گیرد رها کند ،